هدا ميگويد:
سلام، من 2 ساله که ازدواج کردم اما یه مسئله تمام روزهای قشنگ زندگیمو خراب کرده.و اون رابطه خیلی صمیمی و علاقه وافر شوهرم به خانواده اش خصوصا مادر و خواهرهایش هست. من گاهی احساس میکنم اونا رو بیشتر از من دوست داره. اینقدر روی این مسئله حساس شدم که حتی به تماس تلفنی اونها هم گیر میدم و نمیتونم ببینم اونها با هم تلفنی صحبت کنن.
شوهرم خیلی داغون شده. تا جایی که الان 3 روزه از خونه گذاشته رفته و میگه میخوام به طلاق فکر کنم. من خیلی سعی کردم اما نمیتونم شوهرم رو با کسی قسمت کنم.خواهش میکنم کمکم کنید.
لطفا پاسخها و نظرات خود را به صورت ديگاه زير اين متن اضافه نماييد.
(اگر مايل هستيد مشكل خود را به صورت مشابه اين نوشته در سايت مطرح كنيد اينجا كيك كنيد.)



راستش نمی دونم چرا شما از این مسئله این قدر ناراحتید. من این را می گویم چون شوهر من هم دقیقا همین طور است. شوهر من پسر آخر خانواده است و 5 تا خواهر و برادر دیگر دارد. مادر و پدرش و بقیه خانواده عاشقش هستند و او هم بی نهایت آن ها را دوست دارد. من الان حدود 15 سال است که ازدواج کرده ام و از اول هم این موضوع وجود داشت. من نه تنها از این موضوع ناراحت نمی شدم بلکه بسیار هم خوشحال می شدم که او این قدر با آن ها صمیمی است. چرا نباید یک بچه با خانواده اش صمیمی نباشد؟ من فکر می کنم اول آن ها پدر و مادر و خواهر و برادرش بودند و بعد من همسرش شدم. بنابراین چرا منِ تازه از راه رسیده باید کاری کنم که آن ها را که قدیمی ترند را کنار بگذارد؟ البته حقیقتش را بگویم خانواده ی همسرم اصلا آدم های بدجنسی نیستند و بنابراین هیچ وقت مشکلی برای من ایجاد نکردند. من را عضوی از خانواده خودشان حساب می کنند. شاید هم یکی از دلایلش این بود که می دیدند من مشکلی برای ارتباطشان ایجاد نمی کنم. من اوایل خودم هر وقت همسرم با آن ها تماس می گرفت مخصوصا می گفتم گوشی را بده که من هم با آن ها صحبت کنم. این صمیمیت ما را بیشتر و بیشتر کرد و الان من هم به آن ها وابسته هستم و از بودن با آن ها و حرف زدن با آن ها لذت می برم. آن ها هم وقتی می بینند من این طور هستم اتوماتیک به من بیشتر محبت می کنند. خواهر شوهرهایم اگر هرکدام با هم مشکل داشته باشند من را واسطه می کنند. واقعا جزوی از آن هاهستم . چه بهتر از این که آدم به راحتی دوست های به این صمیمی برای خودش درست کند. شما هر جور حساب کنید این کار اخلاقی نیست که فرزندی را از مادر و خواهرش دور کنید. من فکر می کنم خودم بچه دارم آیا دوست دارم که روزی یک نفر از راه برسد و به بچه من بگوید حق نداری با مادرت زیاد حرف بزنی و فلان موقع حرف بزن و فلان موقع حرف نزن!!! فکر می کنم الان به دلیل همین فکرها و همین رفتارم است که وقتی پدر شوهرم گوشی را بر می دارد و صدای من را می شنود می گوید سلااااام عزیز دل من!!!
همین الان هم که این متن تمام شود می خواهم بروم و بهشان زنگ بزنم. حرفشان را زدیم دلم تنگ شد:)
ما دور خيز كرده بوديم يك سري مطالب بنويسيم كه خانم نگين چكيدهاش را گفته بود
بابا اين چيزها كه ديگه قهر و دعوا نداره
آخه زن و شوهر سر دوست داشتن پدر و مادر همديگه دعوا ميكنن؟
لااقل سر چيزهاي ديگه دعواكنيد، پول، مسافرت، خريد
بهش بگيد ط ميگه بابا آدم سر اين چيزها كه طلاق نميگيره
شوخي كردم
يه زنگ بهش بزنيد بگيد اشتباه شده بعد هم بگيد چون خيلي دوستش داريد اين مسائل پيش اومده
ازش خواهش كنيد كمك كنه كه با حسوديتون مبارزه كنيد
دعوتش كنيد شام بيرون
با سلام منم همین مشکل رو دارم ومیخوام به نگین خانوم بگم همه که مثل خانواده شوهر شما نیستند بعضی ها نمیتونن ببینن پسرشون زنش رو خیلی میخواد من الان چندین سال هست که شوهرم رو دو دستی تقدیم به خانوادش کردم اما باز هم چیزی تغییر نکرد فرزندم رو هم دادم خودشون بزرگ کردن اما بلز همونن که هستنانگار من باید تنها باشم و فقط اونه پسرشون رن گرفته پس چرا من اونارو درک کردم اما اونا من رو درک که نکردن هیچ تازه میگن وظیفهشه پس آدما فرق دارن بعضی ها رو با فداکاری هم نمیشه تغییر داد فقط باید مدارا کرد و بس میخوام بپرسم این اخلاقیه ک کسی حسودیش بشه پسرش زنش رو دوست داره
سوال
رابطه شما با خانوادتان چطور است؟. رابطه همسرتان با خانواده شما چطور است؟
اون خیلی با خانواده ام خوبه.تا جایی که گاهی وقتا سر اینکه بریم خانه بابام اینا با هم دعوامون میشه .اون میگه بریم من نمیخوام برم.خانواده من خیلی بهش محبت میکنن حتی بیشتر از اینکه به من احترام بذارن و تحویلم بگیرن اون رو تحویل میگیرن.و همش پشتشن.باورتون میشه من گاهی به رابطه اون با خانواده خودمم خصوصا برادرم حسودیم میشه.
من خیلی با نظر دوستان موافق نیستم چون به شدت ریشه بد بینی را در ان می بینم. با این شکلی که موضوع مطرح شده همدلی ای وجود ندارد و زندگی یک بازی دونفره شده که یا من باید ببرم یا طرف. در این شکل دونفر مقابل هم قرار گرفته اند نه کنار هم.
من همواره این را به همسرم گوشزد کرده ام که ما در کنار هم و در یک تیم هستیم نه در 2 تیم مختلف که برای اثبات خودمان دیگری را به پایین بکشیم و اگر هم رابطه خوبی هست از دید بد نگاه کنیم که او خودش را عزیز کرده و من را بده!!!
به نظر من اين مورد به همسر شما هم بازميگردد بعضي وقتها يكي از زوجين روابط عمومي بهتري دارد و ميتواند با خانواده طرف مقابل گرم بگيرد و محبوب همگان باشد همين شخص اگر گله اي از خانواده شما داشته باشد ان را به شما ميگويد و ممكن است حتي روزگار شما را سياه كند ولي همچنان رو در رو قربان صدقه فاميل شما هم برود و خود را عزيز كند در اين صورت شما (بده) ميشويد و منفور دو خانواده، كه خانواده او طرفدار او و خانواده شما هم طرفدار اون و شما هم سفير سرگردان و رانده و مانده!
اينكه زوجين محبوبيت و مقبوليت خود را در ديگران جستجو كنند بزرگترين آفت همدلي است، نوعي به رخ كشيدن توانايي هايست كه در طرف مقابل نميبينيم و به نوعي عرصه را تنگ كردن است كه طرف مقابل جايي براي شكايت بودن نداشته باشد و تمام حاميان احتماليش را از قبل با خود يار كرده باشيم كه اگر روزي حرفمان شد خودش بداند كه كسي حرفش را نميخرد و چاره اي جز قبول حرف ما نداشته باشد
غافل از اينكه در زندگي زناشويي غالب و مغلوب هر دو بازنده هستند و تنها همدل برنده است، همسر ما انتخاب خود ماست و اگر در موردي از ما پايين تر است وظيفه ما حمايت است و نه رقابت
بدبختي اينجاست كه طرف رويش نميشود كه بگويد من در فلان چيز از او كم اورده ام و اين ناراحتي را در جاي ديگر تلافي ميكند و ما هم احتمالا متوجه نميشويم و اوضاع از اينكه بود بدتر ميشود
از همه بدتر اينكه اين درد را به هر كه بگويي به جايي دلداري ملامتت ميكند و پيشاپيش محكوم هستي
براي اينكه خيلي هم طرف شما را نگرفته باشم بايد اضافه كنم كه بسياري از مواقع اين رفتار نتيجه رفتار مشابه از سمت شما ميتواند باشد كه در صفتي برتري خودتان را به رخ طرف كشيده ايد و او دانسته و يا ندانسته تلافي ميكند و يا ميتواند نتيجه تعاليم منفي اطرافيان باشد
اين تجربه محبوبيت را به سر همسر كوبيدن را من هم داشتهام. اوايل ازدواج شديدا مشغول كار بودم و چون در خانواده خودم ديده بودم كه روابط با خانواده و دوستان را مادرم مديريت ميكرد به نظرم رسيد اين يك استاندارد است و بايد كار را به همسرم بسپرم اما نتيجه خوبي نداد.
من را به عنوان كسي كه چيزي از روابط نميداند معرفي كرد. رابطه با خانواده خودم را هم به دست گرفت و در هر موردي همه حق را به او مي دادند چون خود را خيلي موجه و مهربان و … جلوه داده بود اما نزد خانواده خودش دائم از خانواده من بد مي گفت و اين دورورويي من را آزار ميداد.
تا اينكه به جايي رسيد كه حتي با دوستان مذكر من هم از من صميمي تر شده بود كه ديگر در اين مرحله تصميم گرفتم جلوي مشكل را بگيرم.
حالا رابطه مستقلي با همه آشنايان و بخصوص با خانواده خودم برقرار كردهام و ديگر مسئوليت بدگوييهاي همسرم از خانواده خودم به عهده نميگيرم و او را در اين كار ساپرت نمي كنم.
رابطه ام با بقيه بهتر شده و همسرم هم ديگر در اين مورد از من باج نميگيرد. اطرافيان هم تاحدي فهميده اند كه آن موجود نازنيني كه فكر ميكردند با من زندگي مي كند آنقدر ها هم نازنين نبوده است.
جالب اين است كه اين كار زندگي خودمان را هم بهتر كرده است چون همسرم مي داند كه نمي تواند من را در يك گوشه قرار دهد و همه روابطم را كنترل كند.
داداش شما كلاس خصوصي ندارين؟
ساعتي، حضوري، مكاتبهاي، از راه دور، غيرانتفاعي، هر جوريش باشه ما هستيم
راستش من وقتي مطلب حميد و كامران را خواندم، ياد بدگوئيهاي همسر و خانواده اش از من، نزد اشخاصي كه خيلي براي من مهم بود افتادم. من هيچوقت فكر نكرده بودم كه آنها به قصد بدي اين كار را كرده بودند. بيشتر فكر مي كردم كه بعلت سوء تفاهم اينكار را كردند. ولي وقتي بعد از چند سال كه سوء تفاهم ها برطرف شد خانواده همسرم همينكار را بعنوان مشورت و بصورت ظريفي انجام دادند خيلي تعجب كردم. جالبه كه همسرم هم هيچوقت اين كار آنها را خنثي نكرد. من هم فكر مي كردم كه اون هم بلد نيست كه چكار كند.در صمن من هم هيچوقت مقابله به مثل نكردم و به خودم گفتم كه بالاخره همه چيز مشخص مي شود. ولي هيچوقت اين طور كه حميد و كامران موضوع را مطرح كرده بودند به آن نگاه نكرده بودم. اگر واقعاَ به اين قصد اين كار را كرده باشند، من اصلاَ بلد نيستم از خودم دفاع كنم. چون مقابله بمثل در اين كارها را بلد نيستم و از باز كردن آن هم خجالت مي كشم. در ضمن خيلي هم برايم مهم نيست كه ديگران در اين بدگويي در مورد من چه فكري مي كنند. ولي در ضمن بعضي ها چنان بلد هستند كه آدم را جوري جلوه دهند كه اصلاَ به اون شكل نيست. كه آدم تعجب مي كند كه چه مهارتي در اين كار دارند. اصلاَ تبيليغات چي ها هنرشان همين است. از طرف ديگر در اينكارهايي كه انجام داده اند من خيلي استفاده كردم. مثلاَ يه مقدار از غرور و فخر فروشي ام كم شد. همين اهميت نداشتن نظر ديگران بعد از بدگويي هم در طي اين زمان پيش آمد. بعضي از بدگويي هايشان هم بجا بود كه سعي كردم حداقل رفتار ظاهرم را درست كنم تا انشاالله واقعاَ اصلاح شوم. ولي هنوز بعضي از غمازي ها و بدگويي هايشان را فراموش نكرده ام. براي همين هم نظر اين دوستان در من مؤثر بود.
مسئله حسادت در خانم ها خیلی زیاد است. من این را که می گویم خودم سال های سال باهاش کلنجار رفتم و هنوز هم کامل حل نشده است. خیلی وقت ها عروس به مادر شوهر و خواهر شوهر ها حسادت می کند. کافی است شوهر بیچاره راجع به سلیقه ی خواهرش یا دستپخت مادرش چیزی بگوید. آن وقت است که دورخیز می کنیم و روزگارش را سیاه می کنیم. البته به همان نسبت هم مادرشوهر می تواند به عروس حسادت کند. پسری را که عاشقش بوده و همه ی جیک و پیک زندگی اش را به او می گفته حالا دیگه می شه غریبه و خانه ی همان پسر بخواهد برود باید از زنش اجازه بگیرد. یادش بخیر همسایه ای داشتیم که پسرش دکتر شده بود. وقتی پسرش ازدواج کرد مادر پسر آمد پیش مادر من و با ناراحتی تمام گفت یک عمر من زحمت کشیدم و اون دختر به راحتی آمد و شد خانم دکتر!!!!!
می بینید همان طور که عروس ها از دخالت های خانواده ی همسر و ارتباط همسر با خانواده اش ناراحت می شوند، خانواده ی شوهر بیچاره هم برای خودشان دلایلی برای ناراحتی دارند. بنابراین باید بهشان حق بدیم و سعی کنیم بیشتر و بیشتر به آن ها محبت کنیم. برایشان دعا کنیم و خیر بخواهیم که ما را به خانواده شان راه دادند و پسرشان الان همسر ما است.
شما هم هدای عزیز زیاد مشکل نگیرید. به همسرتان وخانواده اش حق بدهید. حیف نیست زندگی را تلخ می کنید. به قول «ط» لا اقل سر پول و این چیزها دعوا می کردید یک چیزی. به نظرم زود از دلش در بیاورید. بروید دنبالش و گذشت کنید.
با تشکر از جواب شما.
من تمام این حرفها رو قبول دارم و میدونم خانواده آدم خیلی برای آدم زحمت میکشن.خانواده شوهرم هم خیلی آدمهای خوبی هستن .رابطه من با اونا هم خیلی گرم و صمیمی هست و من واقعا اونا رو دوست دارم اما نمیتونم ببینم شوهرم هم اونا رو حتی بیشتر از مندوست داره.
من میدونم کارم اشتباهه .فقط میخوام یکی بهم بگه چه جوری خودم رو کنترل کنم و از شدت حسادتم کم کنم.من یه راهکار عملی برای ترک حسادت و حساسیتم میخوام.نه اینکه بهم بگن کارت اشتباهه .میخوام بدونم چه جوری خوب شم؟
ضمنا از همه شما دوستای عزیز که بهم کمک کردین کمال تشکر رو دارم.و امیدوارم همیشه زندگیتون سبز باشه.
به نظر من فقط با تغییر افکارت می تونی خودت رو درمان کنی به جای اینکه فکر کنی شوهرت خانواده خودش رو بیشتر از تو دوست داره اینطور نگاه کن به قضیه که همسرم مردی که به اصول خانوادگی پایبنده و حتما همونطور که خانواده اش رو دوست داره من رو هم دوست داره این افکار رو به قلم بیار و هر روز به خاطر اینکه همسری داری که تورو خیلی خیلی دوست داره از خدا تشکر کن مطمئن باش که همسر تو نمی تونه بین تو و خانواده اش تفاوتی بذاره حسادت خیلی مخربه سعی کن از حسادت دوری کنی چون منشا همه مرض هاست از یه مشاور هم کمک بگیر که حتما تخصصی تر کمکت می کنه.
واي خدا، هدي جون ذقيقا منم اين مشكل رو دارم. از خدامه كه بتونم اين مشكل رو حل كنم. ولي سخته … خيلي سخته
بنظرم برای مرگ دسته جمعی خواهر شوهرات ومادر شوهرت دعا کن نذر کن. دوست من اینجوری بود در سانحه تصادف همشون به درک واصل شدن زندگیش بهشت شد.منم همین کار را میکنم.خدا قبول کنه انشاءالله…ضمنا سعی کن فرت وفرت بجه بیاری تعیین جنسیت دختر.اون وقت تمام فضای ذهنی شوهرت مال دختر خودش میشه نه دخترای باباش.من چی بگم که شوهرم رساله ش را تقدیم به خواهرزداه 2ماهه ش کرده وخودمم نازا هستم فعلا…فقط دعا کنید خواهر شوهرام ومادرشان که الان در سفرن تصادف کنن بمیرن.
بدبخت همدرد، كاربر محترم
با يك انسان كاري ندارم، اما آدم براي كسي آرزوي مرگش را ميكند؟
زندگياي كه خدا بخشيده را، دعا (نفرين) كنيم كه از او بگيرند؟
آن كساني كه شما براي مرگشان دعا (نفرين) ميكنيد، خواهر و برادر و بچه و فاميل ندارند؟ هيچ كسي را دوست ندارند؟ خيرشان به هيچ كس و هيچ چيز نرسيده است؟ هيچ كس آنها را دوست ندارد؟ مرگ آنها هيچ كسي را داغدار نميكند؟
شما اصلا تا به حال صحنه تصادف چند اتومبيل را كه در آن چند نفر بميرند از نزديك ديدهايد كه اين طور نفرين ميكنيد كه يك خانواده در تصادف با ماشين بميرند؟ ميدانيد چقدر ناراحت كننده و متأثر كننده است؟ آدم دشمناش را هم در چنين حالتي نميتواند تصور كند و آن را برايش بخواهد!
آخه اين چه طرز تفكر ناراحت كننده اي است كه شما داريد؟
ميگوييد بچهدار نميشويد. چه حالي ميشديد اگر بچه دار ميشديد و بعد كسي از حسودي دعا (نفرين) ميكرد كه بچهتان يا خودتان بميريد؟
البته هر از گاهي كه عصباني يا به شدت نااميد هستيم زبانمان ميچرخد و چيزهايي ميگوييم كه بيان كننده حالت آن لحظهمان است و نشان از ناراحتياي دارد كه ممكن است ريشه دوانده و تبديل به بيماري شود
نميگويم مقدس هستيم و نبايد اشتباه كنيم، همه مان از اين گونه اشتباهات داريم. اما لااقل اگر در حالت عصبانيت و نااميدي اشتباهي ميكنيم و حرفي ميزنيم، تشخيص بدهيم و بفهميم و بدانيم كه اشتباه است و آن را به ديگران توصيه نكنيم و تبديلش به دعا (نفرين) نكنيم.
اين كه خودمان يك كار اشتباهي انجام ميدهيم، كافي است، لااقل ديگران را به كار بد تشويق نكنيم و منشأ اثر شر نشويم.
كاربر محترم كه به نام بدبخت همدرد راهكار ارائه داديد.
بسيار راه حل جالبي ارائه داديد. نفرين و آرزوي مرگ كردن و نذر كردن براي رسيدن به اين آرزو.
گفتني است كه حتي اين روش شگفت انگيز شما ريشه فرهنگي و تاريخي دارد. مي گويند يكي از پادشاهان ايران وقتي دشمن به نزديكي پايتخت رسيده بود و كشور در شرف سقوط بوده نظاميان به او مراجعه ميكنند كه قربانت گردم دشمن خيلي نزديك است چارهاي بينديشيد. پادشاه ميگويد خيالتان راحت باشد دادهام يك آش نذري بپزند و وقتي آماده شود قشون دشمن در هم شكسته خواهد شد. براي اطلاع از نتيجه آن جنگ (اگرچه تقريبا واضح است) لطفا به كتب تاريخي يا جديدا به ويكي پيديا مراجعه نماييد.
با اين پيشنيه تاريخي شايد بشود روشهاي ديگري را هم پيشنهاد كرد كه برخي از آنها به شرح زير است:
1- ميتوانيد بدهيد خواهر شوهرتان را در حمام فين كاشان شاهرگش را بزنند (رجوع به سرگذشت اميركبير) و مادر شوهرتان را در سبزوار بردار كنند (رجوع به سريال سربداران).
2- ميتوانيد بدهيد همه چشمان خانواده همسرتان را در كرمان در بياورند (رجوع به سرگذشت سلسله زنديه)
3- ميتوانيد دستور بدهيد دهان مادر شوهر و خواهر شوهرتان را با سرب پر كنند (رجوع به تاريخ قاجاريه)
در هر حال از شما كه موجبات تفنن و انبساط خاطر جمعي را فراهم كرديد به نيابت از طرف همان جمع از صميم قلب تشكر مينمايم.
اما در انتها يك سوال برايم پيش آمد. شما احيانا برادر نداريد كه احتمالا همسرش يك وقت بخواهد چنين روشي را اتخاذ كند؟ در هر حال احتباط لازم است. چون اين روش شما ظاهرا محدود به خانواده درجه يك نميشود و مثلا اگر پسر خاله يا پسر عمه هم داشته باشيد ممكن است او همسر داشته باشد و بزند و او يك روزي با شوهرش كه فاميل شماست حرفش بشود از اين روش براي حل مشكلاتش استفاده كند. در اين حال شما جزو خانواده همسر او خواهيد بود.
اگر كسي به من ميگفت ممكن است كسي همه فاميل همسرش را نفرين كند و به صورت جدي براي آنها آرزوي مرگ كند ميگفتم طرف مجنون است.
الان ميبينم هرچه كه فكر كنيد غير ممكن است آن هم ممكن است.
خواهر من خواهشا» خودتو درست کن به خودت نهیب بزن که من شوهرمو دوست دارم یا نه ؟ اگر داری نباید یه رفتاری کنی که فرار کنه بره خودشو نجات بده. شده تو دلت خود خوری کنی و جز جیگر بزنی باید تحمل کنی که خودت بعدش پشیمون نشی. مرد خاله زنک که اصلا» صحبتشو نکن ولی شوهر شما و خانوادش فکرکنم نرمال هستن.
اینم بره یکی دیگه میاد عین این شایدم بدتر . مار اگر هی دور یکی چنبره بزنه آخر طرف خفه میشه میفته میمیره ها!!! رهاش کن نفس بکشه . اونم که میگی دوست داره .د یگه چی میخوای از خدا ؟ بشین سر زندگیت اونم بکشونش خونه .
راستش را بخواهید ،به نظر من کنترل احساسات کار بسیار سختی است.و شاید نتوان نسخه دقیقی برای آن پیدا کرد . در حقیقت مثل یک چیزی است که در وجود آدم وول وول میخورد و آدم را از درون دچار تنش میکند و در زمانی که در آن شرایط قرار میگیری تقریبا کنترلی از خود نداریم و شاید هم وقتی در آن موقعیت هستیم ،میدانیم رفتاری که از خود بروز میدهیم اشتباه است ولی نمیتوانیم کار درست را انجام دهیم .حتی اگر بدانیم کار درست چیست . اینها را گفتم چون تقریبا حالتان را درک میکنم. ولی حقیقت اینست که هیچ کسی جز خودتان نمیتواند به خودتان کمک کند. نکته مثبت این سناریو این است که خودتان قبول دارید که رفتارتان اشتباه است . راه کار عملی که به ذهنم میرسد ا اینست که سعی کنید خودتان را به کاری مشغول کنید تا کمتر این موضوع روی روان شما برود . به نظرم نفستان از این راه دارد کمی شما را بازی میدهد و اگر حواستان نباشد وقتی به خود می آیید که شما را با خود برده . در ضمن به خود یادآوری کنید که شوهرتان کار غیر اخلاقی نمیکند . دارد با خانواده اش صحبت می کند .میدانم سخت است ولی باید با دیسیپلین و توجه احساساتتان را کنترل کنید . نمیخواهم دلسردتان کنم ولی کار سختی است ولی مطمئن هستم اگر توان کنترل احساساتتان را نداشتید خداوند حواله نمیکرد . مطمئن باشید کمی اگر صبوری به خرج دهید و بخواهید که درست شود حتما درست میشود.انشا الله.در ضمن میتوانید در کمال آرامش این مطالب را با همسرتان در میان بگذارید و از او هم بخواهید که بدون حب و بغض به شما یک راهکار نشان دهد . مثلا میتواند در حضور شما کمتر صحبت کند در عوض شما هم هر بار که ایشان با خانواده صحبت میکنند ،شما هم یک گپی بزنید .
اينكه دنبال راه حل هستيد خيلي مثبت است. خيليهاي ديگر تازه بايد كلي كار كنند به اينجا كه شما هستيد برسند.
به عنوان راه حل خواندن كتاب «غلبه در حسادت» تاليف بئاتريس گورنيه و اگنس روسو ترجمه فروزان تجويدي را توصيه ميكنم. اين كتاب چاپ انتشارات جيحون است.
كتابهاي زيادي در اين زمينه وجود دارد اما كساني كه تجربه عملي دارند ميگويند هيچيك به اندازه اين كتاب با احساسات واقعي شخصي كه مشكل دارد سر و كار نداشته و راه حلهاي عملي بخوبي اين كتاب هيچكس ديگر نداده است.
لينك اين كتاب را در زير ميتوانيد ببينيد و گمانم حتي بتوانيد همانجا با كارت شتاب آن را بخريد و در منزل شما تحويل دهند (اين را مطمئن نيستم.)
http://jeihoon.com/p-9045–.aspx
رابطه مادر يا خواهر شما با خانواده همسرتان چطور است؟ آيا دوست نزديكي داريد كه با خانواده همسرش مشكل دارد؟
به نظر ميرسد شما به نوعي الگويي از اينكه خانواده شوهر مثل خانواده خودتان نيست در ذهن داريد.
در فرهنگ ما بعضي روابط غلط وجود دارد. مثلا مي گويد پسر چيه فردا يكي مياد مبردش دختر خوبه كه يكي ديگه رو هم مياره
حالا اگر اين دختر كسي ديگر رو نياورد و تازه با خانواده اون كسي ديگر قاطي شد و خود را جزو آنها دانست ديگر هيچ. او را بي عرضه مي دانند و در جمعهاي زنانه به او ياد مي دهند شوهرت را بكش سمت خانواده خودت و …
نميدانم در مورد شما صدق ميكند اما من اين موضوع را بوضوح ديدهام كه به خانمهاي جوان ياد داده ميشود كه به خانواده همسرشان ميدان ندهند. جالب اين است كه همين معلمين ناشي امور خانواده تقريبا هميشه از يك برادر يا پسرشان كه بي عرضه است و نتوانسته زنش را جمع كند يا زن ذليل است و دائم به خانواده زنش سرويس ميدهد مينالند.
از همان دست كه ميدهي از همان دست هم ميگيري.
به نظرم اگر در اطرافتان كساني با طرز فكر فوق وجود دارند يك نگاه به زندگي خودشان بيندازيد و ببينيد ميخواهيد مثل آنها باشيد؟
بله کاملا صحیح است. من اوایل ازدواجم خانواده ی خودم خیلی از این که با خانواده ی همسرم قاطی شده بودم خوششان نمی آمد. یادم می آمد مهمانی داشتم، دوتا از خواهر شوهرهایم هرکدام با هماهنگی با خودم یک جور غذا درست کردند و آوردند. خیلی صمیمی در آشپزخانه بودند و داشتند کمک می کردند. مادرم من را کشید کنار و گفت چه معنی دارد که این قدر این ها تو دست و پای تو هستند؟ مگه خودت عرضه ی غذا درست کردن نداشتی؟!!!
البته من چون می دیدم که واقعا خانواده ی شوهرم مهربان هستند و فقط صرف محبت این کارها را می کنند بنابراین، این رابطه را حفظ کردم و الان هم واقعا همه برای هم می میریم.
هدا جان، بنده هم با کامنت دوستان بخصوص هیربد و سحر خیلی موافقم.
خودم هم فکر می کنم قدم اول حل مساله شناخت مساله است. تا اینجا که دوستان فرمودند که مساله حسادت است و درست نیست و غیر اخلاقی است موافقید یا نه؟ اگر نیستید بنویسید چون این خودش گام بزرگی است که حسادت را درون خودتان بپذیرید. بعضی ها سالها اصرار می کنند که حسود نیستند.
اما اگر موافقید، راهکار مبارزه با حسادت مثل داروی گلودرد میکربی که شناخته شده، معلوم و مشخص است: محبت. هر وقت مار حسادت توی سینه تکون می خوره یک زهری می زنه به آدم که قفسه سینه فشرده می شه. اصلا حال آدم بد می شه. من می دونم عزیزم.
حالا، اگه اولش می بینین محبت کردن سخته، براشون دعا کنید. از ته دل، براشون خیر و خوشی بخواهین. از خدا بخواهین که انشاء ا.. برای هم نگهشون داره و همیشه بینشون مهر و دوستی و صفا باشه. باور کنید حالتون خوب می شه. آروم می شین. اون خار هم هی از درون توی گوشت قلبتون فرو نمی ره. تجربه کنین. اولش سخته. ولی به مرور بهتر می شین. مثل روز اول گلودرد. که آدم حتی آب دهنشو نمی تونه قورت بده. دو تا پنی سیلین که زد، بهتر می شه.
در مورد اینکه نوشتید اونها رو بیشتر از شما دوست داره، نه الزاماً. اصلاً جنس دوست داشتن همسر با سایر نزدیکان متفاوته. ولی آقایون معمولا زیر بار فشار و مقایسه و یا منو انتخاب کن یا اونها رو، نمی رن. این بازی رو نرین که می بازین. با گذشت زمان همسر خودتونو بهتر می شناسین. بعید بدونم ایشون هم واقعاً بخوان جدا بشن. شما هم با حفظ شخصیت خودتون، یه کم کوتاه بیایین.
خلاصه در درون داروی حسادت (محبت قلبی و دعا)، در بیرون، محبت معقول به همراه حفظ شخصیت. (دیگه نگم که داره سخت می شه).
آها، یه فضولی هم بکنم، ببخشید. حالا که رفته اونجا به نظر من اگه می شه بعدا که همدیگر رو دیدین، شما در این مورد اصلا جلوی اونها به روی خودتون نیارین. یعنی روتون توی روی هم خدای نکرده باز نشه خیلی بهتره.
موفق و خوشبخت باشین.
من همین دیشب با همسرم سر همین موضوع دعوام شد ولی حالا که به حرفام فکر می کنم خنده ام می گیره و فکر می کنم مگه ما میتونیم با خانوادهمون صمیمی نباشیم چرا این توقع رو از همسرمون داریم
هدا جان به نظرم زیادی شما حساس شدید. چرا فکر می کنید که همسرتان آن ها را بیشتر دوست دارد. اصلا نمیشه همچین حرفی زد. من الان یک بچه دارم. نمی توانم بگویم همسرم را بیشتر دوست دارم یا بچه ام را یا مادرم را.چون نوع دوست داشتن هرکدام از این ها متفاوت است. هر سه شان را بی نهایت دوست دارم. ولی نمی توانم بگویم کدام را بیشتر و نمی توانم بگویم هر سه را یک اندازه. مثل این است که بگویید توت فرنگی را بیشتردوست دارید یا پیتزا یا کیک شکلاتی؟!!!
ايا شما شوهرتان را بيشتر از خانواده خود دوست داريد كه متقابلا اين انتظار را از ايشان داريد؟
ميتوانيد از ايشان درخواست كنيد با توجه به حساسيت شما كمي جلوي شما بيشتر رعايت كنند. صادقانه مشكل خود را با ايشان در ميان گذاشته و با كمك هم راه حل پيدا كنيد. موفق باشيد.
دوست عزیزم شاید این کار در ابتدا خیلی مشکل باشه ولی فوق العاده موثره برای مادر شوهرت دعا کن و سعی کن کم کم از روی محبت براش دعا کنی من یک دوره ای این کار رو می کردم خیلی موثر بود دوباره باید شروع کنم یه نفر یه داستان جالبی رو تعریف می کرد می گفت که :» یک عروسی بوده که اصلا رابطه خوبی با مادرشوهرش نداشته می ره پیش یکی از دوستاشون که با داروهای گیاهی آشنایی داشته از اون می خواد که دارویی یا به عبارتی سمی بده که مادر شوهرش رو بکشه اون شخص به عروس می گه من می تونم این کار رو بکنم و به تو سم بدم ولی اگر مادرشوهرت بمیره و با سم هم بمیره همه می فهمند کار تو بوده چون رابطه خوبی با هم ندارید پس بیا یه کاری بکن چهل روز به مادرشوهرت محبت کن تا همه ببینند رابطه شما با هم خوبه بعد بیا این سم رو بهت می دم تا کسی بهت شک نکنه عروس می ره و چهل روز محبت می کنه بعد دوستش می گه بیا سم رو بگیر عروس می گه ولی من دیگه سم رو نمی خوام چون مادرشوهرم رو دوست دارم.
البته دوست عزیزم این داستان اگر کسی واقعا عمل کنه و از خدا کمک بخواد واقعا کمکش می کنه و اینطوری هم که شما تعریف کردید آدم صادقی هستید مطمئنا همین که صادق هستید خدا کمکتون خواهد کرد یک کمی هم عمل ( دعای خیر ، هر از گاهی تلفن کردن و احوالپرسی با کسی که باهاش مشکل داریم ) انشاالله کمکتون می کنه ، علاوه بر اینکه یه دفترچه کوچک هست به اسم همدلی که برای هر روز یه کار کوچک جهت همدلی با همسر داره ………. موفق باشی
امیدوارم خودم هم بتونم موفق باشم من هم دفترچه همدلی رو باید دوباره شروع کنم ………
به نظر من شوهرتان هم در اين قضيه نبايد افراط كند. اگر مردي براي اينكه همسرش ازش مي خواهد كه رابطه با خانواده اش را متعادل كند به فكر طلاق مي افتد هنوز به قدر كافي بالغ نشده. به نظر من كاري كه مي تونه به شما و ايشون كمك كنه كه وابستگي هاي عاطفي تان تعديل بشه اينكه كه شما از شوهرتان بيشتر به خانواده اش علاقه نشان دهيد. طوري كه اصلاً شما مدعي ارتباط باشيد نه اون. اين كار باعث مي شه هم شما از اين واهمه اي كه دارين خلاص شين و هم اون متوجه بشه كه هر رفتاري حد و اعتدالي داره. به هر حال به نظر من هر زن يا هر مرد متاهلي كه بيش از همسرش به خانواده اش اهميت مي ده هنوز معناي واقعي زندگي مشترك را نفهميده. تقصير هم نداريد همانطور كه خودتان هم گفتيد شما فقط 2 ساله كه ازدواج كرديد . اين كار زمان و اراده مي بره. ولي اگر بخواهيد موفقيتش حتمي است.
همانطوری که خودتان متوجه شده اید , این طرز فکر و این طرز برخوردی که دارید سالم نیست. همسرتان در طی سالهای متمادی, 30 سال یا بیشتر, به آنها چنین علاقه ای پیدا کرده است. او عضو خانواده ای بوده که هنوز هم هست و علاقه بینشان جاریست و این خیلی عالیست.. این نشاندهنده این است که در آینده بین شما و او هم این علاقه ها می تواند باقی بماند و اینکه او آدم بی محبت و قدرنشناسی نیست که محبتهایی که به او شده را فراموش کند..
ما در دعاها میخواانیم خدایا من را در شرایطی قرار نده که آزار و اذیتم به دیگران برسد و کسی از من رنجیده و آزرده خاطر گردد.. فکر می کنم جدا کردن فردی از خانواده اش به دلیل (یا شاید بهانه..نمی دانم!) اینکه می خواهم مرا بیشتر از هر کسی دوست داشته باشد حتی اگر در ظاهر موفقیت آمیز باشد عمل صحیحی نیست و این رفتارها با این دعاهایی که سعی می کنیم هر روز بخوانیم مطابقت ندارد.
به جای اینکه به خودتان حق بدهید که او باید شما را از هر کسی بیشتر دوست داشته باشد بهتر است تمرکزتان را روی اینکه رفتارتان خداپسندانه و مطابق قانون طلایی باشد قرار دهید. خودتان را لحظه ای به جای او, به جای مادرش و به جای خواهرش بگذارید… اگر جای آنها بودید دوست داشتید چه رفتاری با شما بشود؟
به نظرم خوب است که اول با خدای خود صحبت کنید و مشکل پیش آمده را مطرح کنید. به او بگویید که چنین حالاتی را دارید و کمک بخواهید که بتوانید صحیح عمل کنید. بگویید که دوست دارید همسرتان به خانه برگردد و این مساله به طلاق و جدایی نیانجامد. بعد از اینکه انشاءالله همسرتان به خانه برگشت خوب است سعی کنید حساسیت بی دلیل نشان ندهید و به خانواده او محبت کنید. هر چند که ممکن است در ابتدا سخت باشد چون احتمالا آنها هم نارضایتی شما از رابطه پسرشان با آنها را متوجه شده اند و ممکن است گاردی داشته باشند ولی با محبت و عاقلانه عمل کردن ( به قول دوست عزیزمان , محبت معقول به همراه حفظ شخصیت) انشاءالله بالاخره موفق خواهید شد.
می دانید .. در واقع مشکل شما برگرداندن شوهرتان نیست. مشکل شما این حساسیتی است که دارید و فقط هم با خانواده او این مشکل را نخواهید داشت. اگر فرضا این خانواده را هم کنار بگذارید, باز در آینده در ارتباط با افراد دیگر این حالت شما برخواهد گشت. باید در ذهن و روان خودتان جستجو کنید و علت این ناراحتی را بفهمید..شاید همانطور که دوستان فرمودند دلیلش حسادت باشد شاید علاوه بر آن دلایل دیگری هم داشته باشد که خودتان باید کشفش کنید… مثلا ترس از اینکه شما را رها کند ..ترس از آینده… یا.. که در هر صورت باید دنبال فکر صحیح و عمل صحیح در آن مورد بگردید و بعد آن افکار صحیح (که مثلا یکی از آنها قانون طلایی است ) را به خودتان یادآوری و تلقین کنید و در جهت آنها عمل کنید.
همچنین می توانید آنها را فرصت و موقعیتی در این معدن طلای معنوی, برای محبت به خلق خدا و جلب رضایت او و کسب امتیاز معنوی ببینید. ضمنا مطمئن باشید اگر رفتارتان درست باشد هم او و هم خانواده اش به مرور (نه در عرض یک هفته و یک ماه) به شما بیشتر و بیشتر علاقه مند خواهند شد و آنوقت او و دیگران به شما اعتماد خواهند داشت و در هر کاری هم از شما کمک میگیرند. ( مثل نگین عزیز) البته ما باید همیشه سعی مان از عمل صحیح, جلب رضایت خدا (و نه شیرین شدن نزد مردم) باشد ولی محترم بودن و عزیز شدن پیش مردم هم از پیامدهای اعمال صحیح و خداپسندانه هست.
سلام هدا خانوم . ببخشید شوهرتون هنوز برنگشتن یا شما دیگه مایل نیستین که این قضیه رو فیصله بدین؟ فکرکنم 10 روز شده که ا ین سوالو پرسیده بودین . ایشالله که خیر است
سلام من شكوه هستم.از مادرشوهرم متنفرم او هر جه خوبي ب من كند اما من ازش بيزارم اكه دست خودم بود رابطه ام را براي هميشه با او قطع ميكردم اما شوهرم دوست نداره اينجوري رفتار كنم از خدا ميخوام ك هيج وقت ب خاطر مادر شوهرم رابطه بين من و شوهرم ب هم نريزه وكرنه حاظر نيستم براي يك لحظه باهاش زندكي كنم.
چرا ازش متنفری؟؟؟ من هم مادر شوهری دارم که بی اغراق تا کنون به من هیچ خوبی نکرده است. ولی همیشه از اینکه همسرم را تربیت و بزرگ کرده در قلبم از او سپاسگزارم و واقعا این حق را به خودم نمیدهم که اگر او را دوست ندارم از وی متنفر باشم! مادر همتا و جایگزین ندارد و شما هرگز به عنوان همسر نخواهید توانست از منظر جایگاه و مقام نزد شوهرتان با وی برابری کنید. باور کنید با اینکه دل خوشی از مادر و خواهران همسرم ندارم ولی به واقع راضی نیستم همسرم نسبت به آنها سرد شود چرا که مادر و خواهر اشخاصی نیستند که بشود دوباره پیدا کرد. لزومی ندارد آنها ما را دوست بدارند همینکه احتراممان را نگه دارند کافی است. و آنهم مقوله ای کاملا دو طرفه و نسبی است.
سلام هدا جان من شما را خییلی درک می کنم چرا که من هم بی نهایت شوهرم را دوست دارم اما چیزی که آزارم میده مراقبت و احساس مسئولیت و محبت بیش از حد او به خانوادشه مخصوصا که خونوادش مشکلات مالی هم دارند و با اینکه خودمون غرق در مشکلات مالی هستیم همش از خودمون میزنه تا به اونا برسه روزی 5 یا6 بار بهشون زنگ میزنه و مدام حالشونو میپرسه من بیشتر ناراحت خودشم چونکه از بس بیخودی نگران برادرا و پدر و مادرشه که خودشو پیر کرده من خونوادشو دوست دارم ولی دیگه از دست شوهرم و کاراش کلافه شدم طوری که بعضی وقتا از خونوادش بدم میاد در ضمن ما 4 ساله که ازدواج کردیم و شوهرم بچه اول خونوادشه همین امشبم سر مشکلات مالیمون و اینکه شوهرم رفاه خونوادش رو به رفاه خودش ترجیح میده حرفمون شد نمی دونم اشکال از منه یا شوهرم فکر میکنم با اینکارای شوهرم هیچوقت وضع مالی ما خوب نمیشه در ضمن شوهرم از اون مردایی که زیاد به خونواده من محبت نمیکنه و این اشکال رو از طرف خونواده من میبینه و میگه محبت پدر و مادرش نسبت به ما بیشتر از محبت پدر و مادر منه ما بچه نداریم و شوهرم همیشه به من میگه که منو بیشتر از بابا و مامانش دوست داره اما کاراش چیز دیگه ای نشون میده اگه شما به نتیجه ای رسیدی به منم بگو از دوستای عزیزه دیگه هم میخوام نظراتشون بهم بگن ممنونم.
سلام تورو خدا راهنماییم کنید من منتظر نظرات و راهنمایی هاتونم با تشکر
معمولا فرزندان اول خانواده ها مخصوصا جنس ذکور این احساس مسئولیت پذیری شدید را نسبت به خانواده هایشان دارند. به دنبال این نباشید که بفهمید حقیقتا همسرتان شما را بیشتر دوست دارد یا پدر و مادرش را! اصلا خودتان کدام را بیشتر دوست دارید؟؟ جنس دوست داشتن پدر و مادر با جنس دوست داشتن همسر بسیار متفاوت است. همینطور ازدواج یک پدیده قراردادی است که علیرغم عشق دو طرف نسبت به یکدیگر امکان فسخ آن وجود دارد. ولی رابطه والدین و فرزند تابع هیچ قراردادی نیست!
و اما در مورد مشکلات مالی تا حدودی حق با شماست. مخصوصا که ایشان خواهر و برادرانی هم در منزل دارند که باید این مسئولیت پذیری نسبت به والدین به آنها نیز منتقل شود. متاسفانه راه حل کاربردی خاصی در این خصوص به نظر من نمیرسد چون وقتی خودم را جای همسر شما قرار میدهم میبینم همانکاری را میکردم که ایشان میکنند. انشالله که مشکلات مالی آنها حل شود تا همسرتان نیز فرصت بیشتری برای رسیدگی به شما و زندگی مشترکش پیدا کند. ضمنا خیلی از این مسائل قبل از بچه دار شدن است و معمولا اشخاص با وجود فرزند احساس مسئولیت بیشتری نسبت به زن و فرزند میکنند.
سلام به نظر من شوهر شما نوعی حس ترحم به خانواده اش داره و نگرانشونه البته احسان و نیکی به والدین باعث برکت تو روزی انسان میشه ولی اگه به صورت افراطی در بیاد باعث بروز مشکلات مختلف میشه شوهر منم در ابتدا با اینکه وضع مالی خانواده اش خوبه اصرار به ولخرجی واسه اونا داشت ولی به مرور زمان توجیهش کردم که ما خودمون زندگیمون نوپاست الان دیگه یه خانواده جدا برا خودمون هستیم احتیاج به مسکن و هزار درد دیگه داریم چراغی که به خانه رواست به مسجد حرامه و کسی که از راحتی خانواده خودش بزنه مورد خشم خدا قرار میگیره و اینجوری قانعش کردم.الان به مرور که تجربه زندگیمون بالا میره اگه کاری خواست واسشون بکنه اول با من مشورت میکنه.البته مخالفت علنی کار درستی نیست و نتیجه عکس میده.مثلا میتونین بگین من مخالف حمایتت از خانواده نیستم ولی وقتی میبینم بهت فشار وارد میشه خیلی نگرانت میشم میترسم به زندکیمون لطمه وارد بشه اگر وضع مالیمون مناسب بود خودم میگفتم کمک کنی ولی میبینم که استطاعتشو نداریم و خودمون فشار میکشیم.
همسرتان به خانه برگشتهاند؟
از پيشنهادهاي ديگر كاربران نتيجهاي نگرفتيد؟ راهنماييهاي بسيار خوبي كرده بودند.
يك توضيحي بدهيد در طي اين مدت چه كارهايي را امتحان كردهايد و چه نتيجهاي داده است
من هم مشکلم همینه. شوهرم انقدر مامانش رو دوست داذه که اون یه الهه معصوم می بینه و هر چی که اون بگه رو قبول داره. من از اینکه اون هارو دوست داره حسودیم نمی شه ولی خیلی ناراحت می شم وقتی اشتبهاتشونو نمی بینه و بی احترامی شونو به من
دوست عزیز، من در مورد اینکه چطور کاری کنید که دید همسر گرامی را نسبت به مادرش عوض کنید که دیگر ایشان را الهه معصوم نبیند نظری نمی دهم(البته منظورم هم این نیست که شما چنین درخواستی دارید..) چون احتمالا دیگران خواهند آمد و با تکنیک ها و تاکتیک های مختلف بی اعتنایی و بی ادبی و بی نزاکتی گرفته تا فنون کاراته و کنگفو و غیره و اگر اینها هم جواب نداد احتمالا جادو و جمبل، به شما یاد خواهند داد که چطور دم مادر شوهر گرامی را قیچی کنید!!! من فقط می خواهم در مورد سه چهار کلمه آخر صحبتتان نکته ای بگویم و آن هم ناراحت شدن شما از بی احترامی شان است..
گفتاری یادم است که فرموده اند: «انسان بايد شخصيتش با صفاتش باشد، نه اينكه برايش بسازند. مقامي كه با يك سطر وزارتخانهاي بيايد و با يك سطر برود، من آن مقام را هيچ ميدانم. مقام بايد با صفات خود شخص باشد تا هميشه برايش بماند.»
من نظرم این است که آدم سعی کند احترامی را به دست بیاورد که به خاطر شخصیت و صفاتش باشد.. آنچنان شخصیتی داشته باشیم که قابل احترام باشد نه اینکه پشت سر کسی قایم بشویم و به خاطر او (همسر محترم) بخواهیم و انتظار داشته باشیم دیگران به ما احترام بگذارند. حتی اگر در این روش موفق هم بشویم اگر همسر، ما را به هر طریقی ترک کند یا تنها بگذارد(در این دنیا…در آن دنیا….)، دیگر از آن احترام دروغین ساختگی خبری نخواهد بود.
واقعا امیدوارم که هر دو سالهای سال سلامت باشید و با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کنید ولی نمی دانم چرا فکر می کنم آدمها مثل «حباب» اند.حبابهایی در اندازه های مختلف…. لحظه ای هستند و لحظه ای دیگر ممکن است نباشند. نمی دانم چقدر می توان به حباب تکیه کرد و پشت گرم بود!!
اگر بتوانیم شخصیتی برای خودمان بسازیم که احترام برانگیز باشد موفق شده ایم. این نوع احترام ، که از نوع واقعی اش است، بعدا هم می ماند و با بودن یا نبودن همسر از دست نمی رود.
بی احترامی آنها به شما فقط به خود شما مربوط است و به این علت همسرتان را نباید روبروی آنها قرار دهید. خودتان با ظرافت و طمانینه اشتباهاتشان را متذکر شوید و با احترام گذاشتن درخواست احترام متقابل نمایید.
سلام دوستان عزیز. من گلی هستم 2 ماهه که عروسی کردم و همه کامنتهاتون رو خوندم . منم یه مشکلی دارم که دوست دارم کمکم کنید. من با خواهر همسرم مشکل دارم ولی از اون مشکلایی که رو در رو باشه و بی احترامی مستقیم نیست. مشکلم اینه که شوهرم بیش از حد با خواهرش صمیمیه. وقتی به هم می رسن مدام دارن همدیگر و می بوسن و بهم می چسبن یا دست همدیگرو می گیرن خلاصه یه کارایی می کنن مخصوصا خواهرشوهرم که باعث میشه حس حسادت زنانه من برانگیخته بشه بارها هم از همسرم تقاضا کردم که حساسیت های من و درنظر بگیره و حداقل جلوی من کمتر بهم بچسبن. ولی کارساز نبوده همش میگه اون خواهرمه و خیلی دوستش دارم ما از اول اینجوری بزرگ شدیم و باهم خیلی صمیمی هستیم و از این حرفا.. مثلا یه شب بطور غیرمنتظره زنگ زد به خواهرش و برای شام دعوتش کرد و گفت شب ام بخواب خونه ما! من خیلی عادی برخورد کردم ولی از فرداش که خواهرش رفت مرتب میگه چرا جلوی خواهرم این کار و نکردی چرا فلان چیز و نگفتی چرا پذیرایی نکردی و آخر سر هم گفت مهمان نواز نیستی . همسرم یه خواهر دیگه ام داره که من باهاش مشکلی ندارم چندبار هم نهار اومده خونمون هیچ حرفی نبوده ولی این یکی خواهرش که همسن منم هست و میگه باهاش خیلی صمیمیه برام شده داستان. چیکار کنم؟؟؟
ممکنه در طول زمانی که سرکارم به من زنگ نزنه ولی حتما به خواهرش تلن میکنه. مرتب میگه خواهر من مثل مردها می مونه اخلاق پسونه داره . آخه چرا برای من اخلاق پسرونه داره ولی برای برادرش جلوی من که زنش هستم خوب احساسات به خرج می ده!!!! کمکم کنید بگید توروخدا در مقابلش چیکار کنم وقتی می خوایم بریم خونشون یا اون بیاد خونمون خلی اذیت می شم در ضمن هنوز هم ازدواج نکرده.
(mmokhtariasl@yahoo.com)
گلی جون می خواستم بگم منم مثل تو همچین مشکلی دارم ولی شوهرم به اندازه شوهر تو با خواهرش صمیمی نیست. خواهر شوهرم 8 سال از شوهرم بزرگ تره و تقریبا 2 سالی هست از همسرش جدا شده. اونا با هم صمیمی ان و خواهرشوهرم خیلی وقتا اس های خیلی زشتی واسه شوهرم می فرسته. بعضی وقتا حتی فکر می کنم اونا با هم رابطه دارن! می دونم فکرم اشتباهه ولی دست خودم نیست یه چیزی درونم بهم هشدار میده.
سلام
عزیزم مشکلت دقیقا مشکل منه
تنها مشکل زندگیم خواهراش ومادرشه
کاملا درکت میکنم
خیلی خیلی سخته
سلام ، منم خیلی داغونم ، شوهرم خیلی خواهرش و مامانش و خانوادشا دوست داره به حدی که اصلا با من تو زندگی مشورت نمیکنه ، وقتی میخواست ماشین بخره ، با اونا مشورت کرد و خرید آخرین نفری که ماشینشا دید من بودم . من خیلی صبورم همه میگن ، الان از کار بی کار شده خانوادش میگن چکار کن از من نظر خواهی نمیکنه .الان ما در دوران عقدیم اصلا خونه ما نمیاد میگه مامانم تنهاست . انگار من آدم نیستم ، اگه بخواد خونه ما بیاد هزار نفر ازش می پرسن بر می گردی ، که شب خونه ما نمونه . خیلی عصبی شدم ازشون . اون حتی زن برادر و بچه های برادر و خواهرشا به من ترجیح میده . به من اصلا وقتی سر کارم تماس نمیگیره ولی به خواهراش زنگ میزنه اگه با من تلفنی صحبت کنه شاید 30 ثانیه طول بکشه ولی با خواهرش و خانوادش مدت طولانی صحبت میکنه .خسته شدم کمکم کنید خواهش میکنم چکار کنم بهم بگید . خواهش میکنم
شما میتوانید مشکل خود را در قسمت مسئله من مطرح کنید. دیگران که به این صورت مطرح کردهاند مطلبشان به صورت عنوانهای «مسئله من» در سایت مطرح شده است.
اما اگر بخواهیم اینجا تبادل نظر کوتاه داشته باشیم: آیا تا بحال به این فکر کردهاید که شوهر شما در شما چه دیده که با شما مشورت نمیکند؟ تا تجربه قبلی او از صحبت باشما چه بوده که الان بیش از ۳۰ ثانیه صحبت نمیکند.
همه ما میخواهیم که با ما مشورت شود و مورد توجه باشیم اما گاهی فراموش میکنیم که برای مورد مشورت و توجه قرار گرفتن یا مورد مشورت و توجه ماندن باید کارهایی بکنیم.
چرا هیچ کس جواب منا نمیده چرا هیچ کس راهنماییم نمی کنه کمکم کنید خواهش
خانم سمانه،
من فكر ميكنم شما هم كمي مثل من عجول هستيد
پست اول را حدود ساعت دوازده و نيم فرستادهايد پنج ساعت بعد از دوستان سايت گله شكايت ميكنيد كه چرا جواب نميدهيد
(البته مزاح بود و ممكن است پست اول را زودتر فرستاده بوديد و سايت آپ ديت نشده بود)، به هر حال
….
آن چيزي كه شما انتظار داريد، نياز به زمان دارد و زندگي مشترك و همدلي و يكي شدن فكر و خواسته و نيت، گاهي نياز به چند سال زندگي زير يك سقف را دارد
اين طور كه متوجه شدم، هنوز با همسرتان زير يك سقف زندگي نميكنيد
درست است كه عقد كردهايد و شرعاً زن و شوهر هستيد، اما شرايط زندگي شما بيشتر به دوران نامزدي شباهت دارد، تا يك ازدواج رسمي
در دوران نامزدي هم در بعضي از خانوادهها، با وجود عقد شرعي، رسم نيست كه زياد در خانه ي همديگر بمانند يا حتي زياد با هم تماس داشته باشند و غيره
با طمأنينه و با صبر و حوصله وارد زندگي مشترك تان بشويد
شايد همسر شما نه از نظر ذهني و نه از نظر جسمي هنوز از خانواده اش جدا نشده باشد و نياز به وقت بيشتري براي شروع واقعي يك زندگي مشترك زناشويي داشته باشد
بايد به او بيشتر وقت بدهيد
شايد لازم باشد براي رسيدن به بعضي از انتظارات تا شروع زندگي زير يك سقف صبر كنيد
بعضي از آقايان هم مثل خود من در تماس گرفتن با محل كار همسر و اصولاً با تماس تلفني كمي خوددار هستند و ممكن است اين خواسته ي شما بعد از زندگي مشترك هم خيلي برآورده نشود. البته اين نشان از بيعلاقگي يا بيتوجهي مرد به همسرش نيست. گاهي اوقات غرور از نوع مردانه اش (كه البته خوب نيست) يا مشغله و غيره مانع اين تماسها ميشوند
چکار کنم که شوهرم درباره مسائل زندگی آینده با من مشورت کنه نه با خواهر و مادرش . چرا درباره زندگی آینده من باید اونا تصمیم بگیرند چرا از من هیچ کس نظر نمی خواد . راهنماییم کنید .
می توانید به همسرتان در صحبت هایتان با لحن ملایم و دوستانه بگویید که ما باید «با هم» در مورد مسائل زندگیمان فکر کنیم و تصمیم بگیریم ولی همانطور که دوستان هم گفتند «زمان» می برد.
علاوه بر آن، برای اینکه همسرتان یا هر کس دیگری تمایل به مشورت کردن با شما را داشته باشد باید «درست» و عاقلانه فکر کنید. اگر کسی با شما مشورت کند و جواب نادرست بگیرد خب دفعه بعد ترجیح می هد مشورت نکند. یک دلیل مشورت کردن با بزرگترها این است که معمولا تجربه شان بیشتر است و تجربه عامل مهمی برای مورد شور قرار گرفتن است. مثلا می خواهید خانه بخرید.. اگر ندانید چه فاکتورهایی را در زمان خرید خانه باید در نظر بگیرید که هر دو ضرر می کنید! پس خوب است تحقیق کنید … از دیگران که تجربه ای دارند سوال کنید.. اگر لازم شد در اینترنت جستجو کنید…. خلاصه برای نظر درست دادن باید درست فکر کرد و راه درست را پیدا کرد.
اگر آدم چندین بار نظراتش درست باشد، این صلاحیت را پیدا می کند که با او مشورت کنند… مثل خوش قولی است.. کسی که خوش قول است شما از اینکه قول و قراری با او بگذارید مطمئنید و نمی ترسید….. ولی اینکه نظر اشتباه بدهیم و بعد محکم هم بایستیم که حتما باید با من مشورت بشود که درست نیست! نمی گویم نمیشود… شدنش امکان پذیر است.. می بینیم کسانی را که نظر نادرست می دهند و همسرشان را هم متقاعد می کنند که آنطور عمل کردن بهتر است… ولی در دراز مدت «اعتبار»شان را از دست می دهند. گفتاری هست در آثارالحق (گفتارهایی از استاد نورعلی الهی – انتشارات جیحون) بدین مضمون که عکس العمل دروغ این است که طرف را بر انسان مسلط می کند… من از این گفتار اینطور فهمیده ام که کسی که دروغگوست حداقلش این است که اعتبارش را از دست می دهد و بعدا برای به دست آوردن اعتبار از دست رفته خیلی باید تلاش کند.. مورد شور قرار گرفتن هم همینطور است اگر چند بار با شما( یا هر کس دیگری) مشورت شود و نظر غلط بدهید اعتبارتان را برای این مساله از دست می دهید . بهتر است فکر درست را پیدا کنیم و نظر بدهیم. در آنصورت دیگران به مرور راغب میشوند که با ما مشورت کنند ولی، زمان می برد.
بسیار منطقی و دلچسب بود. ممنون
سمانه خانم، من مطمئن هستم كه شما نگران زندگي خودتون و همدلي با همسرتون هستين. علاوه بر صحبتهاي دوستان، بايد بدونيم كه زندگي يه كليت نيست، بلكه از جزئيات تشكيل ميشه. مثلاَ در مورد مطالبي كه بايد تصميمگيري بشه، لازمه كه شما هم مثل همسرتون، نگران نتيجه باشين. وقتي اينطور بود، شما هم خودتون مدعي مشورت ميشيد و پيگير اينكه آخر چه تصميمي بايد گرفت؟ وقتي خود موضوع براتون اهميت داشت، ديگه براتون فرقي نميكنه كه چه كسي طرف مشورت هست. فقط صلاحيت مشورتش واسهي شما مهمه. تازه شايد خودتون به اين نتيجه برسين كه بايد با افراد بيشتري مشورت كنين و در طي زمان كم كم بفهمين كه مشورت چه كسي ارزشمنده و مال چه كسي نه. همهي اينا به اين شرطه كه در هر موردي فقط به همون موضوع اهميت بدين و حب و بغض رو كنار بذارين. وقتي هم كه همسرتون ببينه كه شما اينطوري دلسوز نتيجه هستين، اونهم خودبخود با شما مشورت ميكنه چون همه بدنبال يه همدم دلسوز و مهربان ميگردن. خلاصه يادتون باشه كه شايد هيچوقت در بسياري از زمينهها شما يا همسرتون صلاحيت مشاوره رو پيدا نكنين( اصلاَ وقتي آدم مشورت ميكنه، داره تلويحاَ ميگه كه من زياد وارد نيستم و بايد بپرسم) ولي شما بايد در همهي زمينهها نقش آدم دلسوز زندگي خودتون رو بازي كنين و خلاصه يكي از كارفرماهاي پروژه مشورت باشين. واين مقدور نيست، مگر اينكه واقعآ به خود موضوع اهميت لازمه رو بدين. نه اينكه اداش رو دربيارين و فقط چيزي كه براتون مهم باشه تسلط روي همسرتون باشه. اينطوري همسرتون هم به شما به چشم شريك زندگي نگاه ميكنه كه عاقلانه و صادقانه بدنبال موفقيته. وقتي هم كه احياناَ بعد از همهي مشورتها گاهي كار نتيجهي دلخواه رو نداد، مسلماَ ديگه كسي تقصير رو به گردن ديگري نمياندازه، چون با هم تصميم گرفتين (البته انشاالله)
مرسی از همتون .حالا راهنمائیم کنین که چکار کنم خانواده همسرم در زندگیم دخالت نکنند .
قوی باشید و با اعتماد به نفس تمام زندگی خودتان را از نظافت و آش÷زی گرفته تا کار بیرون از خانه و فعالیتهای جانبی با قدرت و اعتماد به نفس انجام دهید و رفتار مدبرانه همانند یک مدیر موفق داشته باشید . احساساتی نباشید و با منطق و محبت مسائل را با شوهرتان درمیان بگذارید. قدرت در تصمیم گیری بدور از احساسات زنانه کلید اصلی حل مشکل شماست.
سلام هدا جون من هم دچار همچین مشکلی هستم
راستش من به موبایل شوهرم حسودی میشه چه برسه به خانوادش دوستان کمکم کنید
پس چقدر زندگی کردن با شما سخته!! بیچاره شوهرتون……….
من هم زنم .عاشق نامزدم هستم
ما دیوونه نیستیم. عاشقیم
منم به هر کس یا هر چیزی که نامزدم بهش توجه داشته باشه حسودیم میشه
حالا خانوادش یا گوشیش
اما به روش نمیارم که ناراحت نشه
چی کار کنم که عاشقم و ترجیح میدم من ناراحت باشم اما اون نه
سعی میکنم اینقدر بهش محبت کنم که خودش ترجیح بده بیشتر کنار من باشه
البته خودم هم این کار رو میکنم. یعنی نامزدم اولویت اول زندگیمه و بعد با یه فاصله ای خانوادم
دوستان و معاشرتم هم با دیگران حتی فامیل کم کردم
دوست دارم تا جایی که میشه وقتم مال نامزدم باشه نه هیچ کس دیگه ای
خانواده من هم باید درک کنن که من دیگه مجرد نیستم و بیشتر وقت و احساسم مال شوهرم خواهد بود
اینو همه خانواده ها باید بفهمن اما متاسفانه توی ایران این درک زیاد وجود نداره
خانواده ها نباید خود خواه باشن. باید خوشبختی فرزندشونو بخوان نه اینکه خرابش کنن!
من منتظر راهنماییهاتون هستم
شما با یک نفر ازدواج کردید که خانواده ای داره و اونها هم جزئی از زندگی شما شده اند.شاید اگه با فردی که هیچ خانواده و کسی نداشت ازدواج می کردید هر دو راحتتر می بودید البته احتمالا بعدا به دوستها و همکارهاش حسودی می کردین که چرا با اونها صحبت می کنه و احیانا می خنده… من حالتهای اینچنینی را از علاقه نمی دونم..چه برای زن..چه برای مرد… به نظرم درست تر این هست که بیشتر به چشم بیماری یا ضعف بهش نگاه کنیم… یک آدمی که قوی هست و به خودش اعتماد به نفس کافی داره اینطور رفتار نمی کنه و آویزون کسی نمیشه. ممکنه همسر شما اولها از این رفتارها خوشش می آمده و به حساب محبت و توجه میگذاشته ولی بعد از یک مدت تمام این حالتهای افراطی آزاردهنده میشه.
به نظرم یک مقدار خودتون رو قوی کنید.. مطالعه کنید.. به خودتون یک مهارت.. یک چیزی که براتون آگاهی و دانایی به همراه داشته باشه اضافه کنید.
تور و خدا این حرفهارو نزنید بچه ها اخه یعنی چی که به گوشی شوهرم حسادت می کنم خوب هرکسی جایگاه خودش رو داره مادر و خواهر اون شوهر بیچاره ما هم دوست دارن به پسرشون زنگ بزنن و محبت کنن شما خودت دوست داری که برادرت زن بگیره و کلا با شما قطع رابطه بکنه من که اصلا دوست ندارم یه روزی برادرم برای همیشه ترکم بکنه تورو خدا بچه ها اون چیزی که برای خودتون می خواید برای دیگران هم بخواید.
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
ببینید مشکل شما ریشه در ذهن شما داره
و اگر به شما راه حل داده بشه مثل دوستانی که برای شما پیام میذارن تا شما اجرا کنید باز هم شاید خیلی موثر نباشه
شما باید ذهن خودت رو درست کنی
چرا نمیخوای بعد از این همه سال زندگی این رو باور کنی که تو لایق هستی و با اعتماد به نفس؟
چرا نمی خوای بدونی که در زندگی فقط و فقط شوهرت و مسائل مربوط به او هست؟
خودت چی؟
هیچ میدونی با هر فکر ناشایستی در رابطه با شوهرت ، یا حتی حسادت به اون تیشه به ریشه خودت و شوهرت می زنی ؟ شوهری که آمده تا باتو لذت رو تجربه کنه. دنیا رو قشنگ ببینه و با تو پیشرفت همه جانبه داشته باشه.
چرا؟ برای چی؟ زندگی چیه؟ مرورش کن
باید ازش لذت ببری . همسر برای چیه؟ باید در کنارش آرامش بگیری اگرنه چرا جفت شدین ؟ پس این مسائل بیهوده رو بذار توی کیسه جارو برقی خونه ت و بریز بیرون. زندگی کن هر طور که دوست داری. خودت رو دوست داشته باش گاهی بیشتر از اون . مشکل تو اینطوری حل میشه. امیدوارم خوشبخت باشید
این که شوهر شما خانواده دوسته خیلی خوبه ادمی که یه رابطه سی ساله رو به خاطر شما کنار بذاره حتما یه رابطه چند ساله رو به خاطر یکی دیگه کنار میذاره
راستش به نظر من این آقایون به شدت خانواده دوست که نمیتونن بین خونواده جدید و قدیم تعادل برقرار کنن بهتره اصلا ازدواج نکنن! نمونش همسر خودم و حتا برادر خودم که از وقتی ازدواج کردن یادشون افتاده که این خانواده به قول شما ۳۰ ساله هم وجود داره!
اگر همه به حرف فاطمه توجه داشته باشیم سعی نمی کنیم هیچ وقت زندگیمان را بهم بریزیم همیشه به این فکر کنیم که شوهر هر چقدر با مادر و خواهر باشید برای تامین نیازهاش پیش خودمان می آید خواهشا کمی واقع بین باشین . من هم یکی مثل شما
مادر شوهر من هم مرتب پسرش رو چک میکنه اگه کاری داشته باشه به گوشی خونه زنگ نمیزنه به همراه شوهرم زنگ میزنه. اگه پسرم طبقه پایین باشه و مای بیبی بخواد ساعت 2 ظهر به گوشی شوهرم زنگ میزنه. تازه اولا که ازدواج کرده بودیم زنگ میزد پسرش میگفت نهارچی دارین بعد که میگفت عدس پلو داریم میگفت الهی بمیرم. در صورتی که خودش معلمه و تا وقتی که شوهرم مجردبوده همش بیسکوییت و کیک میخورده.اگه آبلیمو بخوان به پدرشوهرم نمیگه بخره زنگ میزنه به شوهرم میگه. تا حال اسوار اژانس نشده چون شوهرم 2 ظهر الی 2 نصف شب 6 صبح…هست که سرویس دهی کنه ولی من اگه شوهرم نبود باید باازانس میرفتم بیمارستان بااینکه ماشین پدرشوهرم هست و مادر شوهرم گواهینامه داره. حتی گاهی دست شوهرم رو عین دختر بچهها میگیره میکشونش تواتاق که مثلا بگه جعبه رواز بالای کمد بده در حالی که خودش اون جعبه رو گذاشته بالا. هر کیک یا شیرینیای که من درس کنم فرداش میپزه میاره جلوی شوهرم. به من حسودیش میشه و مرتب میخواد جلوی شوهرم منو ضایع کنه. حتی اگه به پدرشوهرم محبت کنم حسودیش میشه و سرش غر میزنه.
عزیزم شما خوب باش. بالاخره به عنوان یک مادر حق داره درخواستهایی از پسرش داشته باشه مخصوصا که تحت تاثیر فرهنگ سنتی ما فکر میکنه شما پسرش رو ازش گرفتید! احترام بگذار و مطمئن باش به مرور زمان بذر محبت و احترامی که کاشتید ثمر میده. همیشه به این فکر کن مادر گوهری بی همتاست.
من دوس دارم زندگی مشترک رو تجربه کنم ولی اون با کاراش میخواد ثابت کنه که قاطی زندگیماست و شوهرم بایداونم بزرگ کنه. 46سال داره ولی تازگیها رژصورتی میزنه و ساپرت میپوشه که اینقد زننده است من جلوی شوهر و پدرشوهرم خجالت میکشم. روزی نیست که به گوشی شوهرم زنگ نزنه. حتی بااینکه من قبل از مکه رفتنش بهش گفتم مامانم میخواد براش آش پشت پا بده بعد که برگشت گفت برا خودشون پختن. محبت اصلا تو چشش نمیره. هر چی من و شوهرم بخوریم حتی اگه متنفرم باشه میخوره.اگه مسافرت رفته باشیم زنگ میزنه به یه طریقی شوهرم رو نگران میکنه. چشم باهم بودن ما رو نداره. من پرستارم ولی وقتی شوهرم مریض میشه نسخههایی میپیچه که حاضر نیست قبول کنه غلطه. همیشه میخواد بگه اون بیشتراز من بلده. من حس رقابتی ندارم باهاش ولی اون هی جا پای من پامیذاره. من دوس ندارم بااون اختلاف سنی که بامن داره خودش رو با من مقایسه کنه وقتی به من حسادت میکنه ازش بدم میاد. شوهرم حرکاتش رو میبینه ولی به روی خودش نمیاره. همیشه میخواد خونواده من رو جلوی شوهرم خراب کنه. هی میخواد بدون من چطور خونه داری میکنم ولی من متنفرم کسی هی تو زندگیم سرک بکشه. اولا متوجه رفتارش نبودم ولی تازگیها خیلی اذیت میکنه. پدرشوهرم میگه زبون زنش سرده. وقبول داره زنش مشکل داره. تاحالااون تنها دلیل دعواهای من وشوهرم بوده. مثلا میشینه کنارشوهرم یواشکی میگه بیا دو تایی بریم کربلا. ولی وقتی شوهرم بابت مکه ازش پول خواست نداد بهمون. حتی مکه رفت برا من سوغاتی یه جعبه ارایش که شبیه ابرنگ بچه هاس اورد برای دخترش پالتو وانگشتر. من براي ولیمش سنگ تموم گذاشتم. حتی وقتی مشهد میریم انگار یادش نیست من زن پسرشم به شوهرم میگه سحر بیدار شو دوتایی بریم حرم ولی به شوهرش نمیگه.اینقد چادرش رومحکم ميگیره که کسی باور نمیکنه اینجوریه. از وقتی دیدم اینجوریه از چادر بدم اومده در حالی که تو دانشگاه بااون وضعیت من تنها چادری بودم. تو رو خدا بگین چیکار کنم دست از سر زندگیم برداره. که شوهرمن هم عین پدرشوهرم ازخونه فراری نشه؟؟؟؟
دوست عزیز, عذر می خوام که اینطوری می گم ولی به نظرم طرز فکر شما خیلی محدود است. در این زمانه 46 سال ، سن زیادی نیست… اصلا با این پیشرفت علم، پیری به عقب افتاده. شاید 70 به بالا را بتوان مسن گفت نه یک فرد 46 ساله را….ضمنا رژ گونه صورتی و جوراب ساپورت هم برای یک خانم هیچ اشکالی ندارد…. البته من که چادر را ابدا قبول ندارم. شاید هم برای همین هست که اینقدر فکرهامون با هم فرق می کنه.
میدانید متاسفانه اکثرمان اینطوری هستم که یادمان میرود محبت را باید به خاطر رضایت خدا و برای اینکه کاری برای آخرت خودم کرده باشم انجام دهم. محبتهای ما همه اش، بده بستان است… من اینجوری محبت می کنم به شرطی که اون اینجوری محبت کنه.. من ولیمه میدم، تو سوغاتی خوب بیار.. من آش پشت پا میدم ، تو هم فلان کار را بکن…
اینقدر روش زوم نکنید.. محبتی هم اگه می کنید سعی کنید خالصانه باشه.. شما هم سعی کنید رابطه خودتون را با همسرتان قوی کنید.
کتایون جون شما و هدا جون خیلی سخت میگیرید یعنی چی که رابطشو با خونوادش متعادل کنه اصلا این حرف به نظر من خیلی بی معنیه خونواده ای که از بچگی زحمت ش رو کشیده اند و اگر وجود نداشتند الان اون اقایی که الان شوهر هدا جونه وجود نداشت و اصلا شما فکر کنید خونوادتون کسایی که همیشه یار و یاورتون بودن و هستن کسی که در وسط زندگی جلوی ادم سبز شده می تونه بگه که خونواده ای که هم خونتن و هم تنت هستند به خاطره منی که در اواسط زندگیت پیدا شدم و هر لحظه میتونم باهات همه چی رو به هم زده و باز همان غریبه اول بشم به خاطره من خونوادتو ول کن یا رابطتو با اونا سرد کن و فکر کنم منظور شما دوتا اینکه یعنی کلا خیلی باهاشون صمیمی نشو باهاشون مثه یه غریبه رفتار کن
من از خانواده همسرم متنفرم! علت تنفر من تاثیر منفی و مخرب آنها از اولین روز زندگی مشترک ما میباشد، به خصوص مادر همسرم که همیشه با ظاهر مظلوم نما به صورت دائم سعی در جلب ترحم و برانگیختن احساس گناه نسبت به خود در فرزندان خود داشته و دارد و در این زمینه مطلقاً جز به منفعت خود برآورده شدن احتیاجات خود به چیز دیگری نمیاندیشد! و متأسفانه از دست من هم کاری بر نمیآید چون او در نظر پسرانش همیشه خود را موجودی ضعیف و محتاج به کمک و حمایت نشان میدهد ،در حالیکه در غیاب آنها کاملا از پس تمامی کارهای خود برمیاید! او حتی گاهی باعث اختلال در زندگی ما میشود! موضع گیریها و عکسالعملهای همسرم در قبل آنها که همیشه از روی احساسات به علاوه ذهنیت بد آقایان ایرانی در مورد دیدگاه خانمها نسبت به خانواده همسر, باعث شده که من به شدت از خانواده او بیزار باشم! و حتا تحمل مکالمه تلفنی با آنها را هم ندارم! این مساله روی تصمیمگیریهای مهم من در زندگی مشترک هم تاثیر گذشته، به طوری که به خاطر حضور دائم آنها من دیگر تمایلی به بچه دار شدن ندارم چون احساس میکنم این مساله باعث گره خوردن بیشتر من به آنها میشود!
من امروز مشکل خودم رو اینجا نوشتم، ولی الان که اومدم ببینم آیا کسی نظری داده دیدم که نوشتهام نیست! چرا؟
عزیز دلم
دوست دارم به زندگی یه طور دیگه نگاه کنی
ببین، تو ازدواج کردی و معلومه که از شوهرت خوشت میاد و دوستش داری ، ببین اصلا اینقدر خدا به تو نعمت داده که وجود یک نفر که ازش خوشت نمیاد نباید زیاد برات مهم باشه. میدونم چی میگی درک میکنم. اما تا حالا فکر کردی این زن به قول تو زرنگ و بد جنس از عدم حمایت بچه هاش در آینده ترس داره ؟ می ترسه که نکنه نتونه بدون حمایت اونها به زندگی ادامه بده . بذار خوش باشه تا جایی که آسیب نمی رسونه به زندگیت با حرفهاش و کارهاش.
اگر هم اینطوریه تو اینقدر شعور و عقل داری که مشکل رو حل کنی
اما مطمئنا او فقط حمایت میخواد . خوب بخواد . اگر میخوای شوهرت تو روبیشتر حمایت کنه
باید خودت رو بیشتر محتاج حمایت های اون نشون بدی تا دیگه وقتی برای بقیه نداشته باشه. سعی کن کارهای مردونه توی خونه رو هر قدر کوچیک به او واگذار کنی. سعی کن بیشتر حمایت اون رو بخوای.
حل میشه
مطمئنم
و بدون این مسائل رو فقط باید توی دستشویی بهشون فکر کرد (با عرض معذرت)
یعنی زندگی زیباتر از اینهاست . با خدا باش با اون ناشناختنی برزگ و مهربونی باش که حساب و کتاب همه رو داره
او مهربانترین مهربونهاست نمیخواد اذیت بشی . تو داریخودت رو اذیت میکنی.
از بهار لذت ببر
سارا
لطفا به من کمک کنین که به خواهر شوهرم حسادت نکنم. خودم واقعا دارم عذاب می کشم
حسادت کردن فقط خودت رو داغون می کنه و بس بهتره به جای اینکه منفی بافی کنی و به نقاط منفی خودت توجه کنی نکات مثبت و ویژگی هایی رو که داری روی یک کاغذ بنویسی و از خدا به خاطر داشتن اونها سپاس گذار باشی اگه یکم به خودت نگاه کنی می بینی که ویژگی های زیادی داری که ممکنه تو خیلی ها نباشه حسادت کردن فقط وقت تلف کردنه چون تمام لحطه های تو به حسرت کشیدن می گذره پس به جای اینکه وقتت رو تلف کنی سعی کن از شادی دیگران شاد بشی و هرچیزی که برای خودت می خوای برای اطرافیانت هم بخوای آدم حسود مظهر بی اعتماد به نفسی هست پس سعی کنی اعتماد به نفست رو تقویت کنی.
چرا کسی جواب منو نمیده؟؟؟؟؟؟؟
سلام به همه دوستان من 6 ماهه که ازدواج کرده ام . از همسر م هم راضی هستم . مشکل این است که او نمی خواهد من را با کس دیگری قسمت کند و فقط مال خود می داند و این مرا آزار می دهد . روابط من با خانواده ام نیز خیلی تحت تاثیر قرار گرفته است جوری که می ترسم جواب تلفنو مادرمو بدم مبادا ناراحت نشود. همسرم را بیشتر از هر کسی دوست دارم . و لی او می گوید فقط باید مرا دوست داشته باشی حتی نباید به کس دیگری محبت کنی . کلافه شده ام . از طرفی نمی خواهم هیچ کدام را از دست بدهم . واقعا نمی دانم چه کاری باید بکنم .
سلام
كمي حوصله كنيد
شما شش ماه است كه ازدواج كرده ايد اين مسائل به تدريج رفع ميشوند
كم كم متوجه اش كنيد كه اولا او را از همه بيشتر دوست داريد و ديگر اني كه اگر كس ديگري را دوست داشته باشيد به اين معنا نيست كه همسرتان را كمتر دوست داريد
عزیزم بهتره خودت رو خیلی ناراحت نکنی ما هم اوایل ازدواجمون اکن مشکلات رو داشتیم همسرم اصلا دوست نداشت من به مادرم و خواهرم سر بزنم اما تا وقت پیدا می کردیم باید می رفتیم خونه مادرش اینا اما کم کم با صحبت کردن باهاش تونستم این اخلاقش رو عوض کنم و الان بعد از سه سال دیگه این رفتارارو نداره و من هر وقت بخوام می رم و پدرو مادرم روم می بینم حتی یه وقتایی به من می گه ماشین رو نمی برم تا بری بهشون سر بزنی شاید دلت براشون تنگ شده باشه شوهر تو هم کم کم درست می شه اوایل ازدواج همیشه حساسیت ها بالاتره
من هم مشکل تو رو دارم درحد شدیدتر؛ کاش انقدر که خانوادشون براشون مهم هست نصفش به همسرشون توجه میکردن؛ همسر من دوست داره بین من و خانوادم جدایی باشه؛ درحالیکه من مجبورم با مادرشوهرم زندگی کنم؛ و صدام درنیاد ک در هم نمیاد؛ انقدر برام این زندگی شکنجه آوره که خدا میدونه! بین دل من و شوهرم یك دنیا فاصله هست یك دنیا !
خدا خیرت بده این که خیلی خوبه همسرت رو دوست دارن من اگه جای تو بودم خیلی هم لذت می بردم، مگه اینکه با تو جور دیگه ای باشن و با همسرت صمیمی باشند وگرنه به نظر من داشتن یه خانواده شوهر صمیمی یه نعمته . بچه ها مشکل من جور دیگه ای هست اینکه مادر شوهر 60 ساله ای دارم که خیلی تحت تآثیر حرف خواهر شوهرام هست و اونا هم خیلی نسبت به من حس حسادت دارن من و همسرم سه ساله که ازدواج کردیم و زندگی مون رو از صفر شروع کردیم با سختی های زیاد تکاختیم اما حالا که یکم اوضامون بهتر از قبل شده به جای تبریک گفتن به خاطر خریدن یه ماشین که اونم با حقوق خودم خریدم باید ازشون بشنوم که چرا به نام پسر ما نخریدی و نکنه بعده ها سر بچه ما کلاه بذاری و خونه دار شدید به نام خودت بزنی خیلی دلم از این حرفها سوخت چون خیلی سختی کشیدم و پا به پای همسرم زحمت کشیدم و همسرم هم هرجا نشست گفت که زنم با همه سختی های زندگی کنار می یاد و بسازه. اما متأسفانه خواهرشوهرام خیلی خیلی رو مادرشون تأثیر می ذارن و باعث شدن هم من هم 2 تا عروس دیگه اشون رابطه مون خیلی خیلی باهاشون کم شده جالبه که خواهرشوهام همیشه به ما عروسا می گن عروس یه غربیه است و بایدباهاش مثل یه غریبه رفتار کرد و … نمی دونم اما من همیشه همه چیزو به خدا واگذار کردم.
سلام من دجار حسادت شدم به مادر ه مسرم حسادت مي كنم همش فكر مي كنم مادرش باعث جدايي ما از هم ميشه اصلا خانواده شوهرم را دوست ندارم ولي عاشق شوهرم هستم ولي اين حسادت داره ما رو از هم دور ميكنه خواش مي كنم منو راهنمايي كنيد
سلام من هم همین مشکل و داشتم.اما یه جمله تو یه کتاب خوندم که اگر شوهرتان با مادرش خوب است خوشحال باشید چون اگر غیر از این باشد بد شانسیم که چرا چنین مردی دارین که زنی رو که اونو به دنیا اورده و بزرگ کرده ارزشی قائل نیست چه برسه به ما که هیچ کاری براش نکردیم
سلام من ٢ سال است كه از دواج كردم همسرم هم خيلي خوبي است مشكل ما خا نواده ها هستن دعواي ما سر خانواده هاست چون هر كس طرف خا نواده خودش رو مي گيره و دوست داره بيشتر وقتش رو با خانواده خودش بگذرونه و من دچار يه حس حسادت نسبت به مادر شوهرم پيدا كردم و همش فكر مي كنم قًرار من وهمسذم رو از هم جدا كنه و فكر مي كنم همسرم بيشتر خا نوادشو از من دوست داره
عزیزم به این فکرکن مردی که اینقدر دور مادر وخواهرش میگرده ببین واسه زنش چی میشه.منم گاهی اوقات از رابطه صمیمانه شوهرم باخواهرش عصبی میشم میفهممت.خیلی حس بدیه.ولی هربارمیگم خب همونطورکه من حق دارم خانواده اولم رو دوست داشته باشم اونم حق داره..پس یه کاری کن..به همسرت عشق بده باهمه وجودت ببین چقدر جواب میده..هیچی واسه یه مردمهمتر از زندگیش وهمسرش نیست باورکن.خواهر شوهر ومادرشوهر هرکدوم زندگی خودشونو دارن.خودت تو رابطه با اونا اشتیاق نشون بده..باحسادت بجنگ.موفق باشی.
مرسی از نظراتتون
می خواستم یه اتفاقی که اخیرا واسم افتاده رو واستون تعریف کنم شاید بدرد شما هم بخوره. چند روز پیش شوهرم با همون خواهر شوهری که گفتم باهاش مشکل دارم دعواش شد. سر یه موضوعی باهم بحث کردن و شوهرم بهش گفت تو زندگی ما دخالت نکن و خواهر شوهرم گفت اگه فکر میکنی من دخالت می کنم دیگه زنتو نیار خونه ی ما( چون شوهرم شب کاره من 3 روز در هفته خونه ی مادرشوهرمم) شوهرم باهاش یه دعوای مفصل کرد و طرف منو گرفت. این موضوع باعث شد از حساسیت هام کم بشه و خودم کاری کنم که دوباره آشتی کنن. ولی ته دلم یه چیزی چنگ می زنه. من با خواهرشوهرم هیچ مشکلی ندارم تا وقتی باهم تنهاییم میگیم و می خندیم خداییش هم هروقت دعوام شده با شوهرم طرف منو گرفته. ولی نمی دونم چرا من اینقدر نمک نشناسم و این حس حساسیت مسخره مال چیه. نمی تونم کوچک ترین توجه شوهرمو بهش ببینم.
هدی جان
من فکر می کنم باید علت این حسادت رو ریشه یابی کنی: علت اصلی حسادت معمولاً عدم اعتماد به نفسه یعنی تو نگران هستی که چیزی از اون ها کمتر داشته باشی یا شوهرت علاقه اش به تو کم بشه. این مساله ربطی به برتری یا پایین تر بودن تو نسبت به طرف مورد حسادت( یعنی خانواده شوهرت) نداره یعنی اگر اعتماد به نفس ما کم باشه حتی می تونیم به کسی که از هر لحاظ از ما پایین تره به خاطر یک حسن کوچکی که داره دچار حسادت بشیم. و اما راه حل: من این رو با اطمینان کامل بهت می گم جون مشکل مشابهی داشتم و از این راه خیلی سریع حل شد: تو باید 1. سعی کنی خودت رو در زمینه های مختلف بالا بکشی از نظر زاهر، فکر، تحصیلات و هر چیز دیگه این باعث می شه اعتماد به نفس بیشتری پیدا کنی 2. به هیچ وجه خودت رو با هیچ کسی مقایسه نکن یادت باشه که: «آن یگانه، یگانه آفرید» من خودم فردی رو می شناسم که با شعور و شخصیتش و اعتماد به نفسش طوری بود که زیباترین افراد در کنارش به چشم نمی اومدن 3. فکر کن اونا هم انسانن فرض کن بچه، خواهر یا برادر خودتن بهشون نزدیک شو و به دید خانواده شوهر و رقبایی که باید باهاشون مبارزه کنی نگاهشون نکن به جای اینکه در مقابلشون باشی برو در کنارشون بایست 4. بدون که هرچقدر حساس باشی به محبت اطرافیان به همسرت داری با زبان بی زبونی به همسرت می فهمونی که : من می ترسم تو رو از دست بدم و این یعنی خودت رو لایق و قابل نمی دونی و از ترک شدن می ترسی پس وقتی چنین ذهنیتی نسبت به خودت اشته باشی جطور انتظار داری طرف مقابل دوست داشته باشه وقتی ضعیف و نیازمند باشی؟ 5. سعی کن برای خودت مشغله و سرگرمی های شخصی پیدا کنی و تمام نیازها و نوازش های عاطفی رو از همسرت نخواه ما انسان ها علاوه بر رابطه با جنس مخالف به رابطه با مردم و داشتن تفریح و کار و دغدغه فردی هم نیاز داریم در علم روانشناسی می گن: تمام منابع نوازشی خود را محدود به یک نفر نکنید 5. حتماً به یک روانشناس مراجعه کن تا مشکلت ریشه ای حل بشه حتماً حتماً این کارو نکن چ.ن اگه ریشه مساله رو در کودکیت پیدا نکنی این راه کارهایی که گفتم موقته و دوباره با دیدن یک رفتارهایی از طرف همسرت یا خانوادش حالت دگرگون می شه و نمی تونی منطقی برخورد کنی
سلام
رابطه شوهر با خانواده صميمي باشد اشكالي ندارد اما وقتي ميبيني كه شوهرت حقوقش صرف كلاس هاي دختر خواهر شوهرت ميكنه
و از زن و بچه خودش ميزنه خيلي زور داره من 12 سال ازدواج كردم از حق نگذرم شوهرم خيلي خوب ايراد اون به مادر و خواهرش بيشتر اهميت ميده تا با زن و بچش 5 شنبه و جمعه هايش براي مادر و خواهرانش است از شنبه تا 4 شنبه هم ميره سركار
من خودم شاغلم تمام وسايلم خودم ميخرم حتي وسايل خونه رو چون هيچوقت به ما فكر نميكنه حتي براي پوشاك ما هم پول نميده جملاتش هم اينه ندارم برم دزدي كنم در صورتيكه ماهيانه 1 ميليون ميگيره خواهرش مطلقه است بخاطر اينكه تحت فشار عصبي هست تمام فكرش خواهر و بچه هاي خواهرش است خيلي دوست دارم طلاق بگيرم اما چاره جز تحمل ندارم چون بخاطر پسرم دارم زندگي ميكنم شوهر من يك مرد فوق العاده بچه ننه هست حتي ميخواهد نظر بدهد از مادرش اجازه ميگيرد
الاهی برات بمیرم تو چی میکشی
منم همینطور!! خانمهای حسود بخونند و خدا رو هزار بار شکر کنند.
همه از این مشکلات با درجه پایین و بالا دارن ولی من فکر می کنم تو همه این مشکلات بیشتر از همه خود آدم اذیت می شه پس باید هر کسی روی خودش کار کنه تا کمتر صدمه بخوره و خیلی چیزها رو نباید دید و بهش اهمیت داد وگرنه زندگی تا آخر همینه چون هر کسی توی یه خانواده با فرهنگ و تربیت خاص خودش بزرگ شده و اگه خیلی تغییر کنه شاید حدود بیست یا سی درصد پس باید با بعضی چیزا کنار اومد و بعضی چیزا رو ندید گرفت و خیلی جاها خودت رو تغییر بدی تا بتونی تو آرامش زندگی کنی
سلام به همتون من اولین باره که اومدم تو این سایت اینارو میخونم منم همین مشکلات وابستگی شوهرم به خانواده شو داشتم خیلی هم عذاب کشیدم ولی خیلی یهتر شده به نظر من فقط محبت کار سازه اگر بخوای با نقشه و بد ذاتی مادر شوهرتونو نسبت به شوهرتون بده کنید که شوهرتون دوست داشتنش کم شه یا درباره مادرش بد بگین پیش شوهرتون نه تنها شما از چشم شوهرتون میفتید بلکه اون سریع طرف مادرشو میگیره پس فقط محبت زیاد موثر انقدر به شوهرتون برسید و محبت کنید که اون به شما وابسته بشه بیاد طرف شما اگر کارهایی که قبلا مادرش براش انجام میداد الان شما براش انجام بدید حتی کار رو از مادرشوهرتان بدزدید اگر دیدید مثلا میخواد چای برای شوهرتون بیاره شما سریع بلند بشین براش بیارید حتی جلوی شوهرتون خود شیرینی کنید سر زبون دار باشید همیشه قربون صدقه ش برید نذارید مادرشوهرتون بیشتر از شما به شوهرتون محبت کنه هرچقدر محبت میکنه شما باید 2 برابرش بهش محبت کنید خلاصه نذارید اون محبت هایی که یه شوهر احتیاج داره زنش بهش بکنه از مادرش بگیره نذارید مادرش نقش زنشم بازی کنه موفق باشید
بعدا» اونم برای ربودن گوی رقابت از پدر و برادر ما فکر میکنی به همین تریب عمل کنه؟ شوهر من خیلی با افتخار تو جمع میگه » فلانی ها » ( اسم فامیل خاندانشون رو میگه) خیلی اهل کار نیستن!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سلام به همه! مشکلی که من دارم اینه که چند سالیه که از سردرد شدیدی رنج میبرم با بابا و مامان خودم چند بار رفتم دکتر اونام به یه دکتر دیگه ارجاع دادند ولی تا حالا شوهرم وقت نداشته که منو ببره دکتر هر دفعه یه بهونه میاره ولی سال گذشته که مامانش مریض شد چند روز بیخیال کار و مرخصی و اخراجی شد از صبح تا شب مرفت میشست ور دل ننه و خواهراش و به این دکتر و اون دکتر میبردتش تازه خواهرشم که شوهر داره رو این میبره دکتر. شماها که میگین حسادته و توصیه به مهربانی میکنید برا درد من چه درمانی دارین. تازه شوهرم اینقدر فیلم بازی میکنه که میمیرم برات حرص درمیاد. آخه هر حرف و نظری بدم بچهگانه و غیرعاقلانه است ولی دقیقا همان حرفو خواهر و مادرش میگن با دیده منت قبول میکنه و فوری عمل میکنه. دیگه دچار بیماری اعصاب شدم.
سلام خانم بی صدا
عزیزم خیلی وقت ها ما نسبت به نزدیک ترین فردی که با ما زندگی می کند بی تفاوت می شویم و او را نمی بینیم. مثلا آدم تا زمانی که در منزل مادر و پدرش است زیاد از دست آنها عصبانی و دلخور می شود ولی پس از زندگی مشترک که از آن خانه می روید محبتت ها عمیق تر می شود. این در هر دو مورد خانم و آقا صادق است. و متاسفانه نکته ای است که زیاد همسران به آن توجه نشان نمی دهند. برای خود من بارها اتقاق افتاده که در مریضی هیچ توجهی از جانب همسرم دریافت نکردم و این به مراتب از آن بیماری برایم آزار دهنده تر است. گاهی که همسرمان متوجه نیست باید خیلی مستقیم خواسته مان را از او طلب کنیم. من حالم خوب نیست و می خواهم که با هم به دکتر برویم. اگر وقت نداشتن را بهانه کرد بگویید زودتر بگو کی وقت داری تا وقت دکترم را آن زمان بگیرم و بخواهید و بکویید که دوست دارید همراهتان باشد به حمایت او نیاز دارید.
مردان گاهی فراموش کارند حتی نقش حمایت گرشان در خانواده را فراموش می کنند و این را از همسرانشان انتظار دارند در صورتی که یک خانم به شانه های محکم مردش نیاز دارد . ریشه خیلی از اختلافات و بهانه گیری ها هم با رعایت این نکته از طرف آقا برطرف می شود و ما به عنوان یک زن هم باید یاد بگیریم که از همسرانمان آنچه را که می خواهیم را طلب کنیم نه اینکه او باید بداند و بفهمد. به عهده او باشد شاید هیچ وقت متوجه نباشد که شما چقدر به حمایتش نیاز دارید.
سلام من تازه دارم شروع می کنم که با شما هم صحبت بشم والان با بغض دارم این مطالب رو می نویسم.من یک سال و3 ماه که ازدواج کردم و شوهرم 10سال از من بزرگتره از وقتی که ازدواج کردیم تا حالا شوهرم بیشتر از پیش با خانوادش صمیمی واز من و خانوادم به بهانه های مختلف دوری میکنه و منو خیلی تنها می ذاره و وقتی شکایت می کنم منو مقصر جلوه می ده و میگه خوب میومدی پیشم آخه ما طبقه بالای خانواده شوهرم میشینیم و شوهرم با بهانه های مختلف می رهایین حتی وقتی کسی نیست و وقتی موضوع رو پیش می کشم ناراحت می شه و بازم منو تنها می ذاره
خانم زهرا
معمول اين است كه مردها بعد از ازدواج چنان به همسرشان و خانواده او نزديك ميشوند كه خانواده خودشان يادشان ميرود. اين حالت چنان رايج است كه اگر نگاه كنيد در اطرافتان حتما اين حالت معمول را بيش از حالت خودتان ميبينيد. اين حالت معمول در مورد شما اتفاق نيفتاده. مي توان بررسي كرد كه چه چيزي در زندگي شما با ديگران فرق دارد.
در اين بررسي يك حالت معمول ديگر اين است كه انسان ميگويد همه چيز اين همسر من غير عادي است اين هم مثل آنها. اين نوعي از برچسب زدن روي ديگران است كه باعث بسته شدن دريچههايي مي شود كه اگر باز ميمانند ممكن بود به راه حلهايي براي شما ختم شوند. در واقع يك نيروي در انسان ميخواهد بگويد كه اشكال از تو نيست. شايد هم اشكال واقعا از شما نيست اما جايي از كار كه ايراد دارد اين است كه اين نيرو مي گويد مشكل از تو نيست و نيازي هم به بررسي آن نيست.
براي جلوگيري از اين تله خوب است بررسي كنيم كه همسر شما در خانه خانوادهاش چه ميبيند كه در خانه خودش نميبيند. آيا از اول اينطوري بوده يا در طول زمان به سمت اين حالت رفته است.
چطور است كه جاذبه زنانه يك همسر و محيط آرامش و محبتي كه ميتواند ايجاد كند بر خلاف اكثر خانوادههاي ديگر جايگزين محبت و مهر مادري و خواهري نشده است.
بعد از اين بررسي اگر هنوز ديديد شما آنچه لازم براي جذب همسرتان به محيط خانواده شخصي خودش (خانهاش با شما) لازم بوده انجام داديد و هر كس بود سر زندگي خودش ميماند و همسر شما نمانده آنوقت ميشود فكر چارههاي ديگر را كرد.
مطلب ديگر – آيا وقتي موضوع را مطرح ميكنيد در زمان مناسب وقتي كه او در حالت مناسب است و به حرفتان گوش ميدهد و اوضاع بر وفق مراد است موضوع را مطرح ميكنيد يا هر وقت كه موضوع شما را كلافه كرده و آن هم در اوج كلافگي مطرح ميكنيد. ميدانيد كه اثرش متفاوت است.
باسلام این مشکل خیلی مردانه یا زنانه نیست.هم یک آقا میتواند از حد خارج شود و هم یک خانم از تعادل.پس اصل تعادل و آگاهی داشتن به حق و حقوق هاست.جائی خواندم که ما اول نسبت به همسرمان وظیفه داریم بعد نسبت به بچه هایمان بعد نسبت به والدین و ……
اگر این ترتیب برهم بخورد بهر علتی حتما خانواده متضرر میشود و نه فقط یک شخص خاص.
اولین راهکار این که خودمان رعایت کنیم و مواظب رفتارمان با خانواده خودمان باشیم تا از تعادل خارج نشود
دوما:قبل از همسرمان شروع به محبت به خانواده اش بکنیم طبیعتا او هم بعد از مدتی این کار یاد میگیرد و هم وقت بیشتری برای شما و خانواده شما میگذارد و هم به خانواده خود افراطی نمیرسد
سوما:اگر این کار سخت است با دعا کردن برای آنها شروع کنید خیلی تاثیر دارد
چهارم:بدون داشتن نیت بد و فقط بخاطر حفظ و تحکیم خانواده برنامه های روتین و منظمی که همسرمان هم دوست دارد بگذاریم تا زمان لذت بخشی را کنار هم داشته باشیم
پنجم:و در آخر بدانیم که این موضوع هم مانند موارد دیگر یک پروسه زمان بر و طولانی است پس باید بخاطر وطایفمان در رابطه زناشوئی هرچه در توان داریم بگذاریم
سلام. شوهرم عاشق مادر و خواهرانش است. من چه کنم؟؟؟؟؟؟؟ به هر مناسبتی اس ام اس می دهند اما دریغ از دادن یک اس ام اس به من. مادرش وقتی مسافرت میرود برای نوه و پسرش کادو می خرد و یک کادو براي خانهام برای من هیچ. اما من همیشه برایش کادو میخرم. همیشه سرم کلاه میگذارند. فکر می کنند بچه هستم. خوبی زندگی دخترانش را پنهان ولی بدیهایشان را پیشه ما می گوید تا در زندگی ما تا ثیر بگذارد. همه چیز را از من پنهان می کنند هر چه به شوهرم می گویم به انها حق می دهد. وقتی خانه من میآید هر بار یکی از دخترانش را می اورد و به شوهر دخترش اشاره می کند تو هم از این وسایلا بخر.
نگار جان
گاهی اوبقات ما با داشتن حساسیت هایی در اطرافیانی که خیلی مطابق میل ما نیستند و یا با کارهایشان رسما روی روان ما رژه می روند خودمان را آزار می دهیم. من بعد از 15 سال زندگی مشترک به این نتیجه رسیده ام که در یک زندگی غیر از خودم و همسر و فرزندانم کسی برایم مهم نباشد. در ابتدای زندگی مشترکمان جاری من به شدت حالت چشم و هم چشمی داشت و اگر ما وسیله ای به خانه اضافه می کردیم دفعه بعد که به منزلشان می رفتیم عین آن را تهیه کرده بود. اوایل خیلی حرصم می گرفت. بعد سعی کردم با دید مثبت نگاه کنم که او سلیقه من را قبول دارد که این کار را می کند. حالا او هم از وسایل من داشته باشه. چه اهمیتی داره؟ و یا اگر با شما تماس نمی گیرند شما هم در حد انجام وظیفه کارتان را انجام دهید و احترامتان را بگذارید. این طوری خودتان راحت تر هستید. تلفن بزنید حال پرسی کنید ولی به این نیت که خودتان حالتان خوب باشد نه اینکه او خوشش بیاید. حالا کادو نخرند چیزی از دست می دهید؟ خودتان به خودتان کادو بدهید. من وقتی کم می یارم می روم و خودم را به یک کادو مهمان می کنم کلی هم حالم خوب می شه و طبق سلیقه خودم هم خرید کرده ام. اینها را گذرانده ام که می گم. حیف وقت و انرژی آدم کجسه بخواهد برای مسایل این طوری هدر برود. اول به خودتان، سلامت جسم و روانتان و همسر و فرزندتان فکر کنید. برای دیگران به اندازه ای که مهم هستند اهمیت بدهید. گاهی ما دیگران را زیادی در زندگی مان مهم می کنیم.
شوهرم منوخیلی دوست داره عاشقمه اما یه خاله مجردداره با مامانش خیلی حسودیمونو میکنن وشوهرم پیش اونا منوخیلی محترم میکنه و به حرفم گوش میده وگرنه اونا میخوان توخانوادمون دخالت کنن شوهرمو بکشن به طرف خودشون لوسش کنن که از من دور شه اما خدارو شکر شوهرم تعادلو رعایت میکنه وهمیشه منو پیش اونا لوس میکنه تا اونا ازحدشون بیشتر دخالت نکنن
به نظرم زن و شوهر بايد همديگه رو درك كنند و نسبت به حساسيتهاي هم احترام بگذارند .يعني يك مرد بايد ارزش زن را در خانواده خود بالا ببرد تا خانواده شوهر دخالت و نظرات شخصي و علاقه فرزندشون را كنترل كنندو همين رفتارمتقابلانيز بايد زن در خانواده خودبراي همسرش ايفا كند.درهر صورت مدارا كردن به حساسيت زن ميتونه شادي بيشتري براي زندگي مرد داشته باشه چون بخاطر اين حساسيت و دلسوزي خانمهاست كه يك مادري دلسوز هستند
ببینید همهی ما زن های ایرانی این مشکلات رو داریم.
من وقتی ازدواج نکرده بودم و دایی ام زن گرفت زن دایی ام رو درک نمی کردم و برای اینکه حس حسودی زن دایی ام رو تحریک کنیم همه اش دور و بر دایی ام بودیم و با خاله هام که اکثر وقت ها با هم مشکل و دعوا داشتیم متحد شدیم و بیشتر از همیشه با هم صمیمی شده بودیم چون یک غریبه اومده بود و ما ناخواسته محبتمون به هم بیشتر و بیشتر می شد و دمار از زندگی این زن دایی در اومد.
تا اینکه خودم ازدواج کردم و همون بلا داره سر خودم م آد و فهمیدم که همه آدم ها نقش های مختلفی در آینده خواهیم داشت پس چه خوب می شد که همه همدیگر رو درک می کردند.
الانم شوهر و مادر شوهر و برادر شوهر و خواهر شوهرهای ما هم همین طوری شدن ما یک غریبه ایم که رفتیم با اون ها زندگی کنیم پس اونا هم ناخودآگاه با هم متحد می شن و سعی می کنن خودشون رو پیش ما بیشتر جلوه بدن و یک چیزم که هست من خودم نمی دونم بده یا نه ولی این رو قبول کردم که من تا ابد با این ها غریبه ام مگر اینکه منم بچه داشته باشم و واسه خودم در خانواده خودم کسی باشم.
چیز دیگری که هست اینه که مردها خیلی ضعیف تر از زن ها هستند شاید از لحاظ جسمی قوی ترند ولی حاضرم قس بخورم خیلی ضعیف اند و
ما زن ها هر کجای دنیا باشه با این مردها بلند می شیم می ریم ولی کافیه به این مردها بگو پاشو بریم واسه خودمون خونه بگیریم تنها زندگی کنیم از غرورشون نباشه همون می افتن به گریه کردن.
من خودم دختر خیلی مستقلی بودم خیلی خیلی از بعضی عادت ها بدم می اومد لباس می خریدم کفش می خریدم حوصله اینکه به کسی بگم خوبه بده فلان بهمان.. ولی الان لباس می خرم باید پیش خانواده شوهرم شو لباس بذارم یکی یکی تنم بکنم و ببیننند اگه نگم چیزی خریدم ناراحت می شم.
ولی اصلا برام مهم نیست من وجود خودم رو دوست دارم و بگذار دیگران هر جور می خوان فکر کنند.
می خوایی اذیت نشی همون که هستی باش و با ادب و متانت به همه بفهمون که من منم و برای خودم ارزش قائلم.
سلام من فکر میکنم علت حسادت به خانواده شوهر باعثش خود شوهره چون من اینو تجربه کردم وقتی همسر ادم تو جمع خانواده اش محلش نمیذاره و فقط با اونا بگو بخند میکنه ادم این سوال به ذهنش میاد که پس اگه قرار بود شوهرم فقط خانواده شو تحویل بگیره و بیشتر از دوران مجردیش با اونا گرم بگیره انگار که همسری وجود نداره پس واسه چی با من ازدواج کرده؟من خودم فرد خیلی حساسیم و دوس دارم همسرم تو جمع خانواده اش بیشتر از بقیه منو تحویل بگیره چند بارم اعتراض کردم بهش که تو وقتی خانواده تو میبینی منو محل نمیذاری اونم فوری جبهه گرفته که تو اغده ای هستی.البته ما تو طبقه پایین خونه پدرش زندگی میکنیم و شاید رفت و امد زیاد باعث حساسیتم شده یه نکته دیگه اینکه من و شوهرم به خاطر شرایط شغلیش ماهی 1هفته فقط میتونیم همدیگرو ببینیم و 3هفته بدون هیچ تماس تلفنی از هم دور میمونیم ایا به نظر شما برای یه زوجی که فقط 2ساله با هم ازدواج کردن مخصوصا یه زن سخت نیست اونم وقتی بدونی اون 1هفته هم که میاد خونه اسایش نداریو خانواده شوهرتم به خاطر هم خانگی مدام به زندگیت سرک میکشند ایا با این وضع حق ندارم حساس باشم و حسودی کنم و همسرم را فقط برای 1هفته برای خودم داشته باشم.؟2ساله که این وضعو تحمل میکنم و هنوز 3سال دیگه هم باید تحمل کنم دیگه طاقتم طاق شده تحمل دوریرو ندارم لطفا به منم نظر بدین کمکم کنین.
خانم تنها
اگر شرایط طوری است که همراه همسرتان باشید در کارش حتما این کار را بکنید. فاصله های اینگونه برای زندگی مخرب هستند. اگر شرایط زندگی را در محلی که همسرتان کار می کنند دارید زندگی تان را به آنجا منتقل کنید و از این فرصت برای به استقلال رسیدن بیشتر زندگی تان استفاده کنید. همان طور هم که می گویید تحمل سختی سخت است پس راه دیگری را انتخاب کنید. شاید شرایط زندگی برایتان در آنجا سخت تر باشد ولی 3 سال دوری اصلا به صلاح زندگی تان نیست و کم کم به این دوری ها عادت می کنید هم شما و هم همسرتان و این در طولانی مدت خیلی بد است.
از نظرتون ممنونم ساره جون ولی متاسفانه شرایطشو ندارم که کنار همسرم برم چون نظامیه تو مرز خدمت میکنه حتی روستا هم تو اون اطراف نیست به خدا اگه نزدیک روستا بود 1لحظه هم تردید نمیکردم واسه رفتن حاضرم تو یه اتاق باشیم ولی باهم باشیم اما از شانس بدمونه که اینطور شده نمیدونین شبا با چه سختی به خواب میرم فکر اینکه الان چیکار میکنه حالش خوبه یا نه داغونم میکنه فقط واسم دعا کنین شاید فرجی شد انتقالیشو دادن شهرستان.
تنها جان واقعا شرایط تو خیلی سخته
مردها زن می گیرند که واسه خودشون تشکیل زندگی بدن ولی به محض اینکه ازدواج کردن تازه یادشون می افته باید به خوانواده اشون هم برسند.
به نظر من اگه خانواده و دلگرمی این مردها به مامان بابا و خواهر برادراشون نبود می چسپیدن به زندگیشون ولی متاسفانه تو ایران یک بچه همیشه یک بچه می مونه و همه اش هم تقصیر این مامان هاست که اینقدر از سر ناآگاهی به بچه اشون امر و نهی می کنن و بهش تلقین می کنن که تو همیشه بچه ای و من باید مواظبت باشم.
من از مرد و زن های مستقل خوشم می آد که اگر هم کسی نباشه خودشون از پس خودشون بر بیان.
همیشه می گفتم خدایا مردی بیاد تو زندگی من که وابسته و مامانی نباشه ولی متاسفانه دیر فهمیدم که همه مردهای ایرانی اینطوری اند و همشون این تفکر رو دارن که می شه دوباره زن گرفت و لی خانواده رو نمیشه دوباره داشت در صورتی که اگه با هم دست به دست هم بدن و از هیچی نترسن زندگیشون همیشه با دوامه و هیچ وقت از هم نمی پاشه.
من خودم وقتی شوهرم پیش مادر شوهرم بهم میگه خوشکلی نمی دونید چقدر بدش می آد می خواد خودشو اونجا بکشه چکار می شه کرد دیگه.
بعضی وقت ها خیلی حرص می خورم که خدایا با چه زبونیبه به این مرد بفهمونم که هر اتفاقی تو زندگی می افته سریعا گزارش نده نترس والا بلا اگه خانواده ات اگه نفهمن دنیا رو سیل نمی زنه.
واقعا با نظرتون موافقم خانم ایرونی شوهر منم اسرار خونمونو زود گزارش میده به مامان جونش هرچی میگم نگو گوشش بدهکار نیست مادرشوهرم اول فکر میکرد وقتی شوهرم بعد 20روز میاد خونه واسه مرخصی اول باید بره بالا اونو ببینه بعد بیاد پایین حتی 1بار وقتی اومد پایین دید همسرم اومده جنجالی بپا کرد که نگو ولی بعد شوهرم رفت بهش فهموند که دیگه زن داره.خیلی حسوده اخه یکی نیست بگه ناانصاف عروست به خاطر پسر تو اینهمه سختیرو تحمل میکنه اونوقت چندروز میاد اینجا چشم نداری ببینی وقتی باشوهرم میریم بیرون گردش بعد میایم خونه میریم که بهشون سر بزنیم مادرشوهرم محلم نمیذاره تازه پشت چشمم نازک میکنه واسه من.فقط با پسرش حرف میزنه.وقتی میریم بیرون با اون انتظار داره اون بره بشینه پیش شوهرم وقتی من میشینم کم میمونه از حسادت منفجر بشه از اول تا اخر راه 1کلمه هم حرف نمیزنه باهام اخم میکنه پشت سرم میره به شوهرم میگه زنت احترام نمیذاره به من حداقل یه تارف بکنه من که نمیام بشینم دروغ میگه ها 1بار تارف کردم زود اومد نشست تازه اگه قبل منم از خونه در بیاد زود میره میشینه جلو فقط میخواد خود شیرینی کنه پیش پسرش اخه اون باید درک کنه بگه اینا همدیگرو نمیبینن زیاد بذارباهم خوش باشن والا هرکس جای من بود اینجور زندگیرو تحمل نمیکرد باید بره دعا کنه که عروس بسازی مثل من پیدا کرده حتی جواب هم پس نمیدم بهش.
تنها جون نمی دونم چرا همه ی مادر شوهرای ما ایرانیا مثه همنن؟؟؟؟ مادر شوهر منم دقیقا همینطوریه …
این طرز برخورد ماست که بهشون یاد میدیم چطور با ما رفتار کنن
تنها راه اینه که اصلا این کارهاش برات مهم نباشه و عکس العمل نشون ندی حتی یه ذره خم به ابرو نیاری بحث و عوض کنی و…به شوهرتم اصلن درباره ناراحتیات نگو . هر ناراحت شدی هر چی تو دلته رو کاغذ بنویس و مطمئن باش که کسی نمی خونه چون بعدش ریز ریزش میکنی و دور میریزیش
من این کارو کردم مادر شوهرم خیلی با من باکلاس رفتار می کنه وقتی تیکه میندازه خودمو میزنم به کوچه عمر چپ!
چرا کسی جواب نمیده دلم خیلی گرفته بعضی وقتا فکر میکنم ازدواج من هیچ معنی نداره با این فاصله ای که بینمون هست این ازدواج به چه دردم میخوره روزاولی که همسرم میاد مرخصی احساس میکنم یه غریبه هست تا بیام بهش عادت کنم چند روز طول میکشه وقتیم که تازه عادت میکنم بهش مرخصیش تموم میشه میره.من میمونم با چشمی پراز اشک و انتظار دوباره اومدن و تنهایی.تک تک سلولای بدنم از درد مینالن بعد 1سال دوران عقد و1سال زندگی مشترک هنوز به این زندگی عادت نکردم دیگه یارای مقاومت ندارم هر شب گریه و بی خوابی.گاهی به سرم میزنه که طلاق بگیرم برم ازوقتی ازدواج کردم 1بار از ته دل نخندیدم همش تنهایی بوده وغصه دلم میخواد سر به بیابون بزارم برم جایی که این فشارها روم نباشه ذهنم اروم باشه جسمم اسوده باشه اخه چرا خدا منو نمیکشه راحتم کنه.
تنهای عزیز
شما احتمالا شرایط کاری همسرتان را می دانستید و با او ازدواج کردید. واقعا سخت است. من و همسرم مدتی به علت شرایط خاص کاری که پیش آمده بود از هم دور بودیم و بسیار مشکل بود. فکر نکنید که برای او هم آسان است. از او بخواهید که اگر می تواند درخواستی بدهد که کارش به جایی دیگر منتقل شود. مسلما راحت نیست که همسر آدم در 1 ماه 1 هفته همراه باشد. تنهایی هایتان را چرا با کار و یا کلاس و پیشرفت خودتان پر نمی کنید؟ فرصت خوبی است که به درس خواندن و یا یاد گیری یک حرفه بیاندیشید. خودتان را قوی کنید و از زمانتان مفید استفاده کنید. وقتی که شما وقتتان پر باشد زمان کمی برای فکر به سایر مسایل هست. خودتان را در طول روز خسته کنید با ورزش کمی روانتان و جسمتان آرام می گیرد. شرایط سختی است ولی تحمل لازم است این زندگی جای خوشی نیست. یکی از دوری از همسرش می نالد و یکی آرزو می کند که کاش نباشد تا زندگی اش آرام تر بگذرد. همه آدم ها در زندگی به نوعی درگیر مشکلات خاصی هستند که حتی در فکرمان نمی گنجد.
من هر بار که حالم بد می شود خدا آدم هایی با عدم توانایی حرکت را سر راهم میگذارد که بدانم اگر شرایط گاهی به میلم نیست شکر که سالمم و راه می روم همسر و فرزندم سالم اند. گرفتار بیماری نیستم. اینها درد است.
دوست عزیز از جوانی خود استفاده کنید تا بچه ندارید و دستتان باز است در جهت پیشرفت خودتان تلاش کنید که اگر بعد از اتمام این شرایط کاری همسرتان در آینده وقتی از خودتان می پرسید من چه کردم بدانید که وقتتان را مثبت گذراندید. کار کردن اگر که شرایطش را دارید هم به آدم استقلال می دهد و هم حس خوب مفید بودن.
مثبت باشید یک دختر جوان که سر اولین فشارهای زندگی آرزوی مرگ نمی کند. قوی باشید که وقتی همسرتان برگشت و در کنارتان بود تازه نوع دیگری از مسایل شروع می شود
سلام نظر من این است آن ها راست می گویند شوهر من با مادرش مرا 10روز در خانه ی پدرش زندانی کردند و مادر شوهرم خیلی اذیت می کرد و مادر شوهرم به من می گفت کاری می کنم که مهریه ات را ببخشی دلیل زندانی من این بود که شوهرم مرا کتک زده بود که من از او شکایت کرده بودم آن وقت همه چیز به نفع من تمام شده بود و شوهرم نیز از من شکایت کرد 2 بار شکایت کرد باز هم نفع من تمام شد شوهرم من پدر و مادرش بیشتر از من دوست دارد
سلام من 1 ساله که ازدواج کردم نمیدونید هر روز چقدر از دست خانواده شوهرم حرص می خورم ما در طبقه بالای آنها زندگی میکنیم چاره ای نداریم چون پول اجاره خونه نداریم که بدیم روزی نیست که خواهر شوهرم توی کار ما دخالت نکند حتی در شخصی ترین مسایل من و همسرم. من هیچ وقت نمی تونم یه مسافرت 2نفره با شوهرم برم همیشه باید مادر شوهر و پدر شوهر و خواهر شوهرم که تقریبا همسن من و مجرد است همراه ما باشند حسرت نشستن روی صندلی جلو کنار همسرم در یک مسافرت به دلم مانده چون یا مادر شوهرم یا پدر شوهرم باید جلو بشینن منم باید کنار خواهر شوهرم فضولم که جای 100 تا مادر شوهره عقب بشینم هیچ وقت توی یه مسافرت نمیتونم با شوهرم 2 کلمه لاو بترکونم چون 3تا فضول دور و برم هستن . خانواده شوهرم خیلی نفهمن هیچ وقت فکر نمیکنن شاید ما احتیاج به تنهایی داشته باشیم. از اونا بدتر همسرمه که عاشقه خانوادشه اصلا نمیدونم منو می خواسته چی کار؟ همسرم حتی راضی نمیشه تا پارک سر کوچه با هم بریم همیشه باید یه ایل آدم با ما باشن حتی اگه خانواده خودش نباشن خانواده منو راه میندازه . خلاصه که سرتونو درد نیارم در کنار 1001 مشکل مالی و چیزای دیگه این مشکلم باید تحمل کنم و صدام هم در نیاد اگه به شوهرم هم شکایتی کنم میگه تو زندگیم اول مادرم و سلامتی و رفاه اون واسم مهمه منم که این وسط بوقم. دیگه دارم از فشار روحی و روانی میمیرم تو رو خدا با نظراتتون کمکم کنید.
در مقاله ی «نمی توانیم با هم صحبت کنیم» آمده : پاسخ مناسب به موضوعی که برای ما بدیهی است میتواند برای فرد دیگری نیاز به آموزش داشته باشد …
در هر خانواده ایی یک چیزهایی را مستقیما به بچه ها آموزش می دهند، در مورد بعضی چیزها بچه ها خودشان مشاهده می کنند و برداشت می کنند که چه کاری خوب است چه کاری بد. در این مورد، فکر می کنم ]چاره ای نیست بهتر است شما به این آموزش ناتمام کمک کنید. به نظر می رسد همسرتان نیازهای شما را نمی داند و فکر می کند که می تواند همه را با هم این جوری داشته باشد در حالی که اساس اولویت بندی در روابط بعد از ازدواج شکل دیگری است. خوب است کم کم برایش جا بیفتد که وقتی ازدواج کردی همسرت اولویت مهم تری از خانواده ات دارد. اگر همسر را داشته باشی خانواده ی خودت را هم داری اگر نه هر دو را از دست می دهی. درباره ی چگونگی بیان کردن آن با خانم ساره موافقم.
به نظر من شاید شما مثل من بیش از حد وابسته به همسرتون هستین و انقدر بهش محبت کردین که اون فکر میکنه تو زندگی مشترکتون بی نظیره و شما هیچ کمبود عاطفی ندارین منم تو این 1سال زندگیمون خیلی وابسته کردم خودمو بهش که فکر میکرد من ازش راضی ام مدام میرفت طبقه بالا پیش مامان باباش منم حرص میخوردم میخوام اینو بگم که مرد جنبه محبت زیادو نداره بعضی وقتا به جای محبت باید محلش نذاری تا به عشقت شک کنه اون موقع میبینی مثل پروانه دور سرت میچرخه من الان روشمو عوض کردم دیگه زیاد وابسته نشون نمیدم خودمو بهش جوری نشون میدم انگار برام مهم نیست اون چقدر پیش خانواده ش بمونه اضافه بر این وقتایی که خونه خودمونه میگم من پیش تو حوصله ام سر رفته میرم بالا اون موقع هست که میبینم نمیذاره میگه نرو پیش من بمون.مردا تو روابط عاطفی برعکسن گاهی وقتا واسه اینکه ادب بشن اینجوری باید تنبیهشون کرد.البته زیاده از حدم باز نتیجه عکس میده باید حدو رعایت کرد.
به نظر من خیلی دوستانه در شرایطی که مناسب است نظرتان را به همسرتان بگویید که دوست دارید با او تنها باشید. لازم نیست که ما همیشه دسته جمعی بیرون برویم. گاهی حد و مرز ها را ما باید برای دیگران تعیین کنیم چون دیگران گاهی مرزهای ما را به راحتی می شکنند. شاید بهتر است که راحت و دوستانه از احساس ناراحتی که دارید حرف بزنید. نه اینکه از خانواده اش بد بگید مثلا همین که دوست دارید در سفر کنار او باشید. با هم راحت باشید. دوست دارید با او شوخی کنید. اوقات تنهایی خوش و متفاوتی را دوست دارید که داشته باشید. گاهی اوقات همسران متوجه نیستند که همسرشان از یک سری مسایلی که از نظر آنها طبیعی و خانوادگی است دارد اذیت می شود.
مادر شوهر اصلاح شدنی نیست هر چقدر هم بهش محبت کنی فایده ای نداره شوهرم وقتی مجرد بود خونه را به اسم مادرش کرد و با اینکه 6 تا برادر داره همه ی مصارف مادرش را پرداخت میکنه حالا مادرش بجای اینکه از ممنون باشه توقعاتش زیاد شده از پسرهای دیگش هیچ توقعی نداره ولی با من چشم و هم چشمی داره ازش خسته شدم و متنفرم و از این به بعد فقط رفتارم را با او عوض میکنم خیلی خشن تر انقدر که بترسه بره از زندگیم بیرون
سلام الان که دارم می نویسم با شوهرم قهرم دیشب یه دعوای مفصل داشتیم و یه عالمه منو کتک زد اونم به خاطر برادرش ، من از برادر شوهرم متنفرم و شوهرم کوچکترین کاری که می کنه برای اون من حرص میخورم ، برادر شوهرم نمیذاره ما زندگیمون بکنیم ما خرج زندگی اونم داریم میدیم دیگه از شوهرم بدم میاد
پرستو جان
خیلی متاسف شدم که می بینم دعوا داشتید و … ببین عزیزم همه روی خانواده هاشون خیلی حساس هستند و شما اگر مستقیم به آنها اشاره کنید طرف سر خانواده اش غیرتی می شه و همین می شه که اتفاق افتاده. اگر هم حساسیتی هست باید به شکلی که طرفمان را تحریک به عصبانیت نکنیم حرفمان را بزنیم. باید راهش را پیدا کنید. الان هم عصبانی هستید بگذارید کمی بگذره و راهش را پیدا کنید که چطور نظر مخالفتان را بیان کنید. طوری که مستقیم نباشد مثلا ما فلان وسیله را هم برای زندگی مان می خواهیم. به هر حال این هنر زندگی کردن سیاست زیادی می خواهد که باید یادش بگیریم.
در زندگی میانه رو باشید
سلام مسافر عزیز و ساره گلم ممنون از راهنماییتون ولی خدا شاهده با هر زبونی شده با شوهرم صحبت کردم ولی اون نظر خودشو داره که مسافرت رو همیشه باید دسته جمعی رفت حتی همین هفته یه سفر به شمال رفتیم چون مامانش یه کم کسالت داشت و خانواده خودش نتونستن بیان خانواده من رو جمع کرد و باهامون آورد واقعا نمیدونم چی کار کنم فقط خدا کمکم کنه تا شوهرم درست بشه.
رومینا جان همونطور که گفتی زندگی ما تقریبا شبیه همه میدونی من الان تقریبا خودمو زدم به بی خیالی وقتی میگه با مامانم اینا بریم مسافرت چیزی نمیگم دلم میخواد خودش بفهمه معنای زندگی مشترکو ما مسئول رفتارای شوهرمون نیستیم خودشون باید درک داشته باشن.من الان زیاد گیر نمیدم بهش به جاش بهش محبت میکنم شوخی میکنم باهاش سعی میکنم بیشتر خودمو تو دلش جا کنم تا از کنار من بودن لذت ببره نه اینکه از خانواده ش بد گویی کنم تا اونم ازم فرار کنه خلاصه خودمو خیلی خونسرد و بی خیال نشون میدم و میبینم که اونم خیلی فرق کرده ما نمیتونیم انتظار داشته باشیم پسری که چند ساله پیش خانواده اش بوده یک دفعه به سمت ما بیاد و هر چی ما گفتیم رو درک کنه چند سال طول میکشه که کاملا به سمت ما جذب بشن اونم در صورتی که با سیاست باشیمو فوت و فن کارو بدونیم مردا به زمان بیشتری نیاز دارن تا خواسته های ما رو درک کنن و رک و راست باید خواسته هامونو باهاشون در میون بذاریم و انتظار نداشته باشیم که چشم بسته غیب بگن.شما هم رک باش با شوهرت هرچی باعث ازارت میشه رک و پوست کنده بهش بگو با ملایمت و خوشرویی.شاید اونم دلایلی واسه خودش داره که دوس نداره باهات تنهایی بره جایی ازش بپرس که دلیلش چیه که دلش نمیخواد تنها باشین.شاید با چند کلمه حرف منطقی مشکلتون حل بشه.
سلام
مرسی ساره جان از راهنماییت اما یه مسئله هست من وقتی عصبانی می شم به هیچ جیز دیگه فکر نمی کنم اما باور کنید برادر شوهرم خیلی حرص ام می ده و ما تمام درآمدمون باید با اون تقسیم کنیم (یعنی بصورت قرض میگیره اما نمی ده) و اینکه من شوهرم مغازه داره و برادر شوهرم هر چی که دلش میخواد از مغازه میبره چون کلید مغازه را داره و هر چی به شوهرم می گم حداقل کلید بهش نده گوش نمی کنه و روی برادرش خیلی تعصب داره تورا خدا بهم بگید چیکار کنم؟ سیاست بخرج دادم اما بدتر شده
من تجربهاي در اين زمينه ندارم، اما از حرفهايتان معلوم است كه چندان سياستي هم به خرج ندادهايد. وقتي شوهرتان شما را به خاطر اين مسائل كتك ميزند، نشاندهندهي اين كه سياستمدار خوبي نيستيد. سياستمدار حرفهاي، مينشيند كنار، يك حرف ميزند، دو نفر را به جان همديگر مياندازد، آنها آن قدر همديگر را بزنند تا جانشان درآيد، خودش مينشنيد يك گوشه و به دلش به آنها ميخندد. تازه بعد از مدتي ميرود جلو، اداي ريش سفيدها را در ميآورد و آنها را از هم جدا ميكند، ميگويد اين كارها خوب نيست، همديگر را نزنيد! سياستمداري كه بابت حرفهايش كتكش بزنند كه نشد سياستمدار!
البته مثال من مثال سياستمدار بدجنس بود.
شما خيلي به سادگي و روراستي برخورد كردهايد. كه البته به نظر من درستش هم اين است كه آدم رو راست باشد.
شايد سياست داشتن در زندگي مقدار كمش خوب است، اما من هم مثل شما بلد نيستم و نميخواهم هم بلد باشم.
روراستي و صداقت خوب است، اما روراستياش نبايد ايجاد حساسيت كند. شما در همسرتان ايجاد حساسيت كردهايد. يعني احتمالا تا حرف از برادرش بزنيد يا حرف از پول و درآمد بزنيد او بلافاصله به خودش و برادرش ميگيرد و جبهه ميگيرد. براي اين كار شايد بهتر باشد مدتي صبر كنيد و اجازه بدهيد حساسيت كم بشود. يادتان باشد كه مهمترين چيز، زندگي مشتركتان است. اگر شوهرتان از فردا به برادرش قراني پول هم ندهد، اما رابطهاش با شما شكرآب شود و تا آخر عمر به شما سركوفت بزند كه رابطه من و برادرم را تو خراب كردي، ممكن است بعدها به خودتان بگوييد خودم حاضرم ماهي پانصد هزار تومان به آن برادرش بدهم، اما رابطه من و شوهرم دوباره خوب شود.
من عرفان هستم و مدت یکساله که ازدواج کردم. در این مدت تمام بحث ها و جنجال های زندگی مشترکمون سر خانواده من بوده در صورتی که من با تمام شرایط عجیب و غریب زنم که در رابطه با تعامل من و خانواده ام هست سازش کردم . اما زنم هر روز حساسیتش رو بیشتر می کنه تا جایی که الان من از زندگیم و همسرم اصلا راضی نیستم و تمام احساساتم نسبت به زنم سطحی و … است. در صورتی که خودم بارها برای این مشکل براش راه حل آوردم اما زیر بار نمی ره و فقط می خواد که حرف خودش به کرسی بشینه. نا گفته نمونه که متاسفانه همسر من حد خودش رو نمی دونه و از الفاظ بسیار بد برای خانواده من استفاده می کنه که بسیلر منو از خودش رنجونده. آیا فکر میکنید من مقصرم؟
تنها جون داستان زندگیت یه جورایی شبیه منه با این تفاوت که شوهر من شبانه روزی کار میکنه و شبا شاید 2 ساعت توی خواب ببینمش. خیلی سخته در کنار مسایل و مشکلات دیگه که گفتم این مشکلم دارم . تازه وقتی هم که خونه باشه مثل شما از دست خانواده شوهر آسایش نداریم
آقای عرفان
مشکلات در زندگی همه به شکل های مختلف وجود دارد و یکی از شایع ترین اختلافات در سال های اول و شاید گاهی تا طولانی تر اختلاف بر سر خانواده هاست. ریشه خیلی از این اختلافات از داستان عروسی گرفتن ها شروع می شه که شاید زمینه خیلی از اختلافات شاید تا سالها بعد هم باشد.
زندگی ها در 2 سال اول به خصوص دچار تنش های زیادی است. 2 نفر از 2 فرهنگ و خانواده با اولویت های مختلف در کنار هم دارند زندگی می کنند. زمان لازم است تا با حساسیت های هم آشنا شوند. همه ما هم دوست نداریم کسی از خانواده مان بد بگوید. ولی نکته ای که هست این است که شاید موردی هست که همسرتان را آزار می دهد. و یا شما در برابر او از خانواده تان جانبداری می کنید. زوجین دوست دارند که برای همسرشان اولین باشند و زمانی که می بینند که هنوز خانواده شان از آنها جلوتر است حس خوبی ندارندو یا شاید حسادت هم می کنند. شاید خانواده تان هم رفتارهایی می کنند که این حالت را دامن می زند. گاهی هم از دید او به داستان نگاه کنید. این اشتباه پیش نیاید که من رفتارها و توهین های او را تایید می کنم ولی از دیدگاهی دیگر نگاه می کنم که شاید عامل این اختلافات شده.
شما می توانید خیلی جدی ولی با آرامش به او بگویید دیگر نمی خواهم در این مورد حرفی بشنوم و هر بار که او شروع به تکرار بدگویی ها کرد که احتمالا به دعوا ختم می شود بگویید گفته بودم که نمی خواهم چیزی بشنوم. و خودتان را سرگرم کاری کنید و یا برای دقایقی محل و یا خانه را ترک کنید که درگیری پیش نیاید. و جدی به این فکر کنید که شما هم دست از حمایت از خانواده تان بردارید و اولویت را به زندگی و همسرتان بدهید. بیشتر به او توجه کنید نه فقط در زمانی که شاید از نظر خاصی به او نیاز دارید. زنان توجه همسرانشان برایشان بسیار مهم است. محبت از جانب همسرشان را می خواهند. و بی توجهی های همسر عاملی می شود برای بهانه گیری.
امتحان کنید و وارد بازی او نشوید. گاهی آدمها با ما بازی می کنند. رویه خودتان را داشته باشید و عصبانی نشوید. فقط بگویید ادامه نده. گفته بودم که نمی خواخم در این مورد حرفی بشنوم.
به مرور زمان بهتر خواهد شد. این داستان خانواده همسر وعروس و خانواده همسر و داماد داستان سالهای سال است و تمامی هم نخواهد داشت…
رومیناجون زندگی من هم یه جورایی مثل زندگی شماست 4 ساله ازدواج کردم ویه دختر یه ساله دارم وخانواده شوهرم طبقه بالای خونه ما زندگی میکنن تو 4 سال چه بلاهایی که سر من نیاوردن من که یه دختر شادوخنده رو بودم الان مثل افسرده ها یه گوشه میشینموبه حال خودم زار میزنم هر کاریکردم تارابطشون با من خوب بشه محبت کردم دعوا کردم قهر کردم نشد که نشد شوهر من تک پسره وهمه چیزش مامان جونشه وهمیشه بهمن میگه از تو واین بچه برای من میشه ولی از مادر وخواهرام نه دیگه حتی یه سر سوزن هم دوستش ندارم وهمه دلخوشیم دخترمه شما هم بدونید که زنگی شما هم چند سال دیگه مثل زندگی من میشه ولی سعی کنید وقتی بچه بیارید که زندگیتون بر وقف مرادتون باشه مثل من زود بچه نیارید که پا بند بشید
تو رو خدا یکی به من بگه بااین زندگی لعنتی چکار باید بکنم گاهی وقتا ارزو می کنم کاش یه اتفاقی می افتاد تا من ودخترم هر دوتا مون میمردیم وراحت میشدیم چون میدونم شوهرم ومادر وخواهراش صد سال دیگه هم دست از اذیت کردن من بر نمیدارن دیگه تحملم تموم شده نمیدونم خدا به خاطر کدوم کار نکرده این زندگی رو جلو روی من گذاشت من که برای همه خوبی خواستم وسعی کردم کسی رو هم نرنجونم میترسم طلاق بگیرم چون میدونم دخترم رو از من میگیرن همه درا به روم بسته شده برای درست شدن زندگیم از هر راهی وارد میشم به بنبست میخورم چند بارم به شوهرم گفتم پیش مشاوربریم میگه من مشکلی ندارم توخودت مشکل داری ونمیتونی با خانواده من درست رفتار کنی نمی دونم چرا رفتارای زشتی که بامن دارن رو نمیبینه دیگه تو زندگیم به اخر خط رسیدم امیدوارم شما دوستای عزیز راهی رو نشونم بدید که بتونه زندگیمو عوض کنه
به نظرم كمي به زندگي بد بين هستيد. اگر طرز فكرتان اين باشد كه هم درهاي زندگي به رويتان بسته شده يك جوري زندگي مي:كنيد كه واقعا هم درهاي زندگي به رويتان براي هميشه بسته خواهد شد.
به نظرم اين بد بيني را بايد با مبارزه با خودتان كنار بگذاريد. شما تنها كسي نيستيد كه در اين دنيا با فاميل همسرش يا خود همسرش مشكل دارد. به زندگي خودتان و بچههايتان فكر مثبت كنيد. سعي كنيد از جنبههاي مثبت زندگيتان لذت ببريد و از به جنبههاي منفي آن فكر كنيد. اجازه ندهيد ناملايمات شما را تسليم كند. اگر خانواده شوهر با شما بدرفتاري ميكند شما نه تلافي كنيد نه خودتان را بخوريد. فكر كنيد اين يك فيلم است كه تمام ميشود. با فرزندتان با محبت رفتار كنيد و از بزرگ كردن او لذت ببريد.
با همسرتان با محبت رفتار كنيد و سعي كنيد با محبت به او به سمت خودتان بكشيدش. رفت و آمد با خانواده همسرتان را كمتر كنيد و در رفتار با آنها بيشتر سياست بخرج دهيد. اگر بدي به شما كردهاند رفتارشان را با بدي جواب ندهيد چون هم همسرتان را در طرفداري از آنها محق ميكند و هم روح خودتان را آزار ميدهد.
سلام . من 2 سال و 3 ماه است که ازدواج کردم .همسرم با خانواده خودشون خیلی راحته و با خانواده من معذب ، همه وقت و انرژی ام را صرف خانواده همسرم می کنم ولی برای خانواده خودم وقت نمیذارم .هرهفته خانواده اش را می بیند و هر روز تماس دارد ولی الان نزدیک یکسال هست که من پدر و مادرم را ندیده ام . نمیدونم این مردهای سنگدل چطوری زندگی می کنند . یه اتفاقی افتاد و پارسال به مدت 15 روز با خانواده همسرم رفت و آمد نکردیم شوهرم افسرده شد بود ناراحت بود درصورتی که من الان برای همسر و خانوادهاش کلی وقت می ذارم و با هاشون خیلی شاد و مهربون و صمیمی برخورد می کنم و اگر دلم برای خانواده ام تنگ می شود در تنهایی خودم گریه می کنم و تحمل می کنم . چه صبری دارم من . در صورتی که خواهر شوهر و مادر شوهرم همش خونه همدیگه هستند و روزی چندین بار باهم حرف می زنند.همه حقوقم را دو دستی به شوهرم میدم و حقوقم سه برابر حقوق شوهرمه ، ولی جرات اینکه یه جوراب برای خودم بخرم را ندارم حتما باید یه علتی برای خرید داشته باشم بعد هم که برام می خره تا چند ماه باید تاوانش را پس بدم . خیلی دوست داشتم شنا یا بدن سازی کار کنم ولی همسرم چنان اخمی کرد که من برای همیشه بوسیدم گذاشتم کنار .جرات ثبت نام برای هیچ کلاسی را ندارم .تا امروز مثل کبک سرم را در برف کرده بودم . ولی دیگه این کار را نمی کنم .
هر چيزي از حالت تعادل خارج شود نهايتا مشكل زا ميشود. اگر شما سال به سال خانواده خود را نميبينيد به نظر ميرسد كه اشكال از اين كه خودتان به اين حالت راضي شدهايد. در حالت عادي بايد بين رفت و آمد شما با خانواده خودتان و خانواده همسرتان تعادل برقرار باشد. مگر اينكه كدورتي باشد كه آن هم بهتر است رفع شود. اگر رفع نشد ديگر ناراحتي از اينكه رابطه نداريم نبايد باشد چون خودتان انتخاب كردهايد كه رابطه كمتر داشته باشيد.
در مورد مالي خيلي خوب است كه صندوق مشتركي باشد و با هم در مورد نحوه خرج آن تصميم بگيريم البته گاهي اينكار ممكن نيست چون يك طرف فكر ميكند براي خرج كردن نيازي به مشورت با ديگري ندارد يا اينكه مشورت كرده و عواقب بد ديده. اگر اينطور نيست به تبادل نظر در خرج كردن پافشاري كنيد. اما اين كار بايد سياست انجام شود.
اينكه درآمد شما سه برابر شوهرتان است را به سر شوهرتان نكوبيد. شوهرهايي هستند كه درآمدشان ده برابر خانمشان است و هم را هم در خانه شان خرج مي:كنند و يا اصلا كل درآمد در اختيار خانم است چون عقل معاش و مديريت مالي قوي تري داشته است.
توجه كنيد كه عايدي خانواده حواله از طرف خداست كه ممكن است يك روز بيشترش از طرف خانم و يك روز بيشترش از طرف آقا وارد خانواده شود. مهم اين است كه با تبادل نظر و يا با اعتماد يك نفر به نفر ديگر و رعايت عدالت از طرف آن نفر ديگر خرج شود.
در هر حال اينكه به قول خودتان سرتان را از برف درآوردهايد خوب است. انشالله كه با فكر و برنامه ريزي هم چيز درست ميشود. فقط فكر صحيح، نيت خوب و پشت كار ميخواهد.
من نمیدانم شوهر شما مانع میشود که به آنها تلفن کنید و منزل آنها بروید یا خودتان به خاطر اهمیت زیاد دادن به او, خانواده خود را کنار گذاشته اید. کاری ندارم که حقوقتان چند برابر شوهرتان است ولی چرا نمی توانید مقداری از پولی که در می آورید را برای خودتان خرج کنید؟؟
به نظر من یا شما خودتان ضعیف عمل کرده اید یا شوهرتان واقعا آدم زورگویی است. البته بیشتر به نظرم خودتان ضعیف عمل کرده اید. چون آدم زورگو نمیشیند توی خونه با همسرش تا به خاطررفت و آمد نکردن با خانواده اش افسردگی بگیرد.
متاسفانه بعضی مواقع برای به دست آوردن حق و حقوق طبیعی خودمان در زندگی باید مبارزه کنیم. برای من هم خیلی سخت است و ترجیح میدهم آدمها خودشان حد و حدود خودشان یا سازش ما یا گذشتمان را بفهمند ولی متاسفانه بعضی اوقات نمی فهمند و باید به روشی دیگر عمل کنیم.
سلام هدي جون، من هم دقيقا مشكل تورو دارم ولي به عينه ديگران كه اين روش رو داشتن ديدم كه چه مشكلاتي براشون پيش اومده وظاهرا باهم زندگي مي كنن ولي در باطن به اصطلاح طلاق عاطفي گرفتن، راه حل دوستان عالي و به آدم آرامش ميده ما با اين رفتارمون باعث مي شيم همسرمون اون آرامش و… رو در جاي ديگه جستجو كنه فقط چارش اينه يه مدت خودت بزني به بي خيالي عزيزم.
سلام
عزیزم بذار صمیمی باشه وقتی از تو چیزی کم نمیشه و کم نمیذاره چرا گیر میدی زندگیتو زهر میکنی بدون که مردها مثل ما خانمها صبور نیستن زود کم میارن و خسته میشن زود ناراحت میشن و دیر میبخشن بذار صمیمی باشه تو هم باهاشون کنار بیا اگه میتونی صمیمی شو تا دلت کمی اروم بشه مگر اینکه اونا نخان و یا رفتارهای خوبی باهات نداشته باشن اینجوری هم اگه باشه بزن بر تبل بی عاری و فقط باشوهرت خوب باش و سر به جونش نکن حالا هم که رفته بزار مدتی تنها باشه بعدش که اومد قول بده دیگه گیر نمیدی و به موضوع اصلی اشاره نکن سعی کن دل مجروح او را ترمیمش کنی تا اوضاع اروم بشه بعدش هم اصلا کاری به این رفتاراش نداشته باش سعی کن تو خونه بهش خیلی محبت کنی و نزدیک بشی و در جمع بهش احترام بذاری تا دیگران سو استفاده نکنن
ارامشتو حفظ کن سیاست داشته باش ضعفتو نشون نده اتفاقی نیفتاده چرا زندگی و خرج به این گرونی رو به خودت بد میگیری تنگ میگیری دنیا رو هرجور بگیری میگذره سعی کن خوش بگذرونی این جور موقعها دلداری بده خودتو یا سعی کن خودتو در فضایی ببینی که انگار اونا نیستن بعدشم مگه اونا چه گناهی کردن که شوهرت باهاشون صمیمیه و شایدم خبر ندارن که تو حساسی بذار همه چی زیبا بنظر بیاد نذار تو چشم اونا سیاه بشی خودتو شیرین کن اروم باش با وقار برخورد کن کدخدا منشانه رفتار کن شوهر که عسل نیست با انگشت زدن تمام بشه عزیزم
وقتی عقد کردیم مادر شوهرم را خیلی دوست داشتم ، می دانید آخه همسن مادر بزرگهای من بود. بهش احترام می گذاشتم هرچند او از همان اول هم خیلی بی ادب و بی ملاحظه بود مثلا حال پسرش را می پرسید و اصلا کاری به کار من نداشت. اما 6 ساله که به علت فوت پدر شوهرم توی یک ساختمون زندگی می کنیم هر روز دلم می شکندهرچند باور کنید شوهرم برایش خرج می کند و من در کارها اغلب کمکش می کنم، امام هیچ وقت آنطوری که باید با من خوب نبودیعنی با هیچ کس خوب نیست یک آدم بداخلاق و خود خواه و من از 6 سال پیش چاره ای ندارم جز سوختن و ساختن. شوهرم هم که هر روز بیشتر از من دور می شود. راستش دیگر تحمل ندارم دلم خیلی گرفته . حتی گاهی به طلاق فگر می کنم. حیف شد چه آرزوهایی داشتم . تنها از خدا طلب کمک کرده ام انشا ا… که راهی پیش رویم بگذارد……
سلام . حرفاو نظرات همه رو خوندم. بعضیا خوبن و بعضیا غیر عملی. راستش منم یه مشکلی دارم. از وقتی برادر شوهر کوچیکم عقد کرده مادرشوهرم فقط حواسش به اونه و کاملا بقیه رو گذاشته کنار. جاریم خیلی سر و زبون دار والبته پررو و چرب زبونه. و همه رو بااین زبونش میکشه طرف خودش بعدم پشتشون چیزای دیگه میگه… برعکس من کم حرفم و تا کسی باهام حرف نزنه خودم حرف نمیزنم و این خیلی ناراحتم میکنه که نمیتونم از خودم دفاع کنم البته شکر خدا شوهر خوبی دارم ولی سر همین چیزای بیخود اونم ناراحت میکنم. از جاریم خیلی بدم میاد. بدتر از همه از مادرشوهرم ناراحتم که باوجود موقعیت و تحصیلاتی که داره گول چرب زبونیای اونو میخوره و همه جا ازش تعریف و تمجید میکنه. توی هدیههایی که میخره کاملا فرق میذاره همینطور توی برخورداش اونو بالاتر از بقیه میدونه و این باعث اذیت من میشه. بااینکه من همیشه کمکش میکنم هیچوقت دست خالی اونجا نمیرم. همیشه تلفنی حالشو میپرسم ولی …..جاریمم که ادعاش میشه که با همه خیلی خوبه ولی از وقتی بیاد کنار شوهرش میشینه به حرف زدن که انگاریه ساله ندیدتش و محل به کس دیگهای هم نمیذاره و خیلی هم ادعای با کلاسیش میشه. خداییش قبل از اومدن اون همه چیز خیلی خیلی خوب بود.
خانم سمیرا حسادت مادرشوهربه عروس وگاهی هم برعکس یه چیز رایج دربین ما ایرانی هاست.بخصوص مادرشوهری که شوهرش رو ازدست داده نیاز به توجه بیشتری داره چون اولا شوهر نداره بهش محبت کنه اونو از تنهایی دربیاره، احتمالا چون مسنم هست همه بچه هاش هم رفتند خونه بخت وتنهاست ووقت زیادی داره،احتمالا به خاطربازم کهولت سنش مریضیهای جورواجورهم داره. حالا اگه به همه اینها توجهی که شوهر شما یعنی پسرش به شما که(ازنظراون دختره مردم هستید) را اضافه کنید درکنار همه کمبودها وفشارهایی که اون باهاش مواجه است خودتون یه کم هم شده بهش حق میدید ،وفکر کنم برای چنین آدمه بیچاره ای دلتون هم بسوزه.
اما حرف اینجاست که اصلا همه حقها بااون، امااین وسط روحیه شما چی میشه؟شماکه از سنگ نیستید؟اما من میگم اگه یه کم همه شرایط وجوانب روبسنجید میبینید هرکاری که میکنه واسه بدست آوردن یه کم محبت وتوجه است. حالا برای اینکه هم خودت آرامش داشته باشی وچون تواون خونه هم زندگی میکنی واحتمالا هم ازسرناچاری مجبورم هستی که تواون خونه باشی ،برای اینکه هم به خودت سخت نگذره،هم آرامش داشته باشی وهم یه کار خداپسندانه کرده باشی یه کم بهش محبت کن. اگر هم باتندی دستمزدت رو داد بازم به دل نگیر، واسه اینکه هدفت روببر بالا بگو برای رضای خدااین کارومیکنم واز حرفش ناراحت نشو.اصلا حرف باده هواست از این گوش بگیر ازاون گوش درکن. اما بازم به خودت بستگی داره اگر میبینی داری آسیب میبینی ازش دورشو روابطت روکم کن. اگه میبینی بهش محبت کردی یه جوردیگه جوابت روداد وتوهم ازاون دسته آدمهایی هستی که به خودش چیزی نمی گی ودرعوض دق ودلیت رومیری روسر شوهر بیچاره ات خالی میکنی واز مادرش به اون بدمیگی ونهایت کارتون میشه دعواومرافعه وآخرش هم میخواهید هردوبخاطر این موضوع به طلاق فکر کنید. پس احتمالا ازاون دسته آدمهایی هستی که نه طاقتشو داری ببینی شوهرت به مادرش جلو چشم تو محبت کنه وخودت هم محبت کمی به مادرشوهرت می کنی. اگر اینطوریه پس حتما رابطه ات روکم کن ولی قطع کن واجازه هم بده شوهرت هرچی دلش خواست بره پیش مادرش که اگه محبتی هم میکنه جلوی چشم تونباشه(البته اگرطاقتت بیشتر بود وخودت هم باشوهرت میرفتی خیلی بهتربود چون ممکنه درغیاب توحرفهایی ردو بدل بشه …اگه بشه همه چیزوخودت کنترل کنی خب خیلی بهتره)اما به هرحال بدون که زندگیت رو اگر خراب کنی به خاطره این موضوع بی ارزش اول کسی که ضررمیکنه خودت هستی نه هیچ کس دیگه.
به خاطر اینکه مادرش که سنش بالاست (بدون تعارف) دوروز دیگه سرشو میزاره زمین ومی میره اونوقت تواگه طلاق بگیری بااین وضعیت اونم توجامعه خراب ما که میدونی چه بلاها سرزن بیوه میاد ،از لحاظ مالی ،اجتماعی و..همه جوره آسیب پذیره. تازه اگه ازدواج بعدی هم داشته باشی معلوم نیست طرف از شوهرت بهتر باشه یابدتر.توبیشتر موارد بدتر میشه که بهتر نمیشه یااصلا معلوم نیست با او مشکلات بیشتر وبدتر نداشته باشی.
درجایی خواندم که یه بزرگی میگفت :»اگه با یه بدبختی نسازید بدبختی های بزرگتری در زندگی شما پدیدار خواهدشد». آره عزیزم باهمین یکی اش بساز .سعی فکر خودت وشوهرت روبه زندگی خودتان معطوف کنی. سر این موضوع اصلا باشوهرت جروبحث نکن. بزار هرچی میخواد بره خونه مادرش.اگه از توهم خواست توهم برو ولی میتونی بعد بهانه بیاری وسریع بری خونه ات مثلا غذام سره گازه باید برم داره میسوزه. دل شوهرت روبدست بیار این از همه مهمتره.وقتی باشوهرت خوب باشی ودرش نفوذکنی حرفهای مادرش کمتر اثر داره.ولی وقتی توهم رابطه ات روباشوهرت بد میکنی معلومه که اون امن تر از آغوش مادر جای دیگه ای رو نداره که بهش پناه ببره.
خیلی از مشکلات از بی سیاسیتی ما زنها ناشی میشه .فقط یه کم سیاست زنانه همه کارا رودرست میکنه.
به شوهرت همیشه بگو وتوگوشش بخوون که این فقط توهستی که براش میمونی نه کس دیگه،یادت باشه مستقیما نگی مادرت نمی مونه من میمونم. بعضی چیزا اگه ملکه ذهن شوهر بشه خودبخود رفتارش هم درهمان جهت عوض میشه.
حواست باشه بخصوص جلوی شوهرت بامادرش خوب برخورد کنی اینم خیلی سخته اما باید سعی کنی بامهارت انجامش بدی. اول سعی کن خودتوبه شوهرت ثابت کنی که تونیتت خیره اونم خودش میفهمه وانشاء…همه چی درست میشه.
خانم ناشناس عزیزم نقطه ضعف دسته مادر شوهرت دادی . مادر شوهرمن هم همینطوره گاهی وقتا از عروس کوچیکش پیش من تعریف می کنه و…اما عکس العمل من بی اعتنایی است. مادرشوهرها معمولا وقتی فقط یک یا دو عروس دارند آنها را با دیگران مقایسه می کنند. مثلا روزی مادرشوهرم از زن عروس زن همسایه شان گفت که پشت سر همسرش در بیرون رفتن از خانه آب میریزد. این را جلوی شوهرم گفت وبعد ادامه داد که ببین مردم چه عروسهایی گیرشان می آید. اما حالا که دوسه تا عروس شدیم حالا ما را باهم مقایسه می کند. چه می توان کرد آدم ناراضی وناراضی همیشه ناراضی است. و چون ما آدم هستیم وهمه آدمها هم با هم فرق دارند. یکی سر وزبان دارد. یکی تحصیلات دارد دیگری کمتر،یکی خونگرم است و… حالا چیزی که پیدا نمی کند مثلا سن مرا که 15 سال از عروس جدیدش بزرگترم با او مقایسه می کند.
خواهر عزیزم زندگی به من یاد داده مهم نیست دیگران چه قضاوتی درباره شما می کنند،درست باشد یا غلط آنها فکر خودشان است. ما مسئول تغییر فکر آنها نیستیم ، ولزومی هم ندارد برای اینکه محبتشان را به دست بیاوریم اینقدر به خودمان فشار آورده و به خود سخت بگیریم. چون امروز با شما چنین می کند فردا که بعضی از رفتارهای او موافق نبود همان کارهایی که با شما کرده با اومی کند وحسادت جاریتان را نسبت به شما برمی انگیزد.
مهم این است که شما هشیار باشید وبدانید اگر ضربه روحی هم می خورید اشکال از خودتان است که نقطه ضعف دستش دادید. مهمترین چیز در زندگی مشترکتان آن است که رضایت همسرتان رابدست آورید. بقیه اش …..
کاربر محترم با نام بدبخت همدرد
من هم قبلا طرز فکری مشابه شما را داشتم. یکبار دریک کتابی دعایی راخواندم برای از بین رفتن دشمن. به خاطر بلاهایی که مادر شوهرم سرم آورده بود، خدا شاهد است که آن دعا را خواندم وتمام اعمال آن کتاب را انجام دادم. جالب است بدانید آن اعمال برای چند روز باید انجام میشد. اما شب آخر که باید مادر شوهرم برایش اتفاقی می افتاد خودم شدیدا حالم بد شد. نیمه شب به حالت مرگ افتاده بودم. به طور خودبخودی مریض شده بودم و ببخشید دائم استفراغ می کردم. طوری که خودم نزدیک بود هلاک شوم.
میخواهم بگویم اینطور نیست که ما نذر کنیم ، بد دیگران را بخواهیم وبه خودمان برنگردد. اگر برای شما هم خدایی نکرده همان اتفاقی که برای من افتاد چه؟
ببینید من خودم هم به همین نتیجه رسیده ام. اگر می توانید حرفی میزند همان موقع منطقی جوابش رابدهید. اگر نمی توانید حرف را با خودتان بار نکنید بیاورید خونه هم شوهرتان را اذیت کنید وهم با حرفهای صدتا یه غاز فکرخودتان رامشغول کنید. باور کنید اینجوری آرامش از خودتان گرفته می شود.
به خدا توکل کنید واگر واقعا میبینید دشمنی وحسادت می کند فقط به خدا واگذارش کنید. خدا حسابش را خواهد رسید. فقط سر نماز به خدا بگویید خدایا اگر کسی در کارم گره می اندازد تو چنان گره در کارش بینداز و اورا مشغول درگیریهای خودش کن که به دوبه هم ریزی وفتنه در زندگی من فکر نکند.خدایا به من این قدرت را بده که به امور واهی وحرفها ودخالت های بدخواهان فکر نکنم. خدایا به من قدرت بده که فراموش کنم وببخشم چون واقعا زندگی ارزش این همه دشمنی کردن را ندارد.
سلام به همه دوستان گرامی من حدود 2 ساله ازدواج کردم همسرم از هر نظر بی نظیره اخلاق ،نحوه برخورد با من و خانواده ام ،تحصیلات ،موقعیت اجتماعی . همسرم دکتره من هم کارشناسی ارشد دارم. طول این مدت هم از گل نازکتر به من نگفته اما بزرگترین مشکل من خونوادشه، قضیه از جایی شروع شد که قبل از ازدواج من و خواهر شوهرجان با هم خوابگاه بودیم دو جان در یک قالب بودیم خیلی با من خوب و صمیمی بود حتی بیرون هر چی میخورد نصفش رو برای من میاورد تا اینکه سر دوست پسرش با بچه های دیگه مشکل پیدا کرد و از من خواست مبلغ زیادی از داداشش که الان همسرمه پول بگیرم براش منم چون خجالت میکشیدم به طور خیلی دوستانه گفتم خودت بگیری خیلی بهترهسر همین باهام لج افتاد اینقدر تو خونه بد در موردم گفت که مادرش که حتی یک بار هم منو ندیده بود ازم متنفر شد و هفت سال کار ما به درازا کشید ،همسرم بالاخره با هزار بدبختی تونست مادرشو راضی کنه بیاد خواستگاری شاید باورتون نشه بخدا طول خواستگاری حتی یک بار هم به من نگاه نکرد که ببینه اصلا آدمم چی ام .شرط گذاشته بود همون یک جلسه باشه که من با خونواده ام صحبت کردم و به این کار راضیشون کردم ……تا شبی که فرداش عقدمون بود همه چی به خیر و خوشی گذشت و من اصلا خبر نداشتم که خواهر شوهرم در جریان نیست و مادر شوهرم بدون اجازه اون اومده خواستگاری گویا خواهرشوهرمو فرستاده بود خونه خواهرش تا زمانی که ما عقد میکنیم نمیدونم از چه طریقی به گوشش رسیده بود که از طریق یکی به مادرش زنگ میزنن و میگن دخترت خودکشی کرده اونم عقد ما رو گذاشت و با شیون کردن رفت روز بعدش توی مراسم عقد فقط همسرم و پدرش بودن و بیشتر به مراسم عزا شبیه بود مادر شوهرم هم میره میبینه دخترش گولش زده اونو کشونده تا مراسم به هم بخوره.حالا از اونروز تا حالا حتی یک بار هم منو ندیدن و نه زنگی نه رفتی نه اومدی همسرم به شدت ازشون دلخور بود بک سال تمام ازش اصرار کردم تا راضی شد بره خونوادشو ببینه حتی بارها شمارشونو گرفتم و گوشی رو دادم دست همسرم اما دریغ از یک سر سوزن تاثیر در اونه از عمرم دلسنگتر از اینها ندیدم به راهی دست زدم تا این مشکلات حل بشه اما هر روز بدتر میشن بدون هیچ جرمی مجازات شدم و در موردم حکم صادر کردن.فقط پدر شوهرم با ما ارتباط داره تازه اگر من زنگ بزنم مادر شوهرم یا خواهر شوهرم باشه که جواب نمیده و قطع میکنه.موندم چیکار کنم.
صبر و محبت
من درست نفهمیدم اول عروس خانواده شدی بعد میخوای خودتو ، تو دلشون جا کنی؟ معمولا فکر میکنم روال برعکس باشه. در روال معمول حتی وقتی خانواده ها با منت کشی و کلی خودشیرینی میان جلو آخرش رو که میبینی چیه….وای به حال وقتی که آدم از اول اینجوری وارد خانواده ای بشه.
اما شما یه خودشانسی داری و این هم چیز کمی نیست اونم اینکه شوهرت طرفه توست. اگه بتونی از طریق شوهرت خواهر شوهرتوببینی و ابهامات ذهنیش رو برطرف کنی خیلی خوبه. البته من فکر میکنم برداشت بد داشتن از کسی به ندرت با یه جلسه حرف زدن درد ودل رفع بشه. ولی به خاطر اینکه یه کم خواهرشوهرت از توشناخت قبلی داره زیاد هم دور از ذهن به نظر نمی یاد.
من فکرمیکنم به خاطر از دست ندادن همسرتون چون عجله کردید برا ازدواج اونها خیلی آمادگی پذیرش این مسئله رو نداشتن.
متاسفانه مساله حسادت در ما خانم ها بسیار قوی است. من کسی را می شناختم که تعریف می کرد که با خواهر شوهرش دوست و همکار بودند ولی بعد از عقد و عروسی اینها سر موضوعات پیش پا افتاده سالها به هم قهر بودند و علیرغم اینکه در کشور غریب هر دو در یک شهر زندگی می کنند با هم کاری ندارند.
به هر حال به کارتان ادامه بدهید. اینکه همسرتان را تشویق کنید که با خانواده اش در ارتباط باشد کار بسیار خوبی است.
خواهر شوهرتان هم به نظر می آید که ازدواج نکرده و اگر ازدواج کند حالش کمی بهتر خواهد شد. به نظر من بهتر است که مادر همسرتان با به نوعی گیر بیاورید و ابتدا او را روشن کنید و دلیل مخالفت ها و قهرش را بپرسید. این کار آمد تر است.
اين موضوع باعث ناراحتي من هم شده. به خاطر شرايط كاري من شوهرم هر روز ناهار روو خونه مامانش ميخوره و همونجا تا غروب مي مونه و بعدم مي ره دنبال كاراش و شبها مي ياد خونه. اين شرايط باعث شده كه الانم كه ما زن و شوهريم خونوادش بيشتر از حال وروز شوهرم خبر داشته باشن تا من.تازه ما اگه آبم بخوريم اونا خبر دارن چون شوهرم همه چيزو به اونا مي گه.
مدام بهش زنگ مي زنن و تازه هر شبم شام مي گن بياين اونجا. گه دسته اونا باشه مي خوان ما شب و روز اونجا باشيم. اين در حاليه كه من تك فرزندم پدر و مادر منم تنها هستن و من در مقابل اونا احساس مسئوليت مي كنم .
تازه هميشه ام به موبايل شوهرم زنگ مي زنن و اگه جايي قراره بريم با اون برنامه ريزي مي كنن اصلا تا بحال يه بارم بهم زنگ نزدن و هيچوقتم وقتي مي خوايم با هم بريم جايي از من سوال نميكنن كه نظر من چيه ؟ آيا منم مي تونم يا مي خوتم بيام يا نه . با پسرشون برنامه مي ريزن و تموم. من از اين موضوع خيلي ناراحتم. احساس مي كنم اونا منو آدم حساب نميكنن از همه مهمتر اينه كه شوهرم هم مثل اوناست و هر باري كه من اعتراض كردم بهش نتيجه اش دعوا بوده و من مي ترسم با اعتراض هاي بيشتر من فقط من و شوهرم از هم دور بشيم. همش ميگم كاش منم يكم سياست داشتم و مي تونستم شوهرم و به سمت خودم بكشونم و به اونا هم ياد بدم كه باهام درست برخورد كنن. نميدونم چيكار كنم؟؟؟؟؟؟
سلام به همگي دوستان
سوالي كه من از شما دوستان دارم كمي متفاوته !!!
خانم من همون مشكلي رو داره كه فرزانه خانم و هدا خانم دارن , من نميدونم چطور رفتار كنم كه خانمم متوجه اشتباهش بشه , البته اگه بشه اين رفتار همسرم رو اشتباه دونست , چون واقعا نميدونم كه رفتارمن اشتباهه يا همسرم, من همسرمو خيلي دوست دارم, ولي پدرو مادرم و خواهرو برادرمن هم قسمتي از زندگي من هستن…. به نظر شما چيكار بايد بكنم
باید سعی کنیم سلسه مراتب حق و حقوق را رعایت کنیم. آنطوری که خوانده ام سلسله مراتب حقوق بدین ترتیب است:
روح خودم , جسم خودم, همسر, فرزندان , والدین , صله رحم, دوستان و .. به همین ترتیب دورتر میشود. پس تا زمانیکه مجرد هستیم حق والدین و خواهر و برادر در اولویت است ولی بعد از ازدواج خانواده خودمان(همسر و فرزندان) اولویت بیشتری می یابند. ضمنا گفته شده است که خدمت به خلق چون یک نوع تقویت روح است بر بقیه مقدم است. ولی به نظرم این خدمت به خلق , خدمت به خلقی است که فقط خودمان انجام می دهیم نه اینکه همسر و بچه هایمان را مجبور کنیم که ناخواسته در انجام خدمت به خلقی شرکت کنند. در هر حال سنجیدن این مطالب و درست عمل کردن باعث رشد عقل در ما میشود.
چند روز پیش ما ماشین خریدیم مادر شوهرم حتی به من نگفت مبارکتون باشه فقط به پسرش تبریک گفت این مسئله واقعا منو ناراحت کرد
راستش اگر نظر من را بخواهید ماشین خریدن که دیگر تبریک و تهنیت گفتن به تمام اعضای خانواده ندارد
حالا این بنده خدا محبت کرده یک تبریکی هم گفته
دیگه نباید که به تمام اعضای خانواده ابراز ارادت کنند
آن قدر سخت گیر نباشید
به هر حال ما به شما تبریک می گوییم
حالا چی خریده اید؟
بالاخره ایشان هم خانم هستند و نقطه ضعف شان حسادت
شاید هم فراموش کرده اند و منظور خاصی نداشته اند
شاید هم فکر کرده اند تبریک به یک نفر کافی است
نباید آن قدر ریز بین بود
همیشه نکات مثبت را ببینید
در نظر داشته باشید که مادرشوهر هایی هم هستند که به جای این که بگویند مبارک است می گویند حالا توی این وضعیت ماشین برای چی خریدی؟
ما باید سعی کنیم رفتار و احساسات طبیعی دیگران را که خودمان هم معمولا بر همان اساس عمل می کنیم درک کنیم
من اون روز با دل تنگی تمام آخریم مطلبم رو نوشتم
آفرین سهره جان از مطلبت خیلی لذت بردم ما گاهی وقت ها واقعا فراموش می کنیم وجود دارم فقط غصه می خوریم و به فکر خودمون نیستیم.ناراحتی من از این است که دوست دارم شوهرم بیشتر محبت و انرژیش رو بیاره با من صرف کنه نه اینکه از مامان و بابا و خواهر و برادرش که خسته شد خستگی ها و بی حوصلگی هاش رو بیاره واسه من. من خانواده ام رو خیلی دوست دارم و یه مو از سرشون کم بشه می میرم ولی سعی می کنم بیشتر با شوهرم باشم به هر حال گفتن شریک زندگی.
جلوی چشم شوهرم خیلی کم به خانواده ام محبت می کردم می گفتم اول زندگی بذار تحریک نشه و احساس کنه من همون دختر مجرد و وابسته به خانواده ام البته من مجرد هم که بودم دختر مستقلی بودم سعی می کردم خودم کارامو رو به راه کنم نه اینکه تقی به توقی خورد تلفن رو بردارم و بگم ماماااااااااااااااااااااااااااان جوووووووووووووووووووووووووووونم بیا به دادم برس.
خیلی از مردا هستن که از دست بی توجهی زنشون می نالن می گن زنمون فقط می گه مامام خودم بابای خودم خواهر خودم برادر خودم حالا ه ما این نیستیم و خیلی به زندگیمون چسپیدیم قدرمون رو نمی دونن.
ساراجان از مطالبت خیلی خوشم اومد آفرین نمی دونم چند سالته و تجربه ات چنده ولی به هر حال از خوندن مطالبت لذت بردم.
ناشناس جان آخه وقتی دخترش و دامادش ماشین خریدن هی به دختر و دامادش می گفت الهی الهی باهاش مسافرت های خوب برید نمی دونم قربون هر دوتون برم ایشالا مبارک هر دوتون باشه ولی نوبت من که عروسشم رسید بغل دستم تو ماشین نشسته بود فقط سرش می برد جلو می گفت ایشالا مبارکت باشه عزیز مواظب خودت باش و به من بی محلی می کرد و اون ور رو نگاه می کرد یعنی دلتو خوش نکن این ماشین پسرمه مال تو نیست تو تو اون حدی نیستی که بهت تبرک بگم آخه نمی دونید چقدر دلم زخمه که دادم در اومد.
بعدش وقتی می گن با دختر خودم فرقی نداری اینقدر حرص می خورم که آره جون عمه ات فرق ندارم فقط خدا می دونه شما کی هستین!!!
خانم بانوی ایرانی خوبه که حالا شما ماشین خریدین مادرشوهرتون تبریک نگفت بهتون ما چند روز پیش زمین خریدیم مادرشوهرم وقتی شنید تا یه ربع تو شوک بود بعدش که به خودش اومد تازه یادش افتاد که باید تبریک بگه اونم چه تبریکی برگشت به شوهرم گفت مبارکت باشه اونم در حالیکه اخم کرده بود و سعی میکرد اصلا به من نگاه نکنه حتی وقتی راجب زمین واسش توضیح میدادم تو صورتم نگاه نمیکرد.فقط با پسرش حرف میزد.این مادرشوهرا منظورشون از اینکه به ما تبریک نمیگن اینه که میگن یعنی هرچی که میخرین مال پسرمه مال تو نیست تو هیچ حقی توش نداری نمیتونن تحمل کنن که هر چی مال شوهرمونه مال ما هم هست.این به من ثابت شده چون از زبون خودشم چند بار شنیدم این حرفو.ولی من به حال خودش ولش کردم بذار هرجوری فکر میکنه بکنه.بی خیال.
سلام من سر اینکه روز اول عقدمون حرف خالمو چون بزرگ بود به حرف خواهر شوهرم ارجحیت دادم وبه حرف خواهر شوهرم گوش ندادم از روز اول کل خونواده شوهرم منو دک کردن
سلام روز اول عقددر محضرسر پیش حلقه که خواهرشوهرم گفت دستت کن در مجلس چون خاله ام بزرگ بود گفت دستت نکن و به حرف خالم گوش کردم از روز اول خونواده شوهرم دکم کردن 6ماه ازدواج کردم روز خوش ندیدم وقتی حرف خونوادش میاد شوهرم طرف اونارو میگیره خیلی از بقیه زندگی هراس دارم کمکم کنید
با سلام! من 4 ساله ازدواج کردم همسرم قبل ازدواج از من خواست بخاطر فوت مادرش در سال 85 ما در طبقه اول خونه پدرشوهرم زندگی کنیم البته فقط 2 سال وبعد مستقل بشیم الان 4 سال گذشته و بهانه همسرم اینه که خانواده اش کمک میخوان و اون نمیتونه تنهاشون بذاره…زندگی ما متاسفانه اصلا شبیه زندگی دوتا آدم متاهل نیست چون خانواده همسرم دایم وسط زندگی ما هستند و من آرامش ندارم .تمام بار مسوولیت زندگیمون رو دوش منه و این اذیتم میکنه! میخوام بچه دارشم اما از تنهایی و تحمل بارمسوولیت بیشتر میترسم .گاهی اوقات به طلاق هم فکر میکنم …نمیدونم چکار کنم .
با سلام! من 4 ساله ازدواج کردم همسرم قبل ازدواج از من خواست بخاطر فوت مادرش در سال 85 ما در طبقه اول خونه پدرشوهرم زندگی کنیم البته فقط 2 سال وبعد مستقل بشیم الان 4 سال گذشته و بهانه همسرم اینه که خانواده اش کمک میخوان و اون نمیتونه تنهاشون بذاره…زندگی ما متاسفانه اصلا شبیه زندگی دوتا آدم متاهل نیست چون خانواده همسرم دایم وسط زندگی ما هستند و من آرامش ندارم .تمام بار مسوولیت زندگیمون رو دوش منه و این اذیتم میکنه! میخوام بچه دارشم اما از تنهایی و تحمل مسوولیت بیشتر میترسم .گاهی چکارکن.رفتارهای نسنجیده همسرم و نداشتن سیاست لازم برای مدیریت دوابط
با سلام! من 4 ساله ازدواج کردم همسرم قبل ازدواج از من خواست بخاطر فوت مادرش در سال 85 ما در طبقه اول خونه پدرشوهرم زندگی کنیم البته فقط 2 سال وبعد مستقل بشیم الان 4 سال گذشته و بهانه همسرم اینه که خانواده اش کمک میخوان و اون نمیتونه تنهاشون بذاره…زندگی ما متاسفانه اصلا شبیه زندگی دوتا آدم متاهل نیست چون خانواده همسرم دایم وسط زندگی ما هستند و من آرامش ندارم .تمام بار مسوولیت زندگیمون رو دوش منه و این اذیتم میکنه! میخوام بچه دارشم اما از تنهایی و تحمل مسوولیت بیشتر میترسم .رفتارنسنجیده همسرم و نداشتن سیاست لازم در مدیریت روابط حس حسادت خواهر شوهرم که 20 سالشه رو تحریک کرده و باعث شد به من شدیدا توهین کنه با این حال همسرم در نهایت خونسردی از خواهرش جانبداری کرد و دلیلشم این بود که اون مادر نداره و من مادرشم و باید سرو سامونش بدم…من ازش دلیل خواستم که چرا قبل ازدواج اینو مطرح نکرده و جوابش این بود حالا که میدونی ! و ما قراره تا هر وقت بشه اینجا زندگی کنیم! کاش تربیت پسرانمون طوری بود که اینقدرخودشون رو محق نمیدونستن تا باسرنوشت یک زن بازی کنن.الان احساس یه کنیز رو دارم! خانواده همسرم هم به من همین حس رو دارن! آیا باید جدا بشم؟ جالب اینجاس که من با 14 سکه ازدواج کردم تا به همسرم نشون بدم عاشقشم …براش و برای خودم متاسفم
تنهای عزیز واقعا همین طوریه
این بزرگترها اگه بدونن با ما چطور برخورد کنن ما کوچکتر ها خیلی بهتر برخورد می کنیم .مادرشوهرها فکر می کنن با این برخورد و حرکت بزرگتر می شن نگو واقعا خودشون رو حقیر و کوچک می کنن.
از باسواد و بی سوادشون هر چی باشن بلا استثنا حسودی می کنن.
نمی گن خودشونم یک روزی عروس بودن تو خانواده شوهر بودن می خوان دق دلی هاشونو سر عروس خالی کنن.
ولی باز با همه ی این حرف ها اگه شوهر آدم بهشون میدون نده زیاد جرات نمی کنن حرف بزنن.
شاید خیلی ها اگه نوشته های منو بخونن بد قضاوت کنن بگن این دختره عجب بی پروا حرف می زنه ولی به جون خودم خیلی عصبی ام .
من اخلاقم اینطوریه که حتی پیش مامان خواهر خودم هم حرف نمی زنم می گم بذار اونام ناراحت نشن تنها دوستای من بچه های این جمعن که باهاشون درد و دل می کنم.
با سلام
عزيزان ببينيد بحث دوست داشتن وشوهر وخانواده ها پيچيده س
ولي من با خانواده شوهرم هيچ مشكلي ندارم به اين دلايل
1- هيچوقت تمام هم وغم زندگيم نيستند 2- خودم را با دخترم وخانواده خودم مشغول مي كنم3- قبول دارم من خانواده خودم را دوست دارم پس بايد اونا هم پسرشون رادوست بدارند4- كاري به رابطه شوهرم با خانواده ش ندارم 6 – نقطه ضعف نشون ندادم كه به چي حساسم هيچكس نمي داند من به چي وبه كي وابسته هستم 7- قبل از اينكه شوهرم قدمي به سوي خانواده ش بردارد پيش قدم ميشم 8- هميشه خدا وابوالفضل ووجدانم برايم مهمه خانواده اونا خيلي خوب نيستند ومن هم اصلا خوب نيستم ولي وقتي از دستشون ناراحت ميشم
كاري نمي كنم كه اشوب بشه سر فرصت به شوهرم ميگم راستي اون شب يادم رفت بگم خواهرت يا فلان كس چرا ناراحتم كردند ايا من اذيتشون كردم كاش به من مي گفتي نمي خواستم ناراحت بشه اگه كاري كردم واقعا ناخواسته بوده اون هم مي فهمه مي گه نه بابا تو كاري نكردي اون ( هركس وهرچيزي كه گفته ) اشتباه كرد ببخشيد واينجوري در عين اينكه مثل همه هستيم ولي الان 6 ساله هيچ مشكلي نداريم
خواهرمن هدي جان بي خيال بزار زنگ بزند اول انان را داشته اومده با تو شريك زندگي شده بنابراين تورا در زندگي كم داشته پس ارتباط انان درزندگي تو تاثير منفي ندارد ونيز اين شخص اينقدر با محبته حتما تورا بي نهايت دوست داره
برو از دلش دربيار وخوش باش
خانم نگار واقعا شرایططونو درک میکنم خیلی سخته چون ما خودمونم طبقه پایین خانواده شوهرم زندگی میکنیم میدونم چی میگین متاسفانه اکثر مردا خانواده شونو به همسرشون ترجیح میدن و وقتی به خودشون میان که میفهمن زندگیشون از هم پاشیده شده احتمالا چون همسرتون شمارو از لحاظ درک و صبرو تحمل بالا میدونن فشار رو به شما وارد میکنن و فکر میکنن که باز تحمل میکنین در حالیکه نمیدونن زندگی خودتون خراب میشه باز بشینین در شرایط منطقی باهاش صحبت کنین و بهش اینو بفهمونین که شما باهاش ازدواج کردین که به ارامش برسین نه اینکه خودتونو تو درد سر بندازین ازش بخواین که مستقل باشین من خودم به همسرم گفتم تا زمانیکه برای من خونه مستقل تهیه نکرده بهش بچه نمیدم ما مجبور نیستیم تا اخر عمر خانواده همسرمونو تحمل کنیم و با اونا زندگی کنیم هر انسانی واسه خودش حق زندگی کردن داره و هیچ کس حق نداره این حقو از ما بگیره.متاسفانه مردا این مطالبو دیر میفهمن
نگار جان
گاهی این ما هستیم که با کارها و حرکاتمان به دیگران اجازه می دهیم که هر طور که می خواهند با ما رفتار کنند. شما در برابر زندگی خودتان مسولیت دارید. به امور زندگی خودتان رسیدگی کنید و به خود و همسرتان برسید. البته که همسر شما هم در برابر شما وظایفی دارد که شاید این نزدیک بودن به خانوده اش او را از این کار باز داشته. این که به شما مانند یک کنیز نگاه می کنند کاری است که شما باعث آن شدید . گاهی باید خودتان را کمی دور نگه دارید. به یک سری از کارها نه بگویید. برای خودتان شخصیت قایل باشید. در غیر این صورت از کسی نمی توانید انتظار داشته باشید که احترامتان را نگه دارد.
شما الان شرایط عوض کردن خانه را ندارید ولی شرایط خودتان را کمی با دور نگه داشتن خودتان از خانواده همسرتان عوض کنید. طوری که متوجه شوند شماهم کار و گرفتاری های خودتان را دارید و همین طور زندگی خودتان را دارید. نه اینکه دعوا کنید و با اخم و قیافه گرفتن، بلکه با سیاست بهانه بیاورید که امروز کار دارم ، جایی دعوتم، اگر کار نمی کنید برای خودتان برنامه آموزشی بگدارید و اگر از من می شنوید برنامه های زندگی و بچه دار شدنتان را برای خاطر کسی عقب نیاندازید. آدم ها زمانی که نیازشان دارید می روند پی کار خودشان و شما می مانید و افسوس. از جوانی خود استفاده مثبت کنید. ورزش کنید کلاس بروید خودتان را ترقی بدهید. وقتی زمان آزاد کمتری داشته باشید توقعات دیگران هم خود به خود کم خواهد شد.
خانم سودا
زندگی خودتان را سر مسایل و مشکلات عروسی خراب نکنید. زندگی و رابطه شما و همسرتان از همه چیز مهم تر است. با همسرتان خوب باشید. این خانواده هایی که این همه ما به خاطرشان زندگی مان را سیاه می کنیم مهم هستند ولی نه آنقدر که ما روزهای خوش زندگی مان را به خاطرشان از دست بدهیم.
مشکل این است که ما یاد نمی گیریم که بعد از ازدواج ما (خود و همسرمان) یک خانواده ایم. هر کدام رو در روی دیگری می ایستیم و شمشیر کشیده طرف خانواده خود را می گیریم و تیشه به ریشه زندگی مان می زنیم.
خانم نگار
اگر فعلا قرار نیست جابجا بشوید شرایط فعلی را برای خودتان بهتر کنید. با همسرتان درباره ی مسئولیت های زیادی که دارید صحبت کنید و بگویید چون زندگی مان را دوست دارم این کارها را انجام می دهم ولی خسته شده ام. و از او کمک بخواهید. اگر یک طوری او را با خودتان همراه کنید آن وقت او ناراحتی های شما را بهتر متوجه می شود. و دوتایی فکر می کنید و راه پیدا می کنید. ممکن است به این نتیجه برسید که کم کم یک کارهایی را دیگر انجام ندهید و فشار کارتان را کم کنید. مثل این که شما زیادی سرویس دادید. خوب باید یک جایی اندازه را پیدا کنید.
این شمایید که می توانید محیط دو تاییِ جذابی برای خودتان درست کنید تا همسرتان هم با تجربه کردن آن بیشتر به خواسته ی شما حق بدهد. نشان بدهید که به نسبت به خانواده اش بی تفاوت نیستید، دلتان می خواهد به آن ها محبت کنید ولی همسرتان در الویت اول است.
ضمنا اگر همسرتان مسئولیت هایی را قبول کند بعد می شود در بچه داری هم از او کمک گرفت. ولی اگر بخواهید روبروی هم بایستید و از هم دلخور باشید …..
نمی دونم دوستانی که در اینجا نظر گذاشته اند، زیادی روابط همسرشان با خانواده اش را چگونه تعریف می کنند. من به حقوق مادر و خانواده خیلی اهمیت می دهم و هیچ وقت هم انتظار نداشته ام که همسرم روابطش با خانواده اش را کم کند ولی همیشه فکر می کردم که هفته ای دو روز رفتن پیش خانواده اش در حالیکه یک بار آن را نیز من همراهش هستم کافی باشد، اما در حال حاضر همسر من تقریبا هر روز خانه مادرش است در حالیکه آنها تنها نیستند و یک خانواده ی 5 نفری هستند و ما نیز طبقه ی بالای آنها (خوشبختانه ) زندگی نمی کنیم هر چند منزلمان نزدیک است . برادر بزگتر همسرم که زن و بچه دارد در طبقه ی بالای آنهاست و کلا تمام وقتش را با مادر و پدر و خواهرانش می گذراند طوری که انگار خودش خانواده ندارد. خانواده ی همسرم به من بی احترامی نمی کنند و من هم تا همین اواخر توقعات مادرش مبنی بر سر زدن هر روزه شوهرم به آنها( سر زدن تقریبا روزی 3-4 ساعت یا بیشتر) را تحمل می کردم آما روز به روز این موضوع برایم مساله ساز تر شده به حدی که الان چند ماهی است که از خانواده اش بدم میاید هر چند ظاهر را رعایت می کنم و هفته ای یک بار هم بهشان سر می زنم. ولی دلم به حدی از خودخواهی مادرش -که دوست دارد تمام مدت بچه هایش را دورش جمع کند وسایر اعضای خانواده نیز مدافعش هستند- گرفته که دیگر نمی توانم این شرایط را تحمل کنم. و این موضوع مدام بین من و همسرم باعث دلخوری می شود. من خودم هفته ای یک بار با همسرم به خانواده ی خودم سر می زنم و گاهی تنهایی یک بار دیگر هم پیش برادر و مادرم که تنها هستند می روم ولی نه بیشتر. فکر می کنم به لحاظ عرفی و شرعی و اخلاقی همین کافی باشد و از همسرم هم همین انتظار را دارم. اگر هم تا بحال در مقابل کارهایش تقریبا سکوت کرده ام این است که نمی خواهم خدای ناکرده حقی از خانواده اش ضایع کنم و در واقع حق آنها را دیدار فرزندشان نصیب خودم کنم. ولی می خواهم بپرسم که آیا کسی از شما می داند که یک شخص متاهل چقدر از وقتش را باید صرف همسر و چقدرش را صرف مادر و خواهرش کند؟ من فکر می کنم که مادر همسرم دارد حق مرا می خورد.
ببینید ما ابتدا در برابر همسر بعد فرزند و بعد خانواده مان مسولیت داریم. همسران در وهله اول باید رضایت همسرشان را فراهم کنند. مگر زمان آزاد همسر شما چقدر است که روزی 3-4 ساعت را در منزل آنها می گذراند؟ می توانید با برنامه های مختلف این زمان را کمتر کنید. بخواهید که بعد از کار زمانی را با هم قدم بزنید. خرید ها را با هم بکنید. در امور منزل به شما کمک کند. در این صورت چه مقدار زمان خالی پیدا خواهد کرد ؟ شاید کار آمد باشد.
خانم ر واقعا با نظرتون موافقم من نمیدونم چرا این مردا نمیخوان بزرگ بشن؟به نظر من تقصیر مادراست که بچه های اینجوری وابسته به خودشون بار میارن.یعنی این مادر مثلا دلسوز نمیتونه به بچه اش یاد بده که چطور همسر داری کنه؟چطور به زندگیش بچسبه؟ایا این مادر نمیدونه که داره به بچه خودش ظلم میکنه؟والا من خودم موقعی که ازدواج کردم پدرم باهام خصوصی صحبت کرد و بهم از اصول همسر داری گفت گفت که از این به بعد دیگه همسرت همه چیز توئه باید هوای اونو بیشتر از ما داشته باشی باهاش درست برخورد کنی.اگر هم من دیر برم خونه پدر و مادرم هیچوقت گله نمیکنن که چرا دیر سر زدم بهشون.میخوام بدونم که ایا پدرو مادر یه پسر یا کلا پدر و مادرا نمیتونن به بچه هاشون یاد بدن این چیزارو مخصوصا به پسراشون که انقدر وابسته کردن به خودشون که معنی زنداری رو نمیفهمن و فقط مادر داری یاد گرفتن وقتی هم تقی به توقی میخوره میگن حق با مادرمه واقعا چرا مردا اینقدر وابسته به خانواده شون مخصوصا مادراشون هستن؟در حالیکه ما زنا همین که ازدواج کردیم دیگه میچسبیم به خونه زندگی خودمون چرا معنی مستقل بودن و در اسایش بودن رو نمیفهمن؟یا زمانی میفهمن که خیلی دیر شده؟تازه دوس دارن ما هم مثل اونا باشیم و فقط و فقط در خدمت خانواده شون باشیم و احتراممونم باید خیلی زیاد باشه بهشون من که سر در نیاوردم شما بگین چرا؟
من 23 ساله هستم و دانشجوی ترم اخر کارشناسی ارشد و یک دختر 14 ماهه دارم و حدود 3 ساله که ازدواج کردم من خانواده همسرم را خیلی دوست دارم چون پدر شوهرم فوت کرده مادر شوهر و خواهر شوهرم تنها هستند و همسر من پسر اخر است به پیشنهاد خودم همجا با ما میایند از این مسئله ناراحت نیستم اما مشکلی که با مادر شوهرم دارم اینه که دوست داره جلوی ماشین بشینه در ابتدا کوتاه می امدم و خودم می رفتم عقب ولی الان خیلی دیگه داره میره رو اعصابم چون من هم دوست دارم کنار همسرم باشم و از طرفی احساس می کنم می خوادحاکمیت خودش رو ثابت کنه مواقعی که من دانشگاه می رم اونا بچه رو نگه میدارن چون مادر خودم فوت شده حالا به نظرتون من باید چیکار کنم اگه ممکنه راهنماییم کنید ایا باید کوتاه بیام و اگر نه حالا چطور ؟
سلام بچه ها من ٥ ماه عروسي كردم شو هرم را ميپرستم . او مادر ندا رد يعني ١٢ سال داشت فوت كرد .٧ تا خواهر داره ٢ تا تني و ٥ تا نا تني . خواهر بزرگش كه تني هست باعث شد همسايش بشيم . خيلي زن پرو و زبون درازي هست خيلي براي ما تعيين تكليف ميكنه و بارها شده دور از چشم شوهرم منو رنجونده به نظر خودشم چون خواهر شوهره هر چي گفت بأيد بگي چشم ديگه خسته شدم وقتي هم به شوهرم ميگم سكوت ميكنه و اصلا تغييري تو رفتارش با أون نمياره . چند روز پيش خيلي منو رنجوند به شوهرم گفتم ديگه ميخوام جوابشو محترمانه بدم . كمكم كنيد چيكارش كنم با چنين زنى ديگه صبر ندارم.
چرا كسي جواب منو نميده . دلم گرفته ، خواهر شوهرم رو خيلي دوست داشتم اما از اول با من بي رودروايسي حرف ميزد يعني رك بود منو ناراحت ميكرد اما من عقلم نميرسيد و در جوابش ميخنديدم اما بعد ازدواجم كه همسايمم شد اگه از چيزي بدش ميومد رك ميگفت بازم سكوت ميكردم اما جديدن خيلي ضايم ميكنه ديگه نميخوام غرورم له بشه شوهرمم كه خودشو ميكشه كنار وقتي ميبينم چطور غرور دختر ١٤ سالشو با ارزش ميدونه اما منو نه ميخوام بميرم
ماری عزیز, زندگی برای پخته شدن و عاقل شدن ماست. ما وظیفه داریم که از شخصیت خودمان دفاع کنیم و خوب است اینکار را طوری انجام دهیم که ترجیحا با پرخاشگری و این چیزها هم همراه نشود. گاهی اوقات بدون حرف زدن هم میشود برای دیگران حدود مشخص کرد. مثلا وقتی حرفی می زنند که ناراحت میشوید به جای اینکه بیخودی بخندید می توانید در چهره تان سکوت و متانت را به نمایش بگذارید. این ها یکی سری قلق های رفتاری است که در برخورد با آدم ها یا اجتماع آنها را یاد می گیریم یا باید یاد بگیریم. باید راه های مختلف و روشهای مختلف را امتحان کرد تا نتیجه گرفت. فقط مهم این است که در حین این آزمایشات تبدیل به شخص بدجنسی نشویم که دائم برای بقیه نقشه می کشد یا حیله می کند. با پاکی با راستی و دوستی و با صفا و صمیمیت با انسانها روبرو میشویم و اگر مطمئن شدیم با ما غیر از این رفتار می کنند روشمان و فقط روشمان را عوض می کنیم نه اینکه به آدم بدجنس یا گزنده ای تبدیل شویم.
آنطور که بزرگان می فرمایند راه و روش درست این است که نگاهمان را از بقیه و از بیرون برداریم و به درون خودمان بیندازیم. به جای اینکه دائم رفتار بقیه را چک کنیم که چرا اینطور هستند یا آنطور؛ بهتر است دنبال صفات یا خصوصیاتی در خودمان بگردیم که باعث میشود زندگی؛ صحنه های اینچنینی برایمان پیش بیاورد. حتما درسی لازم است که از این ماجرا ها بگیریم.
درسها هم اصلاح ضعفهای خودمان و در جهت رشد عقل و درک ما هستند.
mari عزیز منم دقیقا مشکل تو رو دارم خیلی بی جهت تو رودربایستی قرار می گیرم.3 ساله وارد خانواده شوهر شدم و هر چی گفتن در جوابشون خندیدم من خیلی آدم حساسی هستم می گم اشکال نداره این دفعه هم هیچی نمی گم بذار دفعه بعد هی امروز و فردا می کنم که دیگه از حق خودم دفاع می کنم بازم دوباره یه چیز دیگه پیش می آد و همین عکس العل رو دارم منم دقیقا دیشب همبن اتفاق برام افتاد و شوهرم گفت چرا میایی پیش من می گی خودت از حق خودت دفاع کن و حرف خودتو بزن.
من و تو یا اعتماد به نفسون رو از دست دادیم یا خیلی به احترام و حریم هر کسی پایبندیم .
به نظر من باید دیگه جدی باشیم و نگذاریم کسی از این موضوع سواستفاده کنه.
سلام بچه ها بهاره هستم 3ساله ازدواج کردم متاسفانه شوهرم اونقدرمادرشو دوست داره که لحظه ای برای من وقت نمیذاره مدتیهکه تصمیم گرفته ام ازش جدا بشم تنها راهی که برام مونده همینه چون بعد از 3سال مادر شوهرم اجازه نمیده ما باهم دیگه باشیم حتی بعداز سه سال حق ندارم تنها با شوهرم جایی برم اخه هر جا بریم باهامون میاد اززندگی خسته شدم به مردها نباید اعتماد داشت
سمانه
سلام من عضو جدید هستم من حدود یک سال که عقد کردم خانواده شوهرم خیل دخالت میکنن حتی جرات ندارم به شوهرم بگم ی کاری انجام بده مدام به شوهرم میگن زنت این کار کرد چرابه زنت رو میدی مدام کارای من زیر نظر دارن وراست ودروغ به شوهرم میگن حتی مسایلی که برای شوهرم مهم نیست کاری میکنن که بیاد وبامن دعوا کنه موقعیتمون جور نیست که خونه بگیریم بریم شایدبهتر بشه خیلی داغون شدم قبلا حافطه ام خیلی خوب بود اما ازبس اذیتم کردن خیلی چیزا یادم میره حتی مادرشوهرم پشت در اتاقمون فال گوش میایسته وبعد همه جا میگه که من چی گفتم
سلام سمانه جان
تنها کسی که میتونه رابطه ی شما و خانوادشو درست کنه شوهرتونه چون هم اخلاق اونا دسشه هم اخلاق شما…برا شوهرتون توضیح بدین که اگر می خواد کاری رو برای شما انجام بده که احتمال داره اونا رو حساس تر کنه (مثلا همه ی پولا یی که پس انداز کرده رو میخواین براتون النگو بخره)بهش بگین که طوری وانمود کنه که خودش می خواسته این کارو بکنه و شما بی اطلاع بودین !
وقتی هم که شوهرتون سر مسائلی که میدونید حرف خودش نیس میادو با شما بحث می کنه هیچی نگو و صبر کن تا آروم بشه و اونو تو آغوش خودت بگیر و مطمئن باش اون موقه چیزی جز این نمی خواد !
من الان با مادر شوهرم زندگی می کنم اون اوایل خیلی فضولی می کرد و عذاب روحی میداد حرف تو دهن من می ذاشت مثلا می گفت تو از خداته که من بمیرم و جلو پسرش مظلوم نمایی می کرد…من اولا اشتباه می کردم و جوابشو میدادم ولی بعدها سکوت می کردم و هیچ نمی گفتم فقط یه بار دیگه داش به مامانم (که یه شهر دیگس و فقط 3 بار همو دیدن و ربطی بهم ندارن ) توهین میکرد که بهش گفتم دیگه نمی خوام بشنوم و رفتم بیرون…چند بار همین طور سکوت کردم و هیچ چیزی نمی گفتم دیگه اواخر گله هم می کرد می گفت : تو چرا جواب نمیدی…! منم فهمیدم که بحث با من وسیله سرگرمیشه …بهش گفتم آخه شما هرچی میگی درسته…حرف درست که جواب نداره….(البته خیلی سخت بود اما یه لحظه فکر کردم که جای مامانمه و شوهرم چقد دوسش داره…)و تا مدتی دورو برش آفتابی نشدم تا جایی که باز گیر داده بود به من که چرا بالا نمی رم و من کارم را بهانه می کردم که خستم و…وقتی بالا می رفتم با من مثه مهمون رفتار می کرد که یعنی من مهمونم و دست به سیاه و سفید نمی زنم(آخه مادر شوهر من یه مشکل دیگه هم داره و اون وسواسشه که دست به سیاه و سفید نمی زنه و دخترشم تنبل بار اومده بود و جاریم که قبل ما اونجا زندگی می کردن همه ی کاراشونو میکرد و خواهر شوهرم ظرف شستن بلد نبود….اما من که رفتم تا چند وقت غذا نداشتن و ظرف رو ظرف کثیف و خونه یک وجب آشغال و انتظار داشتن که من برم کاراشونو بکنم)
در قبال این ادا ها شونم چیزی نمی گفتم فقط با شوهرم درد دل میکردم و بهش میگفتم تو این شهر غریب تنها محرم اسرار من تویی درد دلمو بهت میگم اما تو اصلا انگار نشنیدی …راضی نیستم کوچکترین واکنشی نشون بدی!حتی چند بار حرفی که پشت سر من زدند رو اومد به من گفت ولی من بهش گفتم:نه حرفایی که من به تو میزنم رو به اونا بگو و نه حرفایی رو که اونا درباره من به تو میگن رو به من بگو ! با همین روال مشارکتی پیش رفتیم و شوهرم حرفای منو میشنید و مطمئن بودم که هیچ جا پخش نمی شه و حرفی هم از اینکه اونا پشت سر تو چی گفتن به من نمی گفت تا هم من کم کم دیدگاهم به مادر شوهرم خوب شد و هم مادر شوهرم مطمئنه که به من هر چی بگه (چه فحش چه راز)من به پسرش نمی گم…
کاراشونم خودشون یه جوری می گذرونن و بعضی وقتا که نیستن من جارو پارو و… میکنم(تف تو ریا) به شوهرم میگم اگه پرسید کی انجام داده بگو خودت که از دست تو راضی باشه….دیگه از من انتظار نداره و میدونه کارام بی منظوره!
تو هم اگه می خوای مسئلت حل بشه زیاد اعتنا نکن و حسن نیتت رو به مادر شوهرت نشون بده و هیچ وقت ازش خصوصن جلو ی شوهرت بد نگو … اگرم شوهرت یا هر کس دیگه سخن چینی کرد و حرفی رو که مادر شوهرت درباره تو زده رو به گوش تو رسوند تو اصلا خودتو ناراحت نشون نده و در جوابش بگو » جای مادرمه هرچی گفته راست گفته … نمی خوام ادامشو بشنوم» بالاخره یکی اینو به گوش مادر شوهرت میرسونه و اون میفهمه چه عروس عاقلی داره و خودش شرمنده میشه .
امتحان کن جواب میده
البته مهم ترین گزینه توکل به خداس و صبر جمیل(بدون جزع فزع)
انشالله مشکلت حل بشه عزیزم
خانم ماری به نظر می رسه که قصد و نیت خواهر شوهر شما همین ناراحت کردن شما باشه و ثابت کردن وضعیت برتر خودش. به نظر من اگر مثل سابق به حرفهایش بخندید و نشان دهید که نمی تواند با حرفهایش شما را ناراحت کند، کم کم دست از این کار بر می دارد و البته می دانم که این کار خیلی سخت است و به نظرم سعی کنید جوابهای محترمانه ولی دندان شکنی از قبل برایش آماده داشته باشید که وقتی به حرفش خندیدید تحویلش دهید! در عین حال به همسرتان از او بد نگویید بلکه از او تعریف کنید چون وقتی به تدریج جواب خواهر شوهرتان را بدهید ، ممکن است او از شما به شوهرتان شکایت کند ولی اگر شما جلوی شوهرتان از او تعریف کرده باشید، شوهرتان ناخودآگاه طرف شما را خواهد گرفت. البته این طرز برخورد سیاست می خواهد که امیدوارم داشته باشید.
به خانم ماری
البته اگر هم خواهر شوهرتان فقط رک است و قصد آزار شما را ندارد، واقعا بهتر است از دستش ناراحت نشوید . بعضی آدمها اینطوریند و قصد بدی هم ندارند. بهر حال اینطور افراد از کسانی که از پشت سر خنجر می زنند خیلی بهترند
ناشناس جان در جواب اون صحبتت که نوشتهبودی. باید تا زمانی که زنده بمونه این کارش رو تحمل کنی چون اگه خودت جلو بشینی شاید معذب هم بشی.
اگه حتی خودش هم می گفت بیا جلو بنشین شاید خودت قبول نمی کردی.والا نمی دونم در جواب حرفت چی بگم بحث کوچکتر بزرگتر در مون هست و ناچارا باید قبول کنی.
در مورد وابستگی حرف زدی این مادر شوهر من چند مدت پیش دستش رو عمل کرد این قدر واسه این شوهر و پسراش ناز کرد که خدا می دونه. شوهر من که پسر کوچیک اونه خیلی آدم احساسی و دل رحمی هستش و مادر شوهرم سیاستش رو ماهرانه اجرا می کنه تو مواقع مریضی یا در مواقع حساس قربون صدقشون می ره چاپلوسی می کنه دیگه فقط خدا می دونه این چه قدر حقه به خرج می ده.
خلاصه روز عملش این مادر شوهر ما خوب خوب به هوش نیومده بود که ما اون روز بیمارستان نبودیم شهرستان بودیم با وجود اینکه شوهرشم بالا سرش بوده این با اون حالش به شوهرش می گه که شماره فلان پسرم رو بگیر(شوهر من) می خوام با پسر عزیزم حرف بزنم زنگ زده بود ناز می کرد آی عزیزم گفتم صداتو بشنوم خوب بشم آی آی پسرم تو رو تو تو دنیا از همه بیشتر دوست دارم و از این حرفا و شوهر منم داشت پر در می آورد قربونت برم مامان عزیز دلم
آخه بنده خدا تو هنوز به هوش نیومدی بذار یه کم حالت خوب بشه به هوش بیای ما خودمون میایم پیشت.
خلاصه سرت رو درد نیارم سیاست بعضی مادرا تا این حده که این جوری پسراشون رو به خودشون می چسپونن. ولی من بیچاره این قدر بی شیله پیله و بی سیاستم واسه خودم که نه مامانم اینطوری واسه بابام ناز می کرد مثل یک مرد قوی بود اانم من دقیقا کپی برابر با اصل مامانمم دیگه.
اینطوری ناشناس جان به هر حال باید تحمل کرد.
سلام دوستان
ما 3 ساله ازدواج کردیم و عاشق همیم تو دانشگاه عاشق هم شدیم و بطور سنتی اومدن خواستگاری.2 سال هم عقد بودیم که همسرم این دو سال کارو باری نداشت(البته الانم کار درست و حسابی نداره)ولی برای من اصلا مهم نیست مشکل من اینجاس که شوهرم شیرازیه و نسبتا اعضای خانوادش خوشگلن و من هم مشهدی ام قیافه ی نازی دارم ولی دست آخر چهره ام به مشهدی ها می خورد.
وقتی خواستیم عروسی بگیریم شوهرم هیچ وسیله ای برای خانه تهیه نکرد و ما بدون فرش و یخچال و …روانه خانه بخت شدیم و برای مامان و بابای من خیلی زشت بود و برای عروسی مون هیچ کدوم از فامیلای شوهرم نیامدن . وقتی من به شوهرم می گم که من به خاطر خود تو باهت ازدواج کردم نه بخاطر فرش و مبل و کمد اون به من میگه اگه من اینا رو داشتم با تو ازدواج نمی کردم دلم میشکنه…با خودم میگم من اونقدر خواستگار داشتم که دستشونو برام میگرفتن تا رو دستشون راه برم تو از کجا عاشق این شدی ای دل؟؟؟…
اون روز به من میگفت دوستام گفتن تو خیلی از خانومت سر تری….بخدا اصلن دوست ندارم مایه سر افکندگی عزیز دلم بشم .اونم منو خیلی دوس داره و حتی بیشتر ازمن .ولی چیکار کنم ازین مردم ظاهر بین…دلم شکستس
برادر شوهر بزرگمم شده قوز بالا قوز و مثل بی فرهنگا جلو جلو همه خصوصا جاریم(زنش)از قیافه مشهدیا میگه نمی دونم به من چیکار داره
هر بلایی سرشون میاد میگن من چششون زدم و هی جلو من نظر در میکنن.
البته شوهرم میگه تو سوء ظن داری و اونا منظوری ندارن
الان من سر کار میرم و در آمدم عالیه ٰشوهرم تازه سربازیش تموم شده ویه شرکت تازه تاسیس زده که اجارش زیاده ولی زیاد دنبال کارش نیس. من از صبح میرم تا 9 شب ولی اون تا 4 بعد از ظهر می خوابه بعد میره شرکت.
شما به من بگین من چیکار کنم ؟خواهرم میگه اون تورو دوس داره ولی من میترسم نه از شوهرم از دور و بریاش که ملاکشون برا ازدواج قیافس.به نظر شما من تو انتخابم اشتباه کردم ؟؟ حالا چیکار کنم؟؟
عزیزم .. علف باید به دهن بزی شیرین بیاد… ببین این حرفها همیشه هست.. اگه قیافه نباشه, از خانواده و تحصیلات و چیزهای دیگه صحبت میتونه بشه.. آدم ها هم گاهی نادان هستند و چیزهایی می گن و کارهایی می کنن که نباید انجام بدن…مگه ما خودمون همیشه درست عمل می کنیم؟؟ گاهی رفتارهای غلط داریم حالا یا عمدا و از روی بدجنسی یا غیرعمدی. بهتر هست که آدم خیلی سخت نگیره.. در حدی که میتونی سعی کنی زیبا و تمیز و مرتب باشی و محبت توی رابطه تون باشه.
در مورد کارش هم یک جوری عاقلانه و با محبت صحبت کنید . قبل از اینکه در این زمینه باهاش حرف بزنید چند بار حرفتان را بجوید.فکر کنید اگر با این لحن و این کلام کسی با شما صحبت کند دوست دارید و تغییر می کنید یا ناراحت میشوید و روی دنده لج می افتید.
سلام , من و شوهرم هر دو کارمند هستیم و شوهرم درحل کارش که 120 کلیومتر با خانه فاصله داره می مانه و فقط دوشنبه بعدالظهر و آخرهفته ها می اد خونه من بهش می گم یه روز در میان بیا خانه اما می گم جاده خطرناکه, منم که می ترسم ونگرانم قبول کرده ام , چون می ترسم یکی از اعضای خانواده ام می آد و شب ها کنارم می مونه , مادرشوهرم به خانواده ی من حسودیس میشه , آن ناراحتی قلبی و زانو داره خودش نمی تونه بیاد بمونه ولی لجش می اد فکر می کنه شوهرم نباید با خانواده ام رفت و آمد کنه سری قبل که فهمید ما با خانواده من به کوه رفتیم در حالی که قبلا» با آن رفته بودیم رفتیم بهشون سربزنیم جاریم آنجا بودداشتم می گفتم که رفتیم کوه و خیلی خوب بود که یه دفعه آمد توی اتاق من جلوش بلند شدم با من حرف نزد و اخم و تخم کرد برای آنها شام پخته بودند توی اشپزخانه که غذا می کشید گقت می خواستم بگذارم بقیه ش را ببرید که شلوغ شده من گرسنه ام نبود اما به اصرار پدر شوهر یه قاشق خوردم هی لج من را با رفتارش در می آورد توقع داره ماهرجا می رویم با اجازه و حضور او باشد چون پسرش خیلی لوسش کرده با شوهرم دعوام شد و گفتم یک ماه نمی ام خانه بابات و آنهم پذیرفت می خواستم هفته بعدش نذری بپزم گفتم چون دلم نمی خواهد مامانت را ببینم نمی پزم قبول نکرد روز نذری در حالی که نگفته بودیم بیادساعت 7 صبح حاضر بود و رفت توی اعصاب من,مامان امد انگار که دشمنش آمده اخم کرد با اینکه نمی تونست کاری انجام بده اما نمی گذاشت کارام را انجام بدهم و من را ادم حساب نمی کرد خودش را زد به آن راه که باید همه سبزیها را بپزی و دوباره گوشت بخرید من به خاطر شوهرم که خواهش کرده بود سعی کنم به روی خودم نیاورم سکوت کردم و باعث شد آن قدر خورش باشد که دور ریخته شود.دلم نمی خواهد ریختش را ببینم از رفتارش جلوی خواهرهام خجالت کشیدم دلم نمی خواهد قیافه اش را ببینم من به احترام بزرگ تر بودن از روز اول جواب رفتاراش را ندادم حالا فکر میکنه ازش می ترسم, نمی دانم چی کار کنم نمی خواهم ببینمش
جواب شما را كسي نمي دهد چون لينك پاسخ دادن به افراد را سايت يا برداشته است يا اشكالي پيش آمده است
كه جواب كسي را نمي شود
فقط مي شود يك نظر جديد فرستاد
ناشناس عزيز من هم اول فكر كردم پاسخ ديگر نميشود داد اما بعدا ديدن پاسخ دادن ممكن است فقط جاي كليدش عوض شده و سمت راست تاريخ و بالاي شكلك سمت چپ ديدگاه است.
ساموئل عزيز سعي كن نسبت به حرفاي مردم بي اعتنا باشي أونا اگه شوهرت را دوست داشتن سعي به ناراحت كردن شما يا اون نميشدن بعدشم قيافه اصلا مهم نيست اصل دل هست سعي كن انقدر شوهرت را خوشبخت كني كه اونا با چشم خودشون ببينن كه چقدر با تو خوشبخته . كاري كن كه همون برادرش به خودش بيادو ببينه شماها چه زندگي دارين . عزيزم هرچه قدر بيشتر حساسيت نشون ندي اونا بيشتر ميسوزن .
سلام
من 6ماه ازواج کردم اما تو ازواجم تا الان چیزی وجود نداشت که منو خوشحال کنه .خونواده شوهرم خیلی سطح پایین هستن.من فوق لیسانس شیمی شوهرم دانشجوی لیسانس .همش به این فکر میکنم چرا صبر نکردم باکسی با موقعیت بهتر ازواج کنم.تمام جونیم تو غصه داره تلف میشه.
شوهرتون هم یک مدت دیگه درسش تموم میشه و دیگه خیلی فرقی بین شما و اون نیست.. فکرهای بیخود نکنین.. ببینید چه جوری میشه این رابطه رو بهتر کرد. خوشحالی رو هم خود آدم باید سعی کنه بیافرینه.. کسی از بیرون به آدم خوشحالی و خوشبختی تزریق نمی کنه.
سلام هدای با احساس یه زنم جلب عشقت رو درک میکنم منم فکر میکردم باید برا شوهرم تافته جدا بافته باشم. البته با مشکلات تو آشنام. ولی از روزی مادر شدم یاد گرفتم براي اینله لس رو درک کنی یه لحظه خودت بزار جاش. دوست دارم همسرم برام بمیره تا براش تب کنم اما پسرم نفس منه تب کنه براش میمرم چون همخونیم این خاصیت خونه. شوهرتم همینه حتی تو فکر کن الان زلزله بیاد اولین جایی که میخای ازش خبر دار شی کجاست!!!راهی که میری بن بسته. برگرد نقطه تمرکزت رو عوض کن به رابطه اي که مرکزش تویی وهمسرت «با عشوه-هدیه های کوچیک -دوست دارمای سر صبح -کدبانو گری-ادای عاشقی تا عاشقی- احترام به عزیزان وخواسته ها- نصف شبا….. 6 ماه دیگه همونی هستی که میخای
من هستی رو درک میکنم
داودم من یک مرد با خصوصیات مغرورانه و نازک دل هستم یک هفته است با زنم قهر کردم و صحبت نکردم دلم شکسته خیلی مایه گذاشتم و عاشق هم بودیم ولی نمیدونم چی شد که خراب شد ولی تا نیاد عذر خواهی نکنه جوابش نمیدم چون خیلی دوستش داشتم.
قهر ! قهر وقتی طولانی بشه درست کردن رابطه سخت تر و سخت تر می شود. چون یک سری افکار منفی تو سر ما جا می گیرد. یعنی چون ما همدیگر را دوست داریم رفتارهایمان برای هم مهم است. اگر شده زیرزیرکی به هم توجه داریم و بعد این که همسرمان به ما اعتنایی ندارد اذیتمان می کند.بهمان برمی خورد، دلگیرتر می شویم. یک فکرها و قضاوت هایی درباره اش می کنیم که درست نیست. و خلاصه از ان چه که اول قهربودیم حالمان بدتر می شود.مگر این که این چند روز فرصتی باشد که فکر کنیم، شاید لازم باشد نحوه ی رفتارمان را نسبت به قبل تغییر بدهیم.یا بتوانیم به خودمان مسلط بشویم و وقتی که دیگر عصبانی نبودیم به همسرمان پیشنهاد کنیم که با هم صحبت کنیم.
آخه اینجوری که نمیشه .. اون هم بشینه بگه من زنم و باید نازم رو بکشن که دیگه هیچکسی جلو نمیره.. ما که نمی دونیم شما سر چی بحثتون شده ولی بذارین این رو بگم که به نظر من وقتی یک مردی جلو میره نشون میده قدرت بیشتری توی رابطه داره .. تا اینکه مثل بچه ها بشینه بیان نازش بکشن.. یک خرده فکر کنید و به عنوان یک مرد, قوی رفتار کنید.
من مشكلي دارم و اون اينه كه همسرم منطق خودش رو داره. من خانوادهام هفت نفره است و اون دو نفره. وقتي سفر ميريم اون ميگه براي خانواده من هر مبلغي خريد كرديم براي خانواده تو هم همان مبلغ خريد كنيم. يعني اكر براي خانوده خودش 200 هزار تومان خريد ميكنيم براي خانواده من هم كه 7 نفر هتسند همان 200 هزار تومان خريد كنيم. اين مسئله آزارم ميده. آخه اصلا اين منطق درست. لطفا به من جواب بدين
من از مادر شوهرم بیزارم. چون آدم بی عرضه و پر ادعاعیه و همش منم منم داره. بی.
بیش از حد لاف میزنه و خودشو علامه دهر میدونه. خودشو مالک پسرش میدونه. 6 ماهه
سلام دوستای گلم
من 2سال ازدواج کردم ولی از همون دوران عقد شوهرم اچار رفرانسه خانوادش وخواهر برادرش مخصوصا پدرش بود همه ی سرمایه زندگیشو خرج ساختن خونه برای خانوادش کرد خودم پابه پاش همراش بودم ولی الان میبینم به جای درک کردن من بازم با این همه بدبختی وبی پولی اگه باباش بیاد از منو زندگیم میزنه به او میده .قلب شوهرمه خانوادش هرچی محبت کنم جایی نداره باورتون نشه ولی بارها شده به خاطر اونا بدترین برخوردها را کرده خسته شدم خودمو وقفش کردم زلی بازم فقط اونا پس من کجای زندگیشم اینقدی که من و خانوادم به او محبت میکنن خانوادش به من که هیچی به خودشم نمیکنن میگه تو برام مهمتری ولی وقتی هوش وحواس ودلت با اوناست اگه ی اخ بگن تو خودتو میکشی ولی اگه من بمیرمم برات مهم نیست چه دوست داشتنی توروخدا کمکم کنید
برای اینکه دیدگاه من با دیدگاه تنهای دیگر قاطی نشود اسم دیدگاهمم را تنهای تنها میگذارم
دیدگاه قبلی ام به نام تنها بود که راجب مشکل با شوهر اچار فرانسه ام بود…شاید فکر کنید اصطلاحم خنده دار است ولی واقعا همینه
منتظر راهنماییتون هستم تحمل این زندگی برام سخت شده
با توجه به اینکه من با خانواده شوهرم زندگی میکنم
من هم 8 ساله ازدواج کردم و مادر شوهرم بیوه هست وبا ما زندگی میکنه.6 تا خواهرشوهردارم. شوهرم از همشون کوچکتره . اما نقش پدری وشوهری رو در حق خانواده ش می کنه .اوایل زندگی از این بابت خیلی داغون بودم اما حالا کم کم دارم یاد می گیرم .به نظر من به خاطر علاقه زیادی که به همسرمون داریم دچار همچین مشکلاتی میشیم .تنها جان کمی هم به فکر خودت باش .زیاد سر این موضوع که من برات مهم هستم یا خانوادت درگیر نشو برای مدتی بی تفاوت باش. سعی کن خودتو نبازی .کمی به خودت وروابط هات برس .سعی کن زیاد تو خونه نمونی .با رفتارت بهش بفهمون که داره از چشمت می افته . اما اصلا دعوا راه ننداز. عزیزم اگه خودت بتونی خودتو باور داشته باشی کار تمومه .((شوهرت فکر می کنه که از همه عزیزتره برات .چطور تونسته به این ذهنیت برسه شما هم از همون روش استفاده کن )) تنهای عزیز باید اینم در نظر بگیریم که ما جزء آدمای خوشبختی هستیم که شوهرامون عاشق خانواده هاشون هستن نه عاشق … من یکی که اصلا» تحملشو ندارم
خیلی سخته بدونی داری هرچی تلاش میکنی به هیچ نتیجه ای نمیرسی این دو سال لحظه لحظهاش برام داغون کننده بوده تو دوران خواستگاری میدیدم خیلی تلاش میکنه که از دستش ناراحت نشم ولی بد عقد هرروز که میگذشت به جایی که هرروز علاقش به من بیشتر بشه حس دینش به خانوادش بیشتر میشد خانوادها ی که به جای اینکه به فکر خوشبختی و پیشرفت فرزندشون باشن تا اونجا که تونستند ازش کار کشیدن تمام سلامتیشو گذاشت هرچی خواستن گفت باشه از برق کشی لوله کشی کابینت ساختن تعمیر ماشین باباش وخواهر..وهرکاری که فکرشو بکنید هرکار.باباشم ی جور عمله گیرش اومده هر کاری که یکی دیگه از او میخان او شوهرمو صدا میکنه دلم میسوزه که پدرشوهرم هم سلامتیشو داره هم نیرو هم ماشالله زبون .فکر میکردم پسری که به فکر خانوادش هست به فکر زنشم هست ولی به فکر همه هست جز منو زندگیم هر کاری ازش خواستم چ با محبت درخواست قهر دعوا به هیچ نتیجه ای نرسیدم جز اینکه به من رسیده میگه مگه کلفتتم به من چه خسته ام کمرم درد میکنه هزاران بهونه دیگه.حیف همه محبتام که به پاش میریزم حیف همه دوست داشتنم که ذره ای براش ارزش نداره .کارایی براش میکنم که فکر کنم هر مردی جای او بود حاضر بود جونشم فدام کنه.ولی انگار با ی تکه سنگ ازدواج کردم البته فقط برای منو خانوادم.خیلی دلم گرفته او همون بابای شمرو زورگوش براش خوبن .خودشم بارها به من گفته تو زیادی خوبی .دارم کلافه میشم انگار خانوادش مخصوصا باباش نعوذ بالله خداشن همه کارای اونارو قبول داره میبینه چقد دوست دارم شوهرم با ایمان درسخون خوش اخلاق ..باشه ولی داره جا پای باباش میذاره ذره ای دوست داشتن وعلایقو و قولهایی که به من داده براش مهم نیست
توروخدا از دست این مرد دارم دیوونه میشم راهنمایی کنید
دوست عزیز…
اینکه برگشته بهتون میگه تو زیادی خوبی نکته جالبیه!! به نظرم یک کاریتون همین جا اشکال داره .. یک سری رفتارهاتون که نمی دونم چی هست از حد تعادل خارج هست.. فکر کنید ببینید چی هست.. اونها را کمتر کنید تا به تعادل نزدیکتر بشید. احتمالا باید تغییرمثبتی حاصل بشه..
بعد هم… ببینید هر چیزی یک بهایی داره.. وقتی بیشتر از بهاش بهش اهمیت بدید و ارزش قایل بشید رو به فساد ( خرابی ) میره.. شما این کار رو با اون کردید. من نمی دونم از روز اول چطوری بوده ولی شما هم اون را با رفتارهاتون -احتمالا تا حدودی – ضایع(تباه) کردید…
یک خرده از این احترام و علاقه و فداکاری هایی که برای اون می کنید رو برای خودتون و وجود خودتون انجام بدید ببینید احساس بهتری پیدا می کنید یا نه.
نكتهاي كه چرخ نيلوفري گفت واقعا جالبه – ممنونم
من میگم حاضره جون برای خانوادش بده تا کسی نبینه باورش نمیشه مثلا چند ماه پیش خواهرش پول خواست داشتو داد 2ماه کشید ما لنگ پول شدیم حاضر نمیشد بره حتی مقداریشم بگیره میگفت نمیخام بگم خودش هروقت خواست میده .باباشم میبینه ما تو چه شرایطی سخت با چند تا قسط داریم زندگی میگذرونیم باز اگه پول پخاد به شوهرم زنگ میزنه میگیره .بعد اگه به شوهرم چیزی بگم میگه دوست دارم بدم.میبینه من چه جور از خودم میزنم تا زندگیمون پیش بره ولی ی جوری برخورد میکنه که وظیفمه.ذره ای قدرشناسی بلد نیست البته برای خانوادش بلده مثلا اگه باباش 1000تومن قرض بده انگار ی دنیا براش ارزش داره ولی من جونمم براش بدم وظیفه ست.بدبختی اینجاست که همه کاراشم قبول داره زیادی اعتماد به نفس داره با اینکه میبینه هربار من تو کاری کمکش کردم موفق شده ولی نمیخاد اینو قبول کنه بازم فکر میکنه بهترینه بارها گفته من خودمو بابامو قبول دارم بارها شده انقد ناراحتم کرده حالم بد شده بعد به جای معذرت خواهی بم میگه از قصد کردم حقته .انگار داره بچه تربیت میکنه.بعضی اوقات فکرایی میکنن که میمونم چه برخوردی کنم اینقد سطح فکرشون پایینه.باورتون نمیشه اومده بود خواستگاری اینقد خودشو پایین میدید چون همه جوره من ازش بالاتر بودم ولی طوری برخورد کردم که هیچ وقت احساس کمی نکنه الان انچنان رفته بالا که منو نمیبینه هرجور میخاد بام برخورد میکنه شخصیتمو غرورمو به راحتی خورد میکنه چیکار کنم
خیلی به راهنماییها تون نیاز دارم خیلی…
اومدم از شما راهنمایی بخوام ولی هیچ کدوم کمکم نکردید. دیگه هیچ راهی به ذهنم نمیرسه فکر میکنم ادامه این زندگی فایده نداره …
الان دوروزه باهم قهریم
مورد شما به صورت يك سوال مستقل در قسمت مسئله من مطرح شده و يك نوشته مستقل به نام «مسئله من (36) – خانواده همسرم خدايانش هستند» به آن اختصاص داده شده. لطفا براي ديدن پاسخ كاربران به اين نوشته و يا به بخش «سوالات كاربران» مراجعه كنيد.
عزیز دلم من نمیدونم باید چیکار کنی یا نصیحتت کنم که چه جوری حسادتتوکنترل یا خاموش کنی!!!! فقط همینو میدونم که هر جوری هست حسادتت رو خاموش کن تا مثل من بعد از 6 سال رابطه سرخورده و افسرده نشی!!!! من یه آدم فوق العاده احساسیم که دیوانه وار طرفم رو دوست دارم و اونم عاشق مامانشه جوری که اگر کوچکترین اهانتی به مادرش بکنم کتک میخورم، از اینکه فکر کنم مادرش رو بیشتر از من دوست داره دیوونه میشم ولی خوب داره البته خودش میگه هر دوتون رو قدر هم دوست دارم و نوع دوست داشتنتون فرق داره، حرفش رو کاملا قبول دارم ولی اصلا دست خودم نیست اینقدر از مادرش متنفرم که دلم میخواد با چاقو تکه تکه اش کنم در صورتی که اصلا بیچاره کاری به کار من نداره، میدونم کارم اشتباه محضه ولی دست خودم نیست دوست دارم هیچ کسو دوست نداشته باشه جز من!!!! در صورتی که میدونم اگر در آینده بچه دار بشم اگر کسی بخواد دوست داشتن اونو نسبت به من کم بکنه میمیرم، مشکل از منه ولی اونم مقصره، متاسفانه بعضی مردها بی سیاست و بی هنرند اون میتونست با سیاست کاری بکنه که اصلا من به این قضیه فکر نکنم و دقدقم نباشه میتونست حتی به ظاهرم که شده توجهش رو به من بیشتر کنه تا این خوره از ذهنم کنده بشه، سعی کردم رو خودم کار کنم و این حسادتو کنار بذارم ولی الان فقط افسرده شدم و دارم ازش فاصله میگیرم که دیگه فکر نکنم جز من کیو دوست داره…. دیگه بهش زنگ نمیزنم و نمیبینمش کارم اشتباهه ولی تنها راهیه که آرامش دارم
پس تو هر جوری که هست رفتارتو کنار بذار دوستش داشته باش و آدمای مهم زندگیشو بپذیر نذار مثل من بشی، امیدوارم یه روزی همینجا پیغام بذاری که بهترین زندگی و شوهر دنیا رو دارم
حالا که همه نظرگذاشتن بدنیست منم قصه زندگیم رو بگم دیپلم که گرفتم با اونی که عاشقش بودم ازدواج کردم وبا اینکه وضع مالی خانواده شوهرم خوب بود اما چون شوهرم دلش میخواست با اونا زندگی کنیم منه دیوانه هم به حرف پدرومادر وبقیه گوش ندادم ورفتم خونه مادر شوهر که ایکاش میمردم اما نمیرفتم حالا بماند که چه زجرها کشیدم سه سال تموم خون دل خوردم ودم نزدم تا بالاخره مستقل شدیم اما بازم زندگی من رنگ خوشی ندید از روزی که شوهرکردم فقط دارم خون دل میخورم من ادم حسودی نبودم ونیستم کینه ای وپرتوقع هم نیستم اما تا امروز کلی مصیبت کشیدم دیگه عشق وعاشقی از سرم پریده داغونه داغونم کاش هیچ وقت عاشق نمیشدم کاش به حرف پدرومادرم گوش کرده بودم الان با دوتا بچه دیگه هیچ راه بازگشتی برام نمونده ودر دهمین سالگرد ازدواجم دارم اروزی مرگ میکنم …ای خدااااااا………….
باسلام
چند ماهیه که ازدواج کردم خانواده شوهرم اوایل خیلی به من وعده دادن اما به هیچ کدوم عمل نکردن با اینکه زیاد وضع کاری شوهرم خوب نیست اما خانوادش خیلی بی تفاوتن این رفتاراشون اعصابمو بهم می ریزه اما چون شوهرم خیلی تعصب خانوادش رو می کشه اصلا نمی تونم چیزی بگم هروقت یه لباس جدید می خرم مادر شوهرم میگه اصلا بهت نمیاد قشنگ نیس میزنه تو ذوقم ازشون فراریم چون کارمندم سرکار رفتن رو بهانه می کنم خونشون نمیرم همه چی رو تو خودم می ریزم چون خانواده خودم هم با این ازدواج موافق نبودن پیش اونام نمی تونم حرفی بزنم حس می کنم افسردگی گرفتم حتی احساس تنهایی می کنم چیکار کنم؟
از بابت راهنماییتون خیلی ممنونم
نداجان برای توهم همین ارزو دارم و واقعا درکت میکنم منم دارم همین حسو بهش پیدا میکنم ی زمان نمیتونستم ذره ای دوریشو تحمل کنم چون زندگیمو دوس داشتم بیشتر اوقات حتی اگه من هم مقصر نبودم میرفتم تمام میکردم ولی جواب من بد ی مدتی این شد که همیشه تو مشکل داری و یا اینکه ناز میکردو سریع قبول نمیکرد…تکتک لحظه های این زندگی 2سالم پر از ناراحتیو گریه غصه.دیگه هیچ دلخوشی تو زندگیم ندارم از همه کس همه چیز افتادم.کسی رو هم ندارم که باهاش بحرفم اروم بشم تازگیها که اصلا به حرفام گوش نمیده اگر دلم بگیره حاضر نیست ی لحظه بیاد تا اروم بشم بارها شنیدم که میگه من کاری نمیتونم برات بکنم.همین الان که دارم اینو مینویسم از شدت ناراحتی قلبم شدید درد گرفته چه دلخوشی دارم
دوستای گلم. تورو خدا راهکاری بمن نشون بدهید که چیکار کنم حرفام کارام نیازام براش مهم باشه وخودمم میدونم حسودی میکنم من اینجوری نبودم اوایل خیلی همراه بودم ولی جواب عکس گرفتم شما جای من اگر با کوچکترین حرف راجب خانوادش چهرش انچنان عوض بشه که دیگه نشناسیش چجوری میتونید باور کنید وقتی میگه تو برام عزیزی.اگه من بهش میگم دوست دارم و برام مهمی حاضرم به خاطرش هرکاری کنم
من هم مشکل حسادت شدید به خانواده همسرم رو دارم چون از خواهر شوهر کوچکم متنفرم نا خود اگاه از بقیه شونم بدم میاد کمکم کنید
تازگی ها بمن میگه تو منو قبول نداریو بمن تکیه نمیکنی .من چه جوری به مردی که 2دقیقه بیشتر نمیتوان رو حرفاش حساب باز کرد دل ببندم .من اوایل مثل هر دختری که وقتی ازخانواده گرم و صمیمی اش جدا میشه تمام امیدش میشه زندگیش و شوهرش منم همین جور بود م ولی همیشه تو بدترین شرایط تنهام گذاشت هیچ وقت نتونستم از ساده ترین تا بره اخر کوچکترین تک ای بهش بکنم من تو خانواده ای بودم که همه به هم به کارها نیازهای هم احترام میگذاشتن ولی تو این خانواده مرد سالاری و زن وفرزند هیچ نقشی ندارن و مثل ی زیر دست باهاشون رفتار میشه اومدم .محبتام حرفام کارام براش مسخره است چون هیچ کدومو ندیده .خیلی احساس تنهایی میکنم میخوام بهش اعتماد کنم ولی میدونم همه حرفه چه جوری به چنین مردی که پایبند حرفا و کاراش نیست بکنم
سلام من فائزه هستم الان 3ساله ازدواج کردم شوهرم مرد حسودی هست من وقتی میرم خونه ی بابام شبش باهم دعوا میکنیم در حدی که منو کتک میزنه نمیدونم چکار کنم خواهش میکنه منو راهنمایی کنید بگید من چکارکنم ایا طلاق اخرین راه هست درضمن بچه ام سقط شد به خاطر دعواها وکتک کاری ها کمکم کنیید ممنون
عجب مردی ولی مردها عین همن. همشون قربون صدقت می رن ولی چیزی که باب میلشون نباشه یه آدم بی ادب و پرخاشگر می شن.منم دقیقا 2 ساله تو زندگی ام دچار دعوا های مشابه می شم و هر کاری هم که می کنم بازم اتفاق می افته. سعی کن اخلاقش رو بشناسی و سر اون موضوع ها باهاش درگیر نشی.
خانم بانوي ايراني
به نظر شما پشت اين جمله كه «همه مردها عين هم هستند» چقدر اعتبار علمي و اجتماعي، يا حداقل تجربه شخصي هست. شما چند مورد را در رسيدن به اين نتيجه بررسي كردهايد؟
سوال ديگر اينكه چه حالي ميشويد اگر يك نفر مشكلي با يك خانم داشته باشد و مردي در جواب بگويد: «زنها همه مثل همديگر هستند»؟
چقدر روي اظهار نظرهاي بعدي چنين شخصي حساب خواهيد كرد؟
خانم فائزه – اگر بچه شما به علت اين دعواها سقط شده اين واقعا جاي تاسف داره. آيا همسرتون از اين موضوع ناراحت نشد. آيا مطمئن هستيد كه به اين علت بوده.
بررسي كنيد در منزل پدرتان چه اتفاقاتي ميافته كه همسرتان را از كوره به در ميبره. البته به هيچ وجه نميتوان به مردي كه با همسرش وارد خشونت ميشه در هيچ حالتي حق داد اما بررسي اينكه عامل تحريك اين خشونت غلط چيه ميتونه كمك كنه.
به هر حال براي مردي كه از نظر رواني سلامت عمومي را داشته باشه خشونت با همسرش براي خودش بسيار آزار دهنده خواهد بود و بعد از فروكش كردن خشمش بسيار پشيمان خواهد بود.
اما بايد ديد در منزل پدر شما چه رفتاري با او ميشود و چه اتفاقي ميافتد كه موجب اين خشونت ميشود.
به نظرم مدتي از رفتن به خانه پدرتان خودداري كنيد. همچنين به مردي از نزديكان كه ترجيحا بزرگتر باشد و شوهرتان قبولش دارد مراجعه كنيد از او براي صحبت با همسرتان كمك بگيريد. فقط بايد كسي باشد كه بتواند بيطرفي را رعايت كند. اگر چنين كسي در اطرافتان نداريد سعي كنيد به مشاور مراجعه كنيد.
از همه مهمتر براي بهبود زندگيتان از خدا كمك بخواهيد. او راه صحيحش را جلوي پاي شما خواهد گذاشت.
آقای دانیال 2 من واقعا معذرت خواهی می کنم واقعا بعضی روزها اینقدر به هم می ریزم که نمی دونم چی نوشتم .درسته حرف شما رو قبول می کنم همه مثل هم نیستند ولی باور کنید همه مردهایی رو که من در اطراف خودم دیدم چه فامیل چه غریبه از نظر من تو این قضیه مثل هم رفتار کردن. ولی بازم اشتباهم رو قبول می کنم و همه مثل هم نیستند شاید کم و زیاد باشه ولی مطلقا نیست.
من كاري به رابطهي احساسي همسرم با خانوادش ندارم ولي مشكلم اينه كه همسرم عليرغم اينكه درآمد آنچناني نداره و براي من هم هزينهي چنداني نميكنه (چون خودم شاغلم و هزينههامو خودم ميپردازم چون كمي مغرورم و همسرم هم عادت داره براي مثلاً 5000 كه ميخواد بده سين جيم ميپرسه) براي خانوادش دائم در حال هزينه كردنه. انگار از بس اين اتفاق تكرار شده الآن احساس ميكنم اذيتم ميكنه. نميدونم چيكار كنم.
وقتی دست من و خانوادم برای شوهرم نمک نداره وهر کاری کنی به جای تشکر بگه هنر کردی و..ولی نمک دیگران بد جوری اورو بگیره باید چیکار کرد
ا خداااااااااا
خوب واسه یک زن واقعا سخته که شوهرش همش پولاشو به جز زندگی خودش واسه کس دیگه ای خرج کنه درک می کنم واقعا سخته ولی تو که خدا رو شکر خودت شاغلی و دستت تو جیب خودته از پولات پس انداز کن و بهش حالی کن که تو واسه پولات ارزش قائلی و در مواقعی که به پول احتیاج پیدا کرد اون وقت می فهمه که چیکار کرده .
ولله من اکثر نظرات رو خوندم. فکر می کنم تاپیک بسیار عالی واسه بحث بود. از ارائه کنندش متشکرم. اما در مورد محبت به خانواده شوهر! به نظر من این کار آدم سیاسه چون هیچ وقت خانواده شوهر که خونواده خود آدم نمی شه، همون طور که خونواده من هیچ وقت واسه شوهرم مثل خونوادش نمی شه. من آدم سیاستمداری نیستم و همینم که هست از اولین برخوردم با خونواده شوهرم همین بودم و هنوزم همینم. هیچ کدومشون تحصیل کرده نبودن و من بودم حالا هم حتی بعد از ازدواج ادامه تحصیل دادم. بیرون از خانواده استاد دانشگاه و مهندسم اما تو خانواده فقط خودمم. همین و بس. شوهرم هم کاملا اینو تایید می کنه. اما همگان قبول دارن که آدم تحصیل کرده، نه اصلا آدم، حداقل با بالا رفتن سنش انتظار احترام بیشتری داره. اما متاسفانه بعضی ها فقط انتظارشون می ره بالا واسه چیزهایی که ازت می خوان. و به قول دوستمون فکر می کنند وظیفه داری. در اینجا لازمه خدمت همه عرض کنم که انسان فقط نسبت به پدر و مادر خودش وظیفه ای داره و فقط اونا گردن آدم حق دارن، خانواده همسر هیچ حقی گردن آدم ندارن و امثال اینجانب فقط جهت نمایش وجهه انسانی خودمون، به این خانواده احترام می ذاریم. که کم هم نذاشیم. اما هدا حق داره به نظرم، اگه من احترام بذارم و احترام نبینم ول معطلم. بر فرض که شوهرم اجتماعی تر از من باشه و من کم حرف و کم رو ( که البته خواهران و مادران شوهر، پررو و چاپلوس می پسندن، و البته دروغگو و ظاهر ساز)، چرا اونا نباید با من صحبتی کنن و منو تو بحث هاشون بکشن. خداییش منم حوصلم سر می ره هر وقت اونا می شینن و به زبون محلی در مورد فامیلا و همسایه هاشون حرف می زنن یا خاطرات قدیمشونو تعریف می کنن و می خندن. کاش منم تو زمانایی که واسه تلف کردن با اونا می ذاشتم چیزی عایدم می شد. البته به هدا خانم اینو بگم، خدا رو شکر کن خانواده شوهرت فقط از شوهرت دفاع می کنن، چون از من، از کلشون دفاع می کنن و منو می کوبن تا عقده هاشون نسبت به من خالی شه. منم و یه طایفه … آخِیش لازم داشتم اینو با یکی قسمت کنم.
سلام من باشوهرم یه مساله ای دارم که هر چند وقت یه بار رو زتدگیم تاثیر میذاره و دعوامون میشه اون 4تا برادر داره یه یکی شون خیلی علاقه داره که البته باهاش شریک کاری هم است اخلاقای برادرش رو اصلا دوست ندارم ولی شوهرم خیلی از رفتاراش رو شبیه به اون میکنه چند بارم به شوهرم گفتم که خوشم نمیاد به اون شبیه بشی ولی همش میگه دوست دارم به تو ربطی نداره ،دیگه خسته شدم
خواهش میکنم راهنماییم کتید
فکر کنم اگه اون رفتارهایی رو که میپسندین را تشویق و تایید کنید بهتر هست تا اینکه بگید نمی خوام شبیه برادرت بشی که اون هم جبهه بگیره.. اون رفتاری که دوست ندارید را نکوبید.. شاید اگه در مقابل آن سکوت کنید و تایید و تشویق روش نباشه خودبخود اثر کنه.
مریم جان من هم دقیقا اون مشکل رو دارم با ابن تفاوت که شوهر من فقط یک برادر و یک خواهر داره و براشون می میره و جلوی اونا خیلی کم و کنترل شده به من محبت می کنه ولی جلوی من براشون می میره یعنی واسه پدر مادرش هم همین طور و منم شدیدا ناراحت می شم و 3 ساله دارم بهش می گم که جلوی من زیاد بهشون محبت نکن من ناراحت می شم هی گوششم بدهکار نیست.
ولی یک چیزی رو بهت بگم مردها برادرشون رو از مادر پدر هم بیشتر دوست دارن می گی نه امتحان کن درسته شاید جلوی تو بگه نه اول پدر مادرم رو دست دارم ولی برادر حکم پشتیبان و قدرت هست براشون.دیشب دقیقا سر این موضوع با شوهرم دعوام شد و حتی چند تا سیلی محکم بهم زد. داستان از این قرار بود که من خونه مامانم بودم و آخر شب شوهرم داشت می مود دنبالم به برادرش گفته بود که باهاش بیاد آخه نکنه تو راه گرگ می خوردش(هنوز پستانکشون رو از دهنشون در نیاوردن)به من زنگ زد که دارم با فلانی میام اونجا منم گفتم خوب چرا به اون گفتی خودت تنها بیا با هم بر می گردیم. حالا نگو بهش برخورده بود که برادر من قبول زحمت کرده و تو می گی نیاد.دیگه خودت تا آخرش رو برو که من دیشب به خاطر آقا داداش تا صبح نخوابیدم و گریه کردم.
فایزه جان باید ببینی که چه چیزی همسرت را اذیت می کنه که با رفتن به منزل خانواده ات با هم درگیر می شوید. شاید زیاد می روید. شاید زمان کافی برای خانه تان نمی گذارید. اگر کمی مساله را باز کنید بهتر می توان نظر داد.
مریم جان
اگر همسرت رابطه خوبی با برادرش دارد چرا زیاد در مورد او حرف می زنی؟ آنها با هم کار می کنند. شریک هستند و اگر که همسرتان می خواست شبیه او بشود در طی سالهایی که شما همسرش نبودید این کار را می کرد. از کودکی با هم بزرگ شدند. هیچ وفت نشان ندهید که به مساله ای حساسیت دارید. این حساسیت شما همسرتان را تحریک می کند که کار را بر خلاف میل شما انجام دهد. ما آدم بزرگ ها گاهی خیلی بچه می شویم و لج و لجبازی آفت زندگی مان می شود.
من وقتی خونه مادر شوهرم میرم اینقد از بچه هاش تعریف میکنه اعصابم رو خورد می کنه فکر می کنه دختراش کدبانوهای روی کره زمینن نمی دو نم چرا اینقد دوس داره یکی از خواهرشوهرامهو به رخم بکشه همش به من میگه احترام شوهر و خانواده شوهرت رو بگیر همچین تو جمع منو نصیحت می کنه کسی ندونه فکر می کنه من شمرم من اصلا دوس ندارم خونشون برم مگه دیگه زنگ بزنه دعوتم کنه جدیدنا شوهرم که اسم خانوادشو میاره دست خودم نیست چهرم و رفتارم تغییر می کنه هرچند هیچی نمیگم اما یه بار شوهرم با عصبانیت گفت با خانوادم مشکل داری دوس داشتم داد بزنم بگم آره اما گفتم نه اما با مقایسه کردنت مشکل دارم خیلی دلم می خواد بدونن که دوره قدیم نیس که هرچی مادر شوهر بگه تو باید لال شی احترام سر جاش اما چرا اینقد سنگ بچه هاشو که هیچی هم نیستن تو سر من می کوبن گاهی فکر می کنم کاش هرگز ازدواج نکرده بودم که از روی ناچاری مجبور شم کسایی رو تحمل کنم که انگار آسمون سوراخ شده و اینا افتادن پایین یکی از خواهر شوهرام که ازش بدم میاد هر هفته آخر هفته ها خودشو بزوزر خونه ما مهمون می کنه دوس ندارم باش رابطه داشته باشم اصلاً هم خونش نمیرم اما باز از رو نمیره اینقدم از خودش تعریف می کنه.شما بگین چیکار کنم تا احساس آرامش کنم؟
نا آرام جان آرام باش و گوش کن.
ببین ما آدم ها هی خودمو با کسایی درگیر می کنیم که ارزش توجه و بحث کردن ندارن. همیشه باید یک سر و گردن خودتو بالاتر بگیری تو با بی توجهی و بی اعتنایی کردن البته با احترام به حرف های مادر شوهرت که داره درباره دخترش حرف می زنه بهش حالی کن که اون حرف ها که می زنی برای من پیش پا افتاده اس و من چیزهای بزرگتری در زندگی ام هست که باید بهشون فکر کنم این حرف ها به گوش یک دختر تحصیل کرده و مودب زاد جالب نیست. سعی کن بی احترامی نکنی ولی به حرف هایی که داره می زنه زیاد اعتنا نکن و حساسیت نشون نده اون طرف حسابش توئی وقتی داره حرف می زنه با صورت و اخلاقش بهش بفهمون که زیاد براش جالب نیست و مثلا پاشو برو یک لیوان آب بخور یا بحث رو عوض کن.
در کل می گم بعضی آدم ها را اگر ببینی دیدت رو نسبت به زندگی تغییر می ده و تو رو به اوج می بره و بعضی آدم ها را اگر نبینی بهتر است منظورم دیدن فیزیکی نیست منظورم دیدن دل هست.
سلام
من تقریبا 3 ماه عقد کردم و خانواده همسرم از ما دورن اما هروقت اونجا هستیم همسرم با خواهراش حرف میزنه و شوخی میکنه و به من خیلی توجه نمیکنه این موضوع من اذیت میکنه و بهشم گفتم که همونطور که با اونا گرمیجلو اونا با منم گرم باش نمیگم با اونا نباش اما با منم باش.ام دریغ….
موضوع دیگه توقعات مادر جودمه چون تنهاست دایم میخواد ما هرجا میریم اونم باشه و هی از شوهر من ایراد میگیره که چرا با اون صمیمی نیست نمی دونم چکار کنم؟ حتی توقع داره مادرمم ببریم مسافرت و کلا اخلاقای خوبی نداره و تو هرچیزی نظر میده و دخالت میکنه.
ممنون میشم راهنماییم کنید
احساس تنهایی میکنم و سختمه روابط کنترل کنم نه مادرم اخلاق خوبی داره نه شوهرم حامی خوبیه که باش درد و دل کنم.
عزيزم بايد وارد صحبتهاي اونها بشي. اين سوال كه چرا فلاني با من گرم نميگيره اصلا مهم نيست. وقتي وارد موضوعشون بشي به صورت اتوماتيك با تو گرم ميگيرند.
موضوع دوم كه به نظرم مي رسه اينه كه چه نيازي داري كه با تو گرم بگيرند. خودت باش. اگر موضوع برات جالبه دنبال كن. اگه نيست يك موضوع جالب ديگه را پيدا كن و يا مطرح كن يا خودت را باهاش سرگرم كن. به هر حال اينكه فكر كني هميشه بايد مركز توجه شوهرت و اطرفيانش باشي ممكنه خيلي برات دردسر درست كنه
ناشناس جان عزیز دلم خیلی سخته خوب خوب درکت می کنم اگر کامنت های من یعنی بانوی ایرانی رو بخونی می دونی که منم چه مشکلایی دارم . هر کدوم از ما تو اینجا درهای متفاوت و مشترکی داریم و باور می کنی الان که دارم این جواب رو برات می نویسم بغضام داره میترکه ولی چکار کنیم بعضی مشکل را را باید به عنوان یک مساله تا آخر عمر پذیرفت . والا اگه شوهرت قبول می کنه که مادرتون باهاتون باشه که خیلی عالیه حداقل نمی گه فقط خانواده خودم باهام باشن و لی مشکل تو اخلاق مامانته که درک می کنم ولی باور کن راه حلی به ذهنم نمی رسه بهت بگم ولی باز مادرته و قدرش رو بدون که تا ابد برات نمی مونه و شاید روزی حسرت این روزهایی که باهاته رو بخوری.اگه امکانش هست که بچه دار شی بچه دار شو و بذار شوهرت توجه اش به تو و بچه ات بیشتر بشه.
من هم همين مشكل شمارو دارم:(دخالت مادر شوهرم حتي تو روسري خريدن من:(اونقد حسودوبد دهن هست كه حتي شوهرم هم ديكه فهميده.ما عقد رسمي هستيم ولي هنوز جدا از هم زندكي ميكنيم.ولي با اين همه مادرشوهرم وقتي ميرم خونشون ببينه يك روسري خريدم اونقد حرص ميخوره كه ديكه يه كلمه هم حرف نميزنه,حتي خداحافظي هم ميكنم جواب نميده.من اولا زيأد ميرفتم خونشون,هر هفته يك بار ميرفتم ولي با رفتاراش باعث شد همسرم از من بخواد كه ديكه نرم خونشون,اكثر اوقات كه من ميرم خونشون دراز ميكشه وسط اتاق ميخوابه:| يه خواهر شوهر ٤٠ساله دارم كه أزدواج نكرده.اونقد اينها به من وهمسرم حسودي ميكنن كه وقتي با عيدي هاي خودم رفتيم انكشتر خريديم يك دعوا راه انداخت,هي به همسرم ميكفت تو حق نداري برا خانومت طلا بخري درحاليكه خواهرت يه النكو نداره.درحاليكه ما با اين وضع اقتصاد و قيمت طلا اكه عيدي هام نبودن اصلا نميتونيم بخريم.
سلام به همگی. به نظر من اول از همه شوهرت مشکل داره چون که بلد نیست تعادل و بین شما و خانوادش حفظ کنه و شمارو نسبت به خانوادش حساس کرده و اینکه گذاشته و رفته و حرف طلاق رو کشیده وسط به نظر من او با این کارش داره همه چی رو خراب میکنه و هنوز نفهمیده که شما چقدر اونو دوست دارید و لیاق این دوست داشتن شمارو ندارد و نمیدونه که تنها شما هستی که براش میمانید و من نمیگم که با خانوادش نره بیاد یا حرف نزنه من میگم حالا که شمارو حساس کرده حداقلش اینکه یه ذره رابطشو کمتر کنه تا یه ذره همه چی به حالت طبیعی برگرده.
خانم ها بهتره هر چیزیو از دیده خودمون نبینیم . و بهتره سعی کنیم خودمونو جای بقیه بزاریم .من 1 ساله ازدواج کردم . همسرم خیلی خوبه فقط مامانیه .من اذیت میشم چون تمام بازتابش تو زندگیمون تاثیر گذاشته همسرم از من میخواد لوسش کنم چرا چون مامانش لوسش میکنه خواهرش لوسش میکنه . منم زندگیو دوست دارم ولی خانواده ی همسرم ناخاسته وارد یک مبارزه کردن منو و همسرم همش منو با اونها مفایسه میکنه
همه شماها که از ارتباط صمیمی همسرتون باخانواده اش ناراحتین بدونین که هرچی حساسیت به خرج بدین بدتره. این حساسیت از حرفات شما قیافه هایی که به خودتون میگیرن و.. معلوم میشه. یه کم بی خیال باشین. نهایتاً قراره بااین ارتباط چه اتفاقی بیفته. اینکه مثلاً بدون تصمیم ودستور شما چیزی روبخره که شما کنترلی درانتخابش نداشتین یامثلاً باخانواده اش جایی بره یا برعلیه شما با هم حرف بزنن…
این فکرا رواز ذهنتون دور بریزید. شما میخواهید با حذف یاکنارگذاشتن اونها جایی براخودتون باز کنید. اما جایگاه خودتون رودارین حداقل پیش خودتون. پس باگنده کردن این موضوع بیشتر ازاین به خانواده همسرتون بها ندید چون یه بزرگی می گفت باهرچی که مخالفت کنی درنظر طرف مقابلت بزرگتر میشه.
فقط همتون سعی کنید اگه توخونه مادرشوهر زندگی می کنید ازاوتو دربیایید. دوری ودوستی. بقیه اش روهم حساسیت به خرج ندید وهمه چیز روبسپارید به خدا….
با سلام
من احساس خوشبختی نمی کنم اما دوست ندارم با این احساس زندگی را برای شوهر و بچه ام تلخ کنم من همیشه خودم را مقصر می دانم و کاملا اعتقاد دارم هرکس خودش سرنوشت خودش را می سازد فقط و فقطخودش ….پس اگر مشکلی هست اول باید در خودمان ریشه اش را پیدا کنیم من چند هدف برای زندگی ام داشتم اما به آنها نرسیدم و مطمئنم دلیل عاشق نشدنم فقط نرسیدن به همین خواسته ها است از طرفی اگر خواسته باشم به این اهداف برسم که عاشق همسرم بشوم می ترسم بعد از رسیدن اونو نداشته باشم همه چیز دارم فقط عاشق نیستم و عاشق شدن را خیلی دوست دارم و دوست دارم تجربه اش کنم و فکر می کنم با اینکه یک بچه دارم هنوزم می توانم عاشق همسرم بشوم
لطفا به من بگید چگونه می توانم عاشقی کسی شوم که دلم با دل اون فاصله داره؟ خیلی خوبه ولی خوبی که دل من می خواد نداره و من فقط دوستش دارم عاشقش نیستم
همیشه آنچه که دوست داریم نداریم آنچه را که داریم باید دوست داشته باشیم این هنر دوست داشتنه
لطفا کمکم کنید تا آنچه را که دارم دوست داشته باشم
دختر و پسر گلم دوستانمون اکثرشون خوب اشاره نموده اند اینکه برای داشتن یک زندگی شیرین حتما باید افکارمون را مثبت کنیم تا مثبت ببینیم حقیقت این است که این تغییر سخت و یکدفعه صورت نخواهد پذیرفت اگه موفق شدیم که زندگی خوبی خواهیم داشت و إلا بدبینی در تو ایجاد خواهد شد که ویرانگر است برای آن دسته از افرادی که نمیتوانند در خود این تغییر را داشته باشندیک پیشنهاد خوب دارم اینکه تنها دلبستگیشون همسرشون نباشه بهتره در مرحله اول به خدا و بجه هاشون و زندگیشون دلبسته باشند و پیوسته به این سه مقوله نظر داشته باشند
وقتی نظرات رو میخونم خیلی به زندگیم امیدوار میشم و از خودم متنفر میشم که بیخود بهانه میگیرم 6 سال میشه که ازدواج کردم و دو تا پسر کاکل زری دارم که از همه نظر بهترین هستن یه شوهر دارم که از نظر مالی اخلاقی ایمان متانت و خلاصه از تمامی جهات کامل است و منو خیلی دوست داره به حدی که رو حرف من حرف نمیزنه و هیچ موقع کمبودی تو زندگیم نداشتم تنها مشکل من مادر و خواهر مجردش هستند که همسایه دیوار به دیوار ما هستند و برای راحتی رفت و امد دیوار بینمون رو خراب کردند و به راحتی میان تو خونه ما و میرن مادر شوهرم با دخترش که دو سال از من کوچکتر است جلوی من خیلی خودشون رو خوب میگیرن ولی پشت سرم غیبت میکنن و بد منو میگن چون میبینن شوهرم خیلی منو دوست داره حسودی می کنن شوهرم تو هر مناسبتی برام طلاهای خیلی گرون میخره و اونها خیلی حسادت میکنن با اینکه شوهرم خیلی بهشون از نظر مالی کمک میکنه ولی بازم خیلی حسادت می کنن من تمام خانواده ام رو توی یه حادثه از دست داده ام و تنها هستم وقتی میبینم اونها همه اش از شوهرم پول میگیرن و جاری هام میگن پشت سرت اینطوری حرف زده خیلی عصبی میشم البته پشت سر اونها هم به من بد گویی میکنه و چون نمی تونم با هاشون برخورد کنم با شوهرم قهر می کنم و اونو ناراحت میکنم حتی تا یک ماه باهاش حرف نمی زنم هر قدر هم که میاد باهام حرف میزنه من کوتاه نمی یام اون به من میگه همه چی از من بخواه فقط بهم نگو خونه رو بفروشم و از اینجا برم مادر من تنهاست و باید کنارش باشم نمی دونم چه طور میتونم خودم رو قانع کنم که باهاشون کنار بیام و حرفهاشون روم اثر نذاره و زنگیم رو به خاطر حسادت های بی مورد تباه نکنم فقط به من بگید چه طوری میتونم ذهن و فکر خودم رو عوض کنم
به نظر من مواظب باشید رفتارهایی که حسادت برانگیز هست نشون ندید. هر چقدر هم که شوهرتون براتون کادو میخره به کسی نگید و مطرح نکنید. البته خراب کردن دیوار بین دو خونه خیلی کار اشتباهی هست ولی او نسبت به خانواده اش خیلی احساس مسئولیت میکنه. شما سعی کنید به اونها محبت کنید. هر چی باشه الان فقط اونها را به عنوان خانواده خودتون دارید. فکر میکنم محبت و عاقلانه و سنجیده رفتار کردن تنها راه حل هست.
دوباره سلام /سال جدیدو به تک تک شما دوستای گلم تبریک میگم
ایشالله تو این سال جدید به هر ارزویی که تو دل دارین برسین برای منم دعا کنید
خیلی دلم گرفته…مشکلات قبلیم کم بود که مشکلات بدتری برام پیدا شدن
تازگی ها به کوچکترین پیزا تو خونه گیر میده و داد وبیداد را میندازه تازه بدتر از همه بد دهن شده نمی تونم بد دهنیشو تحمل کنم من تو خانواده ای بزرگ شدم که کوچکترین بی احترامی بهم نمی کردن حالا شوهر من…تازه تهدید به کتک رفتار بدتر کرده نمیتونم تحمل کنم نمی دونم چیکار کنم زندگیم داره تباه میشه نه محبتام نه خوبیام هیچی روش اثر نداره هر مردی ی راه نفوذ داره با ی تیکه سنگ ازدواج کردم فقط خوردم میکنه و خودش عین خیالش نیست توروخدا کمکم کنید
به نظر من این موضوع که من رو آزار میده بیشتر از این بابت هست که حسود میشم فکر میکنم همسرم توجه به من نداره دوست دارم بیشتر با من باشه تا دوست و غیره چمیدونم حالت بدی هست خیلی سخت ابراز علاقه به من میکند و اصلا توجه به حرفهای که میگه نداره ولی من قبل از اینکه حرفی رو بهش میگم تو ذهنم پایین و بالا میکنم که ناراحت نشه یا نمیگم یا یک جوری عنوان میکنم که غیر مستقیم متوجه اشتباه خودش بشه واقعا دوست داشتن خیلی عجیبه چون طرفتو دوست داری و میدونی اونم دوست داره کاراش به تعجب میندازت که نکنه فیلم بازی میکنه چون گاهی وقتا خیلی اخلاقش بیسته ولی گاهی اوقاتم نمیشه حتی با یک من عسلم خوردش با این حال خیلی دوستش دارم فقط آرزوم اینه اشاالله بتونم به خودم علاقه مندش کنم
ياسمن عزيزم
مهم اين است كه او را دوست داري و او هم تو را دوست دارد. بقيه ديگر انتظارات معمول ما خانمهاست كه لزوما مرد زندگيمان آنطور كه ما ميخواهيم نيست. اگر همسرت به شما علاقه نداشته باشد فورا متوجه مي شوي.
انسانها در مورد اينكه علاقه شان را ابزار كنند يا نكنند با هم متفاوت هستند. بعضي بيشتر ابراز ميكنند و بعضي كمتر.
تا ميتواني به همسرت محبت كن و كانون خانهات را با محبت گرم كن و همسرت را از محبت سرشار كن. بقيه در طول زمان حل ميشود
سلام هدی جون منم مشکل تورو داشتم همه بهم گیر دادن اخرشم کم اوردم رفتم دکتر بهم قرص ارامبخش داده الان اصلا برام مهم نیست که شوهرم کجا میره به همه بدبین شده بودم مادرخودم پدرخودم برادرم وخانواده شوهرم یه مدت تحت نظر مشاور باش جواب میده شک نکن از اولش بهتر میشی نزار زندگیت خراب شه احساسات رو بزار کنار
مردا موجوداتی هستند که خیلی دیر به صورت ثابت و پایدار وابسته کسی می شوند اگه نظرات را بخونید اکثر خانم ها تازه ازدواج کرده اند و هنوز دل اصلی مرداشونو نگرفته اند و مردا چون سالها با خانوادشون بوده اند فعلا دل اصلیشون پیش اوناست و توجه ویژه ای هم به خانوادشون دارند بنابراین خانم ها نباید با بی بردباری زود به هم بریزند این مسائل با گذشت زمان و البته با درایت و شکیبایی خانم هاشون حل خواهد شد%
بابا بی خیال باشید دنیا همیشه همیطور نمیمونه.خیلی خوشحالم که تونستم این سایت و این دوستارو بیدا کنم.از تنهایی در اومدم.زیاد دورو بر خانواده شوهر نباشید.اول خودتون به خودتون ارزش و احترام بذارید.ب خودتن برسید برای شوهرتون زبون بریزید.به مردا فقط باید محبت کرد خیلی دوستتون دارم.دوسدارمزندگی هممون خوب و شاد باشه.تو زندگی فقط گذشت کنید.
به نظرتون من چیکارکنم 3 ساله ازدواج کردم خواهرشوهرم خیلی اذیتم میکنه دخالتهای بی جا تو زندگیم شوهرمم خیلی دوسم داشت ولی اونم گیجه نمیدونم چیکارکنم یه بچه 7ماهه دارم