گردآوري و ترجمه: سهراب سپهر
شايد دوست نداشته باشيم كه به خاطر تاثير مثبت گذاشتن بر خانواده همسر، چهره مثبتتري از خود نشان بدهيم ولي چه بخواهيم چه نخواهيم آنها بخش مهمي از زندگي مشترك ما خواهند بود.
اينجا نكاتي كه ميتوانند به ما كمك كنند را بازگو كردهايم.
تاثير خوب بگذاريد
خوب لباس بپوشيد و بكوشيد هميشه پاك و تميز باشيد. هيچ مادري دوست ندارد عروس يا داماد بدلباس و شلخته داشته باشد.
به همسرتان اهميت بدهيد
هيچ چيز پدر و مادري ( به ويژه مادر) را آن قدر خوشحال نميكند كه ببينند به دختر يا پسرشان عشق ميورزند و با او به خوبي رفتار ميكنند. هميشه سعي كنيد محيط خانوادگي آرامشبخش و گرمي را به وجود بياوريد.
با پدر و مادر همسرتان مشورت كنيد
با پدر و مادر همسرتان مشورت كنيد حتي اگر به پيشنهاد آنان عمل نمي كنيد. مشورت خواستن يعني اهميت دادن به آنها. شايد هم روزي راه حل خيلي خوبي به شما پيشنهاد كنند.
علايق آنها را بشناسيد
ببينيد پدر و مادر همسرتان چه دوست دارند، سعي كنيد كمي درباره آن ياد بگيريد و به آن علاقه نشان بدهيد، ولي يادتان نرود كه تقليد كردن تنها، فايدهاي نخواهد داشت.
پدر و مادر همسرتان را درك كنيد
سعي كنيد از خانواده همسرتان درك بهتري پيدا كنيد و آنطور كه هستند آنها را بپذيريد. به آنها نشان بدهيد چقدر از بودن در كنار آنها خوشبختيد.
ببينيد پدر و مادر همسرتان از چه چيزهايي بدشان ميآيد
ببينيد از چه بدشان ميآيد، آن كار را نكنيد و آن حرف را نزنيد تا آنها را آزار ندهيد.
گذشت داشته باشيد
اگر مادر همسرتان به شما بدي ميكند و بد شما را ميگويد، شما به او بدي نكنيد و بدش را نگوييد. خيلي سخت است ولي ارزشش را دارد. در روي پدر و مادر همسرتان نايستيد. نگذاريد سيل انتقادات و اختلاف نظرها شما را با خود ببرد.
مقايسه نكنيد
پدر و مادر همسرتان را با پدر و مادر خودتان مقايسه نكنيد و پيش روي آنها از پدر و مادر خودتان تعريف نكنيد. گرچه به طور معمول از پدر و مادر همسر به خوبي ياد نميشود ولي آنها بيشتر اوقات انسانهاي خوبي هستند. به هر حال همينها هستند كه همسر شما را بزرگ كردهاند و به جايي رساندهاند كه شما تصميم گرفتهايد تا آخر عمر در كنارش زندگي كنيد. آنها ديگر خانواده شما هستند و بايد آنها را همانطور كه هستند بپذيريد.
احترام
به آنها احترام بگذاريد حتي اگر لايق آن نيستند.
وفاداري
كاملاً طبيعي است همسرتان نسبت به خانوادهاش وفادار باشد. اشكالي ندارد البته تا زماني كه وفادارياش به آنها از وفادارياش به شما بيشتر نباشد.
انتقاد
حتي اگر خانواده همسرتان از جهنم هم آمده باشند نبايد از آنها انتقاد كنيد. اگر همسرتان از آنها انتقاد ميكند تنها شنونده باشيد. ميتوان پرسيد منظورش از اين انتقاد چيست ولي نبايد نظر داد.
ريشهها
كمي وقت بگذاريد و دربارة ريشههاي ژنتيكي و فرهنگي خودتان اطلاعات بيشتري به دست آوريد و همسرتان را از آنها آگاه كنيد.
احساسات
احساستان درباره خانواده خود را با همسرتان در ميان بگذاريد.
درمان
اكر مشكلي داريد كه ناشي از روابط خانوادگي( پيش از ازدواج) است آن را حل كنيد تا در زندگي مشترك با همسرتان به مشكل كمتري برخورد كنيد.
حد و مرزها
ببينيد در كجا با خانواده همسرتان در احساسات، انديشهها و توقعات و نگرشتان درباره موارد گوناگون اختلاف نظر داريد. در آن موارد مرز ميان خود و آنها را مشخص كنيد.
نه گفتن
گنجايش خود را مشخص كنيد. بين خود و همسرتان رمزي بگذاريد تا به وسيله آن همسرتان متوجه شود كه ديگر از بودن در كنار خانواده او خسته شدهايد و زمان رفتن به خانه رسيده است.
اهميت دادن
همينطور كه پدر و مادر همسرتان پير ميشوند به سلامتي و نيازهاي مالي آنها توجه كنيد. ببينيد براي سالهاي پيري آنها چه كمكي از دست شما بر مي آيد.
تقدم
به ياد داشته باشيد ازدواج شما از همه چيز مهمتر است
برخورد صحيح با همسر
برخورد صحيح با همسرنخستين و مهمترين گام به سوي برخورد صحيح با خانواده اوست. سعي كنيد پيوند ميان او و خانوادهاش را درك كنيد و از او بخواهيد در اين پيوند پايدار باشد. يادتان باشد خانواده همسرتان براي او مانند خانواده شما براي خودتان است.
نيش و كنايه را با لبخند پاسخ بدهيد
كمي طنز داشتن براي بهتر شدن رابطه با خانواده همسر ميتواند خيلي موثر باشد. اگر كنايهاي به شما مي زنند سعي كنيد با كمي لبخند و طنز آن را با شوخي رد كنيد. عصبانيت اوضاع را بدتر ميكند. لبخند زدن در جواب كنايههايي كه ميشنويد باعث ميشود كنايهها كمتر ميكند.
به خانواده همسرتان احترام بگذاريد
به خانواده همسرتان به چشم كساني بنگريد كه ميتوانند دوست شما باشند. حتي اگر زياد شما را دوست ندارند كاري نكنيد كه ارتباطتان بدتر شود.هرگز با آنها با لحن بد صحبت و به آنها توهين نكنيد. به آنها علاقه نشان بدهيد و به حرفشان گوش كنيد. ناراحتيها آرام آرام از بين ميروند.
حرفتان را روشن و واضح بزنيد
اگر ميبينيد خانواده همسر با شما مشكل دارند و به شما اجحاف ميكنند رو در رو مشكلتان را به آنها بگوييد. سعي نكنيد حرفتان را از طريق شخص ديگري به گوش آنها برسانيد. بكوشيد پيش از اين كه دير بشود مشكل را رك و راست به آنها بگوييد.
بين همسر و فرزندانتان و خانواده همسر فاصله نياندازيد
بين همسر و فرزندانتان از يك سو و خانواده همسرتان از سوي ديگر فاصله نياندازيد. بگذاريد آزادانه با يكديگر رفت و آمد كنند. اگر رابطه خوبي با خانواده همسرتان نداريد اين شكاف تنها شرايط را بدتر ميكند.
مهرباني و محبت از هر چيزي موثرتر است
با مهرباني سختترين دلها هم نرم ميشوند. از هر موقعيتي براي نشان دادن محبتتان به خانواده همسرتان استفاده كنيد. به آنها نشان بدهيد كه شما هم مانند فرزندشان نگران آنها هستيد. هرگاه توانستيد به آنها كمك كنيد. اگر بيمار هستند از آنها نگهداري كنيد و اگر در مسافرتهستند از خانه شان مواظبت كنيد. كم كم محبت در وجود هر دو طرف جوانه خواهد زد.
خودتان باشيد
تا آنجا كه ميتوانيد به خانواده همسرتان محبت كنيد و به آنها احترام بگذاريد ولي به خاطر آنها خودتان را عوض نكنيد. هميشه الويتهايتان را حفظ كنيد. يادتان باشد مجبور نيستيد به خاطر خانواده همسرتان خودتان را عوض كنيد مگر اين كه براي شما فايدهاي داشته باشد. اگر به خودتان و تصميمهايتان احترام بگذاريد مردم به شما احترام خواهند گذاشت.
با تجربه و بالغ باشيد
ساختن با خانواده همسر به بلوغ فراواني نياز دارد. بايد بپذيريد آنها پدر و مادر شما نيستند پس هميشه كمي فاصله بين شما وجود خواهد داشت. هنگام برخورد با خانواده همسرتان سعي كنيد خودتان را به جاي انها بگذاريد. به جاي شكايت از اين كه چرا به شما تبعيض مي شود از غريزهتان كمك بگيريد و هوشمندانه رفتار كنيد.
چه راهكاري هاي اجرايي ديگري به نظر شما ميرسد، در ديدگاهها براي ما و خوانندگان بنويسيد.





ارتباط خوب داشتن با تمام اعضاي خانواده همسر. رابطه نزديك و دوستانه با خواهر و برادر همسر مانند اعضاي پشتيبان كه ميتواند نقشي كارامد در بهبود روابط بين فرد و مادر همسر باشد. ما كه امتحان كرديم و خوب جواب داد.
زماني از زندگي مشترک که ما دچار اختلافات شديدي شده بوديم مادر همسرم خودش پيشنهادداد که با من صحبت کند تا اگر کمکي بتواند بکند . هيچوقت يادم نميرود که روز بعد به من گفت راه حل من اينست که شما مهريه ات را ببخش تا پسرم ببيند که تو براي ماديات ارزش قائل نيستي. دوست دارم بدانم براي دختر خودش هم همينطوري کمک فکري ميکرد؟ ديگر هرگز به او اعتماد ندارم .
اين گفته شما يعني كه هيچ راهي براي بهبود رابطه شما با خانواده همسر وجود ندارد؟
من هم تجربه مشابهی داشتم پس از در میان گذاشتن اختلافم با خانواده همسرم پدر همسرم به من گفت که پسرش به من احتیاجی ندارد و خودش از پس همه چیز بر می اید. و من دریافتم که هرگز از انها برای مشکلاتی که در زندگی داریم کمک نگیرم.
اگر ديديد به علت رفت و آمد يا طعنههاي خانوادهي همسرتان (يا خانوادهي خودتان) زندگي زناشوييتان در حال متلاشي شدن است، ارتباط با آنها را قطع كنيد، لااقل براي مدتي.
سمن عزيز، بسيار متاسف شدم از برخورد مادر همسرتان با شما، اما به نظر مي رسد اعتماد نداشتن درست، ولي خداي ناكرده حس انتقام وكينه توزي در شما راه پيدا نكند، زيرا قلب پا كان جاي محبت است.
ای کاش همین طور که این مطالب خوب برای ما نوشته شده است که عروس هستیم و باید روی خودمان کار کنیم، مطالبی هم در مورد خانواده همسر نوشته می شد که آن ها چطور با ما رفتار کنند. به هر حال این مطالب را شاید خواهر شوهر ها هم مثلا بخوانند و چه روی خودشان و چه روی مادر و پدرشان بتوانند کار کنند.
من خیلی موافقم . به گونه ای شدید!
شاید اگر آن ها هم موارد مطلوب یا دلخوری هایشان را از ما بگویند ما به خود بیاییم .یااگر بدانند با یک تغییر رویه ی خودشان ، چقدر همه چیز عوض میشود ….. همگی به خوبی و خوشی بتوانیم با هم کنار بیاییم . .چه کسی بدش میاید که 2 خانواده ی همدل داشته باشد ودعای 4 نفر بدرقه ی زندگی اش باشد ؟
نه واقعا» ؟ ! کی بدش میاد؟!؟ شاید هم فقط در حرف است؟
من هم موافق هستم به ويژه هنگامي كه ميبينيم خودم براي عروس و داماد خانوادهام نقش خانواده همسرشان را بازي ميكنم!
بسياري از رهنمودهاي بالا داراي دو سو هستند.
به هر حال :
با يك دست ميدهيم و از دست ديگر پس ميگيريم.
سلام به دوستای عزیز. من 3تا مادر شوهر دارم! یکی خود مادر شوهرم یکی پدر شوهرم یکی هم خواهر شوهر 16 سالم که زیر زیرکی هر کاری میخواد میکنه.من حتی روز اولی که پا تو خونه ی مادر شوهرم گذاشتم غذای دیشبشون رو که مهمون داشتن جلوم گذاشتن(مثلا دعوتم کرده بودن). الان من در دوران نامزدی هستم 10 ماه گذشته، شب سوم بعد عقد به خاطر اینکه سر یخچال نمیرفتم و کار نمیکردم هرچی دلش خواست بهم گفت از اون موقع هم شب عید نوروز با شوهرم رفتیم که تنها نباشن اما من رو راه ندادن و گفتن پسرمون اگه تنها میاد قدمش رو چشم ام تو حق نداری!
در خانواده ما عروسي بود كه در زمان وصلت او با شوهرش كه خانواده نصبي ما است تقريبا هيچكس از افراد جا افتاده فاميل با اين وصلت موافق نبودند. بعد از ازدواجشان هم به علت اختلافات فرهنگي كه وجود داشت مشكلات زيادي داشتند و عمر اين اين عروس به درگيري با مادر شوهر و خواهر شوهرها و تبعات اين درگيريها گذشت.
در اين عروس يك صفت بود كه هيچكس در آن شك نداشت و آن اينكه او بد جنس نيست و پشت سر كسي حرف نميزند و ديگر اينكه احترام بزرگتر را رعايت ميكند. البته عروس تو سري خوري نبود و تقريبا از پس مادر شوهر و همه خواهر شوهرها (خدا براي او از خواهر شوهر هم از نظر كمي و هم از نظر كيفي كم نگذاشته بود) به نوعي بر ميامد.
الان سالها گذشته و اين عروس و تعدادي از طرفين درگير فوت كردهاند اما از او به خوبي ياد ميشود و در نهايت او را فرد محترمي ميشمارند.
دو صفتي كه در بالا به آن اشاره شد ميتوانند بعنوان تكنيكهايي براي رفتار با خانواده همسر مفيد باشد. اثرش شايد فوري نباشد اما مهم اين است كه عاقبت كار چه ميشود.
سلام ممنون که با قدوم سبزت کلبه مارا سرسبز و منت بر دیه ما گذاشتین وب جالبی دارین
به نظر من پدر و مادر همسر هر چه قدر هم بد باشند و پشت سر عروسشان بد بگویند باید به خاطر آرامش فکری همسر خود به آنها احترام گذاشت من امتحان کردم .
ولی نمیتوان به خواهرشوهر بد و برادر شوهر بد احترام گذاشت.
من هم نتوانسته ام رابطه خوبی با مادرشوهرم پیدا کنم بیشتر اوقات احساس می کنم تلفنی یا حضوری حرفی می زند و همسرم را بر علیه من تحریک می کند طوری که همان موقع نه ولی فردای آن روز همسرم عکس العملی در این مورد نشان می دهد می توانم بگویم حس می کنم همسرم مانند گلوله آتش عصبانی می شود و بی مورد بهانه می گیرد خیلی وقتها سعی می کنم محبت کنم و همان رفتاری را که با مادرم می کنم با ایشان بکنم ولی ظاهرا سعی می کنم اینطور باشم ولی قلبا نمی توانم رابطه خوبی داشته باشم سعی می کنم فکر کنم اشتباه می کنم ولی بعد مسئله ای پیش می آید و متوجه می شود که فکرم درست بوده با این حال به خاطر اینکه فکر می کنم مادر همسر هم به هر حال مادر است برای همسرم زحمت کشیده باید به او احترام بگذارم و به رویش نیاورم و این افکار به من کمک می کنند که عاقلانه عمل کنم و تنها چیزی که در این تنشها به من کمک می کند صحبت با خدا و نامه نوشتن به اوست و پناه بردن به کتابهای معنوی واقعی است.
لطفا مطالب بیشتری برای استفاده قرار بدید,با تشکر
من هم جدیدا اختلافی با خانواده ی همسرم پیدا کردم. یک عروسی دعوت بودیم که با توافق من وهمسرم قرار شد که نریم و البته من هم دلایل خودم رو برای نرفتن داشتم. در جواب خواهرشوهرم که مطلقه است گفتم خودم نمی خوام بیام عروسی به این دلایل؛چون همیشه من رو بچه فرض می کنن.
از همون ابتدا که شوهرم عصبانی شد که نباید اینجوری می گفتی،فرداش هم که موضوع رو به سمع و نظر خانواده ی خودم رسوند جناب خواهرشوهر و بهشون گفته بود که من تا حالا اینطوری نبودم و تحت تاثیر دوستم دارم اینقدر فجیع رفتار می کنم. خلاصه بهانه های زیادی آورده بود که من با قبل فرق کردم! اما پدرم اولا با حجت و دلیل همه ی حرف های بیهو ده ی او رو جواب داد و ثانیا از من خواست تا بین خودم و همسرم همه چیز رو حل کنم. من هم گرچه به نظر خودم گناهی نداشتم اما از همسرم عذرخواهی کردم و به خاطر زندگی مشترکم با دوستم که همیشه من رو به رفتار مناسب تشویق می کرد قطع رابطه کردم،خیلی از رفتارهای مناسب با همسرم که باعث عشق بیشتر بین ما شد رو از او یاد گرفتم. در ضمن فرداشبش هم با خانواده ی خودم شام رفتیم خونه ی مادرشوهر و به خاطر پدرم و زندگی مشترکمون با وجود کم محلی مادرشوهرم مثل همیشه خوش برخورد بودم اما بخشیدن خواهرشوهرم برام خیلی سخته پدرم بهم توصیه می کنه که بهش محبت کنم اما برام سخته،اما به خاطر همسرم بازهم با محبت برخورد می کنم
به نظر من اینها اصولی آرمانی هستند و برای همه صادق نیستند مثلا» کسی مثل مادر همسر من که بین پیراش فرق می ذاره و یکی رو علنا» بیشتر دوست داره و بتبع اون زنش رو بیشتر احترام میکنه و هر چی داره و نداره واسه اوناست و توقع داره بچه ها و عروسای دیگه در خدمت اون پسر عزیزش باشند و برای دفاع کردن از اونا به من و همسرم بی احترامی میکنه چنین کسی رو میشه اصلا» گفت مادر تا در مورد رابطه با اون برنامه ریزی کنیم ؟ من از هر راهی برای عوض شدن این شرایط مسخره استفاده کردم اما اون متوجه اشتباهش نشد و تازه با محبت های من توقعش زیادتر شد و منو مثل یک ابله فرض میکرد که نمیفهمم و میشه خیلی خوب گولم زد و پشت سر به من خندید.
همسرم هم خوب میشناسه مادرش رو و دیگه دندونش رو کشیده و اونو به چشم مادر نمیبینه.
لازمه بگم که به خاطر همین تبعیض ها که از کودکی به همسرم رواشده او مشکلات زیادی پیدا کرده که داره درمانش میکنه از جمله عدم اعتماد به نفس با وجود اینکه بسیار انسان مقبولیه و گول دیگران رو خوردن و شکست های اقتصادی و نیز عصبی بودن و زود جوش آوردن.
من هم موقعیتی مثل موقعیت تو داشتم و تا زمانی که دمشونو قیچی نکردم زندگیم رنگ آرامشو ندید کسی که به به پسر خودش محبت نداره چه طور می تونه من رو که یک غریبه ام دوست داشته باشه؟
به نظر من تنها کاری که جواب میده و حق واقعی خانواده ی شوهره اینه که خودمونو براشون بگیریم و هیچوقت از حقمون کوتاه نیایم. من اوایل ازدواجم انقدر خانواده همسرمو دوست داشتم و باهاشون صمیمی بودم که از همه حق های مسلم خودم گذشتم. حتا پولایی که روز پاتختیم جمع شد رو دادم به پدرشوهر زرنگ و بی شعور. اما حالا بعد از یکسال چشمامو باز کردمو دیدم که هرچقدر روو بدی بیشتر آستر میخان و مثه موش از زندگیم انداخنمشون بیرون و با کارا و انگل بازیاشون خودشونو از چشم شوهرمم انداختن. باور نمیکنید که اگه بگم چند ماه بعد ازدواجم از دستشون هفته مریض شدم….
اما خدارو شکر نشوندمشون سر جاشون.
به نظر من هم، هر چي به خانواده همسر بيشتر روبدي بيشتر سوارت ميشن و تو زندگيت دخالت ميكنن ،من چه سختي ها كه تو دوران عقد نكشيدم،كه خيلي ها پيشنهاد طلاق رو بهم دادن،ولي من قبول نكردم،يك هفته بعد از عروسي ،مادرشوهرم،با ساك اومد خونمون كه مدتي بمونه اما من رو بش ندادم ميگفت تحمل دوري پسرشو نداره،انگار هوو اومده بود سرش،اما من تا حدي البته بعد از ٦سال تونستم دمشو قيچي كنم-
سل جون
خسته نباشی…………………..!!!!!!!!!!!!!!!!!
اميدوارم كه زندگي شما و شوهرتان الان بعد از اين شش سال با سعادت و خوشبختي عجين باشد، اما مطمئن نيستم كه اگر الان ار شوهرتان مطالبي مثل اين در مورد مادرتان و خانوادهتان بشنويد چه حالي خواهيد شد.
در هر حال عدهاي هستند كه در مورد خانواده شوهرشان نظرات متفاوتي دارند و مي گويند هرچقدر به آنها محبت كني بيشتر از آنها محبت ميبيني و همچنين محبت همسرت هم جلب خواهد شد.
لطفا براي آموزش بنده و ديگر خوانندگان سايت بيشتر توضيح بدهيد كه الان بعد از اين به اصطلاح شما «چيده شدن دم» مادرشوهرتان روابط شما با شوهرتان و خانواده ايشان چطور است.
همچنين اگر شما فرزند پسر داريد، لطفا براي ما بگوييد اگر او روزي ازدواج كند و همسرش در مورد شما چنين فكر كند چه حالي خواهيد داشت.
باسلام،از اينكه در مورد نوشته من نظر داديد ممنون،ولي باور كنيد من اگه روزي پسرم ازدواج كنه طوري با همسرش رفتار ميكنم كه حريم بينمون شكسته نشه،به نظر من اين بزرگترها هستن كه به ديگران آموزش ميدن كه چطور باهاشون رفتار كنن،من عروس بدي نيستم ولي وقتي ميبينم كه هرچي بيشتر باهاشون صميمي بشم بيشتر دخالت ميكنن و ابراز نظر ،پس سعي ميكنم فاصلمو بيشتر كنم،ولي همه خانواده شوهرها اينطور نيستن،اما من از نامزدي متوجه اين رفتارها وحساسيتهاي بيش از حد مادرشوهرم به شوهرم شدم،و بيشترش به خاطر سن بالاي شوهرم و پدرش هم فوت كرده
بود،تازه مادرشوهرم سر هوو رفته بود ،خيلي سياست داشت كه چطور دروغ رو به حقيقت تبديل كنه،هميشه خانواده هاي پر جمعيت مشكلاتشون هم زيادتره و شوهر من هم از اين قاعده مستثني نبود،
منم مشکلی شبیه شما دارم.مادر شوهرم فکر میکنه من پسرشو ازش گرفتم و اینو به عناوین مختلف به خودم گفته. اولین بار هم توی دوران عقد به همسرم گفته بود که این دختره میخواد تو را از من بگیره.هر وقت شوهرم از خونه آنها میاد اخلاقش عوض میشه.مادر شوهرم حتی بچه من را هم دوست نداره. نمیدونم از دستش چه کار کنم. تنها صبر میکنم تا خدا جواب تمام این نامردیهاشو بده. این جمله را ببخشید که میگم ولی امیدوارم یک روز ببینم که مثل چی از کارش پشیمونه
با سلام
منم مثل خیلی از شماها با اختلاف فرهنگ بین خودم و خانواده همسرم مشکل دارم لطفا بیشتر راهنماییم کنین
لازمه توضیح بدم که من از خانواده تحصیل کرده ای هستم ولی از خانواده همسرم فقط شوهرم دانشگاهی هستن و با اینکه ما در خیلی از موارد مسایل بهتر حلاجی می کنیم شوهرم و خانوادش اصرار دارن که موافق میل اونا عمل کنیم
و شاید با گذشت چندین ماه یا سال به اشتباهشون پی می برن که دیگه خیلی دیره.
در ضمن دوستانی که تونستین دم یه افرادرو بچینین میشه توضیح بدین چه جوری موفق شدین؟
سلام دوست عزيز شايد تونسته باشم رفت و آمدشونو كمتر كنم اونم با بي محلي، البته سر اين جريان دعواهاي شديدي بين من وشوهرم در گرفت،ولي هنوز سايه شون روي زندگيم سنگيني ميكنه راستشو بخواين من اگه ميديدم دوستم دارن و فقط خوشبختي من با پسرشونو مي خوان شايد خيلي بيشتر از اينا هواشونو داشتم، ولي مادر شوهرم فقط دوست داره هر جا ما ميريم با ما باشه نمي گه زن و شوهر جونن شايد همراه دلشون نخواد باشون باشه،بهانشم علاقه شديد شديد به بچه ماست بگذريم كه ٢٤ نوه و ٢ نتيجه داره و ميگه بچه ما رو از همه بيشتر دوست داره،
سلام عزیزان من هم همین مشکل را با خانواده شوهرم دارم ولی به این معتقد هستم اگر شوهرمان پشتیبان زنش باشد درکش کند هیچ وقت باعث ازار عروس نمی شود که به خواهد از اونا شکایت کند اصل کار شوهرمان است.
همه ی این رفتارها ناشی از دو چیزه : یا از محبت بیش از حد ودر اغلب موارد تصنعی و غیر واقعیه … یا از خودخواهی ها و غرور بیش از حده که هم ممکنه هر دومورد از عروس سر بزنه هم از خانواده ی مرد .
اگر ما به عنوان دختر جوانی که وارد یه خانواده میشیم حرمت خودمونو حفظ کنیم و ادب رو رعایت کنیم . بیش از حد صمیمی نشیم تا حریمها ازبین بره … و به قول بزرگی وقتی خطاب «شما » به » تو » تغییر پیدا کرد شروع سرازیریه .
خانواده ی همسر اگر از روز اول جز ادب واحترام صرف چیزی نبینند بیمار که نیستند که بی احترامی کنند .
اگه کنایه و حسادتی هم هست چون توی عروس احترام نگه میدارید اونها اجازه نمیدند که برای بار چندم تکرار کنند ( حداقل جلوی خودت).
به نظر من این که خانواده ی پسر به خودش اجازه ی بی احترامی کنایه یا ه رچیز دیگه ای میده به خاطر اینه که یا دختر یا خانوادش از اول ببخشید خیلی بیش از حد خودشونو کوچیک کردن و تواضع های بی موقع نشون دادند یا از اول خودشونو گرفتند.
هیچ کس از احترام بد ندیده .
خانواده شوهرم خوب هستند ولی خیلی فکر میکنند بالا هستند و دائم پدر شوهرم از خودش و بچههایش تعریف میکند یعنی همه ایل و تبارشان این اخلاق رو دارند. یک چیز دیگر که مرا آزار میدهد این است که من عقد هستم و مجبورم وقتی پیش همسرم میخواهم بروم باید در خانه آنها باشم برخلاف خانواده خودم اگر زن و شوهری در یک اتاق باشد احدالناسی وارد آن اتاق نمیشود در خانه آنهه یک لحظه آرامش ندارم و حتی موقع خواب مادر شوهرم بدون اطلاع و در زدن وارد اتاق میشود من خیلی خیلی از اینکارشان عذاب میکشم. شوهرم میگه بارها صحبت کردم اگر تند رفتار کنم گریه میافتد و میگوید شما بچههای من هستید. من هم از این هفته تصمیم گرفتهام خیلی کم مگر مجبور شوم که به خانهشان بروم.
سلام من فقط یه خواهش از همه مردها وزنها و مادرها و بدر ها دارم
کاری نکنید بجه هاتون موقع ازدواج نخواهند ازشما نظر و مشورت بگیرند بجه ای که خودش رو از حمایت والدین تنها ببینه اشتباه و ناسنجیده ازدواج میکنه به نظرم والدین موقع عروس یا دادماد گرفتن باید یک یا جند جلسه مخصوص با تازه وارد بذارن وهمه اخلاقیات و خصوصیات فرزند و توقعات خودشونو گوشزد کنندتا اون بیجاره هم تکلیفشو بدونه -من عروسم وخواهر شوهرام توقعاتشون رو نه به شکل دوستانه و مهربانی به خودم بلکه به شکل غیبت و شکایت به شوهرم منتقل کردند در بعضی موارد هم حق با اونها بود ولی با این کاربین منو شوهرمو خراب کردند و اینجنین محبت و برادر دوستیشون رو نشون دادند ضمنا اون خواهر شوهرم که شاگردم بود و واسطه ازدواج ما خودش یک عالمه توهین تو اس ام اس فرستاد که تو یه روزی استاد بودی الان برای مافقط زن فلانی ای تو این مملکت بی شوهری قدر مارو نمیدونی- اخه برادرش -شوهرمن- یه کارگر ساده است حالا فهمیدید جرا میگم بدرو مادرا بشت بجشون باشن ؟اگه بدرم بشتم بود با ایشون ازدواج نمی کردم که الان این حرفها رو بشنوم
اونا یه خاتواده روستایی بودن که در یه نقطه خوب شهر خونه گرفته بودندیه برادر معتاد داشتند که ازما بنهان کردند مذهبی و اهل نمازو روزه نبودند ولی خودشون رو مذهبی نشون دادند یه عروس بیجاره که همه جیک وبوکشونو میدونست داشتند که برای حفظ ابرو نیاوردنش و جدیدن هم داره طلاق میگره و بدر شوهرم به بسر اوارش گفته تا طلاق نامه زنتو نیاری توخونه رات نمیدم و وقتی یک باررفته خونه بسرش ودیده بسرش همه وسایل کمد وویترین زن تازه عروسشو شکسته گفته :»"» خوب مرده دیگه !!!!!!!»"»شما فکر نمیکنید نفر بعدی من باشم؟؟؟خدایا ایا من دارم اشتباه میکنم که به زندگی با فرزند دیگر جنین خانواده ای ادامه میدم ؟من به نمازو روزه معتقدم ولی شوهرم اهل نماز نیست وتوسال اول زندگیمون روزه نگرفت وبگید جکار کنم احساساتم نمیذاره به طلاق فکر کنم ولی عقلم میگه این زندگی عاقبت خوشی نداره خیلی ازین مسایلو به خوانوادم نگفتم نمیدونم اگه به بابام بگم جی میگه؟
سلام عزیز دلم
بخدا توکل وهمراه همسرت پیش چندتا مشاوره برو ازشون کمک بگیر همیشه طلاق آخرین راه نیست تو اگه بخوای باکمک خدا میتونی بهترین زندگی رو داشته باشی،البته همسرت هم خیلی مهمه
همه مسائل رو خوب بسنج بعد به طلاق فکر کن،مطمئن باش که وضعیتت بهتر ازمن نیست اما خداروشکر من شوهر خیلی فوق العاده ای دارم
برات دعا میکنم
با سلام
من سه تا خواهرشوهر دارم که هر سه افسرده وعصبی هستنn و در زندگسشون شکست خوردنn، برادر شوهر بزرگم هم دو قطبیه واصلا توی حال خودش نیست و من یکمی ازش میترسم، برادرشوهر کوچکم هم واقعااااااااا عصبیه، مادرشوهرم خیلی مهربونه اما بنده خدا هزار تا مریضی داره(دیابت، چربی، فشارخون، افسردگی، پوکی استخوان، بیخوابی، کبدپرچرب، کلیه های آسیب دیده، زخم های دیابتی، و……)
پدرشوهرم هم نقرس داره، این خونه اصلا نظم نداره بخدا من فقط یکبار خونشونو تمیز دیدم اونم روز اولی بود که رفته بودم خونشون، ماهها میاد و میره و خونه رو جارو نمیکشن حتی رختخواب هاشون رو هم هیچموقع جمع نمیکنن، لباسهاشون همیشه وسط اتاقه، کاروانسرا از اونجا تمییز تره، همیشه ظرفشوییشون پراز ظرفهای چند روز موندست و دست پخت واقع بدمزه ای هم داره، همیشه تو غذاشون سنجاق سر، مو، سنگ، و… پیدا میشه، سه تا داماداشون هم معتادن، بجون نینی وقتی میرم خونشون خیلی افسرده و ناراحت میشم اما هر روز بهشون سر میزنم
اما به ولای امیرالمومنین من حتی یکبار هم اخم به روشون نکردم و ناراحتشون نکردم، همشون منو دوست دارن البته اوایل خیلی اذیتم کردن اما من فقط محبت کردم و بخاطر خدا چیزی نگفتم فقط بخاطر خدا
اما…..
خدا بهم یه همسری داده که اگه تموم عمرم سجدهی شکر به درگاهش بکنم حتی شکر یه نگاه مهربونش روهم نمیتونم بجا بیارم
همسرم بهترین همسر دنیاست.
چند ماهه دیگه نینی ما دنیا میاد
برام دعا کنید که در هر نقشی که هستم خدا ازم راضی باشه من فقط اینو از خدا میخوام.
همیشه هم میگم…………….خدا جونم راضیم به رضای تو….
سلام بر بنده ی خدا
به نظر نمیرسد که شما قصد مزاح داشته باشید لذا این سوال برایم پیش آمده که سطح و نحوه تفکر و زندگی خانواده خودشما به چه صورت است که اینقدر راحت با این مسائل کنار آمده اید؟
اگر این جمله را قبول نداشتم که «»هرچه به گوشت بخورد از غرائب ، آنرا در بقعه ی امکان قرار ده «»
،
اصلا» قادر نبودم حرفهای شما را باور کنم. !!! عذر خواهی میکنم پیشاپیش!
با سلام،خیلی ممنونم که دلنوشته من رو خوندین ونظرتون رو بیان کردین،من تازه بخشی از مشکلاتی رو که با خانواده همسرم رو داشتم رو نوشتم وخدا میدونه که اصلا شوخی نکردم
خانواده خودم یه خانواده مذهبی ومتوسط هستن،مادرم هم بسیار سازگار بااطرافیان واهل گذشته،من تحمل وصبر رو بیشترمدیون ایشون هستم،ماهم یه خانوده پرجمعیت بودیم،وازنوجوانی درد بی پدری رو تجربه کردیم با تمام مشکلات
بدون حقوق،مستاجر،بدهکار،و…مادرم تموم این سختیها رو تحمل کرد پس من هم میتونم ازپس هرمشکلی بر بیام وقتی که خدارودارم.(با خدا باش پادشاهی کن/بیخدا باش هرچه خواهی کن)
در ضمن از روزی که به عقدهمسرعزیزم که امام رضا (ع)برام انتخابش کرده در اومدم به خدای خودم قول دادم که همسرم رو خوشبخت کنم (تحت هر شرایطی که باشم)چون معتقدم که وقتی که همسرت خوشبخت باشه ،تو رو خوشبخت میکنه.
هدف من از نوشتن سختیهام فقط به این دلیل بود که بعضی از خانمها قدر شرایطی رو که دارن بدونن وشیرینیه زندگیشون رو به خاطر بعضی مسائل واقعا ساده وپیش پاافتاده به تلخی تبدیل نکنن
مقایسه سختیهامون با سختیهای حضرت زینب(س)مثل یه ریگه در مقابل یه بیابون
سلام لطفا یه اقا هم نظر بدند شوهرم وقتی ناراحت میشم بجای نازکشی ومهربونی و…قهرمیکنه اونقدر که من مجبور بشم خودم برم سراغش! برای سرکار رفتن اگه دیرش شده باشه همه کاسه کوزه ارو سرمن میشکنه و بطور خیلی ضایع و معلومی هروقت بهم نیاز داشته باشه تغییر رویه داده و مهربون میشه محبت میکنه وای!از این کارش خیلی بدم میاد لطفا اقایون شما این کاررو نکنید تا زنتون فکر کنه همیشه بهش علاقه دارید نه فقط ایام ازادی روابط جنسی؟بعد هم لطفا لطفا اگه زنتون یه کوچولو قهر کرد لطفا شما برید نازکشی ما زنها به این کار شما احتیاج داریم تا اعتماد بنفس بیداکنیم بخدا من ادم لجبازی نیستم که اگه شوهرم نازمو بکشه بد تر کنم بلکه خود اون اینطوریه که حتی وقتی نازش رو هم میکشی باز اشتی نمیکنه واین برای من که زنم خیلی سخته غرورم شکسته میشه اخه مگه نه اینکه زن باید اهل ناز باشه ومرد اهل نیاز ؟ چرا همیشه شوهر من ماجرا رو به نفع خودش تموم میکنه و برای اینکه منو ادم کنه باهام قهر میکنه بخدا شکسته دلم احساس زنانگی مو ازدست دادم لطفا راهنمایی کنید!!!
باور كن منم همينطورم.تازه من از هم نظر ازش سرم اما هميشه اون ناز ميكنه…اين طرز رفتار مردها ما زنارو ميكشونه جاهايي كه نبايد بريم
خوانواده شوهرم بسیار بنهان کارند و برتوقع هرکاری که براشون کنم فکر میکنند وظیفم بوده ازون قدیمی الفکرها هستند لذا ارتباطمو باهاشون کم کردم ولی همه چیز خراب تر شد بشت سرم بیش شوهرم خیلی صفحه گذاشتند و من به همشون خوشببن بودم اشتباه کردم که اعتماد کردم و گذاشتم شوهرم تنها اونجا بره الان افکار شوهرمو بهم ریختن زیاد تحویلم نمی گیره ادم نمیدونه باهاشون رفت و امد بکنه یا نه بدر ادمو با غیبت هاشون در میارن
سلام،خانواده شوهر من هم چندماه همینطور بودن،اما من تغییر رویه ندادم بلکه رابطم روبیشتر ازقبل کردم،وهمون رفتاری رو که قبلا داشتم انجام دادم،محبتم رو بیشتر کردم،مثلا وقتی میفهمیدم که پدر شوهر یا مادرشوهرم چیری لازم دارن براشون تهیهه میکردم،وبدون هیچ چشم داشت وتوقع تشکری ازشون بهشون اونا رو کادو میدادم مثلا برای مادرشوهرم جیگر میخریدم ومیگفتم رنگت پریده فکرکنم کم خون شدی،یا موهاش رو رنگ میکردم،خونشون رو تمیز میکردم،سبزی هاش رو براش خرد میکردم،و…برای پدرشوهرم هم همین طور نیازهاش رو بدون اینکه بگه وقبل از همه انجام میدادم.
چندباراول فکر میکردن بخاطر خودشیرینیه،اما چون من هدفم رضایت خدا بود نه چیز دیگه ای،کم کم متوجه اشتباهشون شدن
الان اگه یه روز منونبینن زنگ میزنن ودلشون تنگ میشه،بخدا منو روی سرشون میذارن،البته من راه خیلی سخت وطولانی رو در پیش دارم چون هیچ خانواده ای رو اینطور ندیده بودم(قبلا یه قسمتی از مشکلاتم رو نوشته بودم)
خلاصه برات بگم که تو اگه بخوای میتونی هر کاری رو به نفع خدوت تموتم کنی فقط باید نهایت هدفت خدا باشه…
امیدوارم هزچه زودتر مشکلت حل بشه
به نظر من اگر شوهران احترام گذاشتن به زن را بلد باشند واداب همسر داري را بدانند هيچ وقت خانواده همسر جرات بي احترامي به عروس راندارند چون برخي از خانوادهاي همسران اصلا محبت واحترام رانميداننند مثل خانواده همسر بنده
از قدیم گفتن احترام احترام میاره
تواگه به کسی احترام بذاری در اصل به خودت احترام گذاشتی،شاید تو رفتارت با همسرت داری اشتباهاتی رو انجام میدی که خودت متوجه اونها نیستی،مردها برخلاف ظاهرشون خیلی دوست داشتنی وبا محبتن،اگه 2 چیز رو واقعا رعایت کنی بخدا بهت قول میدم که شوهرت تورومیپرسته1-همیشه از مادرش پیش همسرت تعریف کن وبدیش رو نگوحتی اگه بده2-هیچوقته هیچوقته هیچوقت و به هیچ وجه اقتدار شوهرت رو نشکن،اگه اقتدار شوهرت روبشکنی یعنی داری دونه دونه آجرهای دیوار زندگیه خودت رو برمیداری وخدای نکرده دیوار روی سر خودت خراب میشه،اونوقت شوهرت دنبال یه بنای ماهر تر از میگرده.بخدا مادر شوهر و…واقعا اون چیزی نیستن که به ما از بچگی گفتن
جمله آخر اینکه آقای نقویان میگفت»تخم مرغ سفید مال همون مرغ سیاهست اگه مرغ سیاه نبود تخم مرغ سفید نداشتی»پس قدر مادرشوهرت روبدون وبی ریا بهش محبت کن
سلام به همه
من 3 ساله که ازدواج کردم.شوهرمم خیلی دوس دارم.شوهرم وقتی مجرد بود بیشتر خونه ی برادر بزرگش بود چون خونه ی مادر شوهرم شهرستان بود.وتقریبا نصف خرج خونه ی برادرشو میداد.بعد ازدواج با من چون دیگه زیاد خونشون نمی رفت و پول براشون خرج نمی کرد جاریم نتونس این مسئله رو هضم کنه و با بهانه های متعدد قهر کرد.الان قراره به خاطر ماه محرم ناهار بدن اونم تو خونه یمادر شوهرم که خیلی خانوم خوبیه و اصرار داره که ما هم بریم.حالا نمیدونم به خاطر مادر شوهرم برم یا چون از جاریم خیلی بدم میاد نرم .لطفا راهنماییم کنید
نه بخاطر جاریت نرو و نه بخاطر مادر شوهرت برو،تو که خودت مطمئنی کم شدن رابطه شوهرت بخاطر تو نبوده وبعداز ازدواج کاملا طبیعیه پس خودت رو ناراحت نکن و نذار نوع تفکر دیگران آزارت بده،چون تو مسئول نگرش دیگران نیستی نگاه خودت رو عوض کن،
توبخاطر امام حسین(ع) وخشنودیه خدا برو نه هیچ چیز دیگه ای اگه نیتت رو اینطور و واقعا از ته قلبت صاف کردی مطمئن باش که جاریت از رفتارش پشیمون میشه،تو به دنیا اومدی که خودت رو تغییر بدی نه دنیا رو
برو که انشاءاله امام حسین توی اون مجلس نگاه خاص خودش رونصیب تو وهمسرت کنه
التماس دعا
ازت میخوام راهنماییم کنی
به نظر من بروید… وجود جاری شما دلیل برای نرفتن شما نمیشود. به خاطر او نباید روابطتان را قطع کنید.بروید و با او هم عادی برخورد کنید.
سلام نازنین بنظرم تو توی خانواده اونها همون جایگاهی رو داری که جاریت داره اگه میدون رو خالی کنی باتوجه به اینکه اون اونجاست ممکنه برات گرون تموم شه حتی با گفتن یه جمله کوتاه از نبود تو استفاده کنه و جایگاهتو خراب کنه بنظرم چون اونم یه غریبه است هیچ برتری نسبت بتو نداره یعنی میخوام بگم ازتو به خانواده شوهرت نزدیک تر نیست ونباید بذاری بشه همین !!! مواظب باش تورو خدا رابططو قطع نکن من کردم وعواقب بدی دیدم برام دعاکن
خانواده همسر هر چي باشن نبودشون از بودنشون خيلي بهتره،ما روز نامزديمون ٨٠ نفر از خانواده شوهرم ريختن تو خونه ما كه يعني ما خانواده بزرگي هستيم خان زاده ايم-ولي از شوهر بيچاره من كه مثل يه حمال ازش بيگاري كشيدن كوچكترين حمايتي از نظر مالي نكردن،با اينكه الان بعد ٦سال زندگي صاحب خونه كه نشديم هيچ بلكه شوهرم بدهكار هم شد،همه خواهر برادراش وضع مالي خيلي خوبي دارن، شوهرم دانشگاه قبول شد،بخدا الان شرايط خيلي سختي رو از لحاظ مالي داريم سپري ميكنيم،تازه يه بچه كوچك هم داريم ،ولي مادر شوهرم همش به من ميگه تو پا قدمت
خوب نبوده-ولخرجي …بماند كه چه خوندليها براي خريد عروسي كشيدم-همشون مسافرت خارج سالي چند بار-اما يكيشون دست برادر عزيزشونو نگرفتن -فقط پز زندگيشونو به ما ميدن-كلا فقط ظاهرشون متجدده ولي از خواهر برادري بويي نبردن،ظاهرا خودشونو دلسوز نشون ميدن ولي جونشون براي يه هزاري در ميره،شايد باور نكنيد من تو اين مدت طلاهامو براي خرجي زندگي فروختم،چون شوهرم شغلش آزاد بود و پولاشو بالا كشيدن، اونوقت برادرش براي ٢ ميليون مرتب بهش زنگ ميزد وپولشو ميخواست ،سرتونو درد نيارم ولي آدم ترشيده بشه بهتره تا ازدواج كنه و اين همه
تا اينكه ازدواج كنه و اين همه سختيو تحمل كنه اونوقت بجاي اينكه پسرشونو حمايت كنن به ادم بگن قدم تو بوده،من خدا رو شكر ميكنم و ازش ميخوام به حق اين شب عزيز عاشورا كه خودم هم تو اين شب بدنيا اومدم ما رو از اين گرفتاري مالي نجات بده و يه كار خوب براي شوهرم پيدا بشه تا از اين بيكاري و بي پولي نجات پيدا كنيم و دستمونو هيچوقت جلوي هيچكس دراز نكنيم و از شر تهمت و تحريكهاي خانواده شوهر در امان باشم،به اميد لطف و رحمت ايزد منان.
بنده خدا ازت متشکرم امیدوارم واقعا بنده خدابشی
سلام به شما دوستان.من عروس خانواده ای هستم که شوهرم تنها پسر شان هست بنده 5 خواهر شوهر دارم از همون اول تصمیم داشتم مثل خواهرشون باشم خیلی صمیمانه با همشون رفتار میکردم اما به قوله دوست عزیزمون که هر چی بیشتر صمیمی بشی بدتره,به جایی رسید که واسه جشن عروسیمون کادویی از هیچ کدومشون دریافت نکردم.تنها سلام علیک هست بینمون اما شوهرم از این اوضاع ناراحته همیشه هم واسه کاراشون یه دلیل میاره ما همیشه سره این موضوع دعوامون میشه.اما من کوتاه نمیام باید با هر کسی مثل خودش رفتار کنی تا اوضاع درست بشه.
من بر خلاف بعضي از شما دوستان که سالهاي زيادي از ازدواج تون نگذشته .سي ساله که باشوهرم زندگي ميکنم .متاسفانه زندگي خوبي نداريم .شوهر من به شدت به مادرش وابسته است.اين باعث شده که مادر شوهر من احساس أقتدار زيادي داشته باشه روي زندگي ما.چند پسر وعروس هم داره ولي شوهر من پسر حرف گوش کني براي اوامر مادرش هست. باهم به مسافرت ميروند و شوهرم منو ناديده ميگيره .بچه هاي من بزرگند .من خيلي افسرده ام نميدونم چکار کنم
من بر خلاف بعضي از شما دوستان که سالهاي زيادي از ازدواج تون نگذشته .سي ساله که باشوهرم زندگي ميکنم .متاسفانه زندگي خوبي نداريم .شوهر من به شدت به مادرش وابسته است.اين باعث شده که مادر شوهر من احساس أقتدار زيادي داشته باشه روي زندگي ما.چند پسر وعروس هم داره ولي شوهر من پسر حرف گوش کني براي اوامر مادرش هست. باهم به مسافرت ميروند و شوهرم منو ناديده ميگيره .بچه هاي من بزرگند .من خيلي افسرده ام نميدونم چکار کنم.شوهر من جيبش به کيف مادرش وصله .ما دعواهاي شديدي با هم داريم (شوهرم و من) . خيلي درمانده ام
مادر شوهر من روز. اول که خانه اش رفتم کلی کار کشید و به شوهرم گفت بهم بگه باید حسابی براش کار کنم من گاهی شبها از بدن درد و خستگی خوابم نمیبرد مادر شوهر من چهل سال داره ومحتاج نیست همسرش ظرف شوری و بخار شور خرید اما نمیذاره ظرفاشو توش بذارم والدینم استاد دانشگاه هستن خودم دانشجوی دندانبزشکی هستم مانتویی هستم اما با حجاب مادر شوهرم با .زور چادریم کرد وقتی فهمید دانشگاه چادر نمیزنم سیلیم زدتوقربت کوهی از درد به دلم گذاشت جلو شوهرش وشوهرم بسیار بهم محبت میکنه اما وقتی باهاش تنهام ازارم میده وهمیشه با زور ازم میخواد بمونم کنارش دلم گوفته بهم میگه خونه بابات چیزی نخور لقمش شبهه داره از مشهد با امید وارزو امدم اصفهان تو را خدا کمکم کنید..
همسرتون چی می گه؟ اون می خواسته شما هم مثل مادرش چادر سر کنید؟؟ می دونه که به شما سیلی زده؟؟
من فکر می کنم شما از نظر شخصیتی و رفتار کلا ضعیف عمل می کنید. نه تنها در مقابل مادرشوهر بلکه اگر شوهرتون یا همکارتون یا پس فردا بچه تان هم بهتون اجحاف کنه نتونید از خودتون دفاع کنید.. اشکال نداره.. زندگی برای همینه دیگه. برای این که ما یاد بگیریم.. بفهمیم دفاع از حق چی هست.. حفظ شخصیت چی هست… و در عین حالی که تو سری خور و پپه نیستیم با محبت بودن و خوش قلب بودن و «درست» بودن چی هست.. باید کلنجار رفت تا یاد گرفت کار صحیح چی هست..
کسی حق نداره به زور کسی را عوض کنه..کسی حق نداره به من سیلی بزنه چون با معیارهای او زندگی نمی کنم. تا حالا جواب سر بالا به کسی دادید؟ تا حالا سر کسی داد کشیدید؟ یکی دو بار جلوی آینه تمرین کنید که بتونید اگه لازم شد داد بکشید..
من خودم با «درست» بودن خیلی موافقم ولی به نظرم گاهی با افراد نادرست بد نیست نادرست رفتار کرد تا رفتار زشت خودشون رو ببینند.
اگه از خانواده تحصیلکرده ای هستید متوجهش کنید که به خاطر نگه داشتن ادب تا حالا چیزی نگفتید و اگر اون هم رفتارش رو درست نکنه شما هم با اون مهربون نخواهید بود… بهشون بفهمونید که عروسشون یک خانم دکتر فهمیده و باعرضه است نه یک کلفت…اگر هم عرضه ندارید سعی کنید توی همین فشارها بدست بیارید.. ولی جبهتون را با شوهرتون نگه دارید یعنی یادتون نره که با شوهرتون مشکلی ندارید فقط با مادرش فعلا مشکل دارید تا زمانی که ایشالله وضعیت بهتر بشود. ضمنا خیلی بد هم نیست اگر او را در جریان رفتاری که با شما داره بگذارید یعنی بداند که پیش او جور دیگری است و وقتی او نیست جور دیگری …
سهیلا خانم سلام بنظرمن به حرف یکی از مشاورین حوزه گوش بدید براتون میگم چی میگفت اون میگفت بعضی وقتها اگه رابطون رو با خانواده همسر بهتر کنید روی رفتار شوهرتون با شما تاثیر مثبت میذاره بنظرم شما از اول ایجاد حساسیت کردید و همه مرد ها منتظر دریافت نقاط حساسیت زنها هستند که در مواقع اختلاف ازش استفاده کنند و لجبازی کنند تا کمی احساس لذت بیروزی ببرند گرچه 30 سال گذشته ولی هنوز هم میشه کاری کرد شما باید ازته دل تصمسم بگیرید به مادر شوهرتون محبت کنید محبت هایی که همسرتون ببینه مثلا ازکم شروع کنید تا همسرتون شک نکنه اول یه شام دعوتش کنید بهش الحترام کنید 2- ازین به بعد سعی کنید اصلا بشت سر مادر شوهرتون حرف نزنید -3- گاهگاهی محبت ها و خوبی های گذشته که مادر شوهرتون به شما و خانوادتون کرده بیش شوهرتون به زبون بیارید وازمادرش قدر دانی کنید 4- بدونید طبق احادیث اهل بیت اون کسی که بیش ازهمه به گردن مرد حق داره مادرشه و احترامش ازین نظر بر شما وهمسرتون واجبه بس از برخی توجهات که شوهرتون به مادرش میکنه راضی باشید تا شما هم اجر ببریدو تازه خودتون رو گاهی مجبورکنید تا به شوهرتون بگید گه بره به مادرش سر بزنه یا یه چیزی براش بخره میدونم سخته ولی با این کار شما خودتون رو بیش شوهرتون عزیز میکنید کمی زمان میبره ولی گمان کنم نتایج خوبی عایدتون میشه بعداز مدتی که خیالش ازبابت احساس شما به مادرش راحت شد و حس کرد دیگه حسادتی درکار نیست توجهش به شما بیشترمیشه 5-این راه رو امتحان کنید تجربه کم من میگه رابطه با خانواده همسر مثل رابطه با خود همسره -اگه با بعضی ازاونها مخالفید مخالفتتون روبا جنگ و دعوا اعلام نکنید باید همچنان به همشون احترام بذارید هم عقل میگه هم اخلاق میگه هم همه مشاورین و روانشناسان میگن -چاره ای نیست مهم ارامش شماست وارامش هم با این راه بدست میاد قبول کنید راهی که سی ساله رفتید اشتباه بوده-خودتون شوهرتون رو لجباز کزدید درحالیکه اون به همه حقوق شما وارده وهمه جادیده که زوجین باهم به مسافرت میرن -شما علت های این کار رو برطرف کنید و اگه در یک جلسه که شماوشوهرتون و مادرشوهرتون هستند بایه زبان نرم شروع کنید و از اخلافات گذشته ابراز ناراحتی و بشیمونی کنید بهشون بگید اینها مال جوونیه و ما هم دوست نداشتیم با شما اینطور باشیم با این حرف شوهرتون غافلگیر خواهد شد ودر دلش نسبت به شما محبتی ایجاد میشه یادتون باشه شماهم روزی مادرزن یا مادرشوهر خواهید شد بس بااون مهربون باشید
خانم عروس بیچاره اگه شوهرت رو میخواهی علنی با خواهراش مخالفت نکن – بشت سرشون بیش شوهرت اصلا حرف نزن برعکس خوبی شونرو بگو مطمین باش شوهرت بشت سر شما ازت دفاع خواهد کردو میکنه ولی به شما نمیگه ولی شما همیشه خوبی های اونها رو بیش شوهرت بگو تا اون در نبود شما از شما دفاع کنه همیشه همیشه همیشه ووقتی به اونا بگه که شما همیشه ازشون تعریف میکنید به طرز عجیبی خواهر شوهر ها با شما مهربون میشن—خوشبخت باشید
اون موقع تازه 2ماه از نامزدیمون گذشته بود خب اصلا دلم دیگه نمیخواست برم اونجا و ببینمشون خونه ی همه ی فامیلاشون رفتم جز اونا اما 7 فروردین گفتم یه وقت دلشون نشکنه دوباره رفتم دیدنشون. اون موقع گذشت تا شب کنکورم که حالمو گرفتن و تمام زحمتم بر باد رفت اما یک ماه بعدش دوباره دلم نیومد نرم رفتم از اون موقع تا الان 2،3 بار گریمو در آوردن اما من اصلا به روشون نیاوردم و همش خوبی کردم بهشون اگرچه میدونم که اونا تغییری نمیکنن ولی خب حداقل خودم میدونم که کوتاهی نکردم الان با اینکه اونا دوستم ندارن دوستشون دارم و اونا میدونن و خدای خودشون! «تو نیکی میکن و در دجله انداز* که ایزد در بیابانت دهد باز»
خواهش می کنم راهنماییم کنید من هنوز نامزدم و کم تجربه! پس فردا شب، شب یلداست و خواهر شوهر و مادر شوهرم تو خونه تنهاان امشب همسرم گفت آدم از یه طرف دلش واسشون میسوزه از یه طرف بریم اونجا ناراحتمون میکنن. حالا به نظرتون ما بریم اونجا یا نه؟ خواهش می کنم راهنماییم کنید
من پنج ماهه عقد کردم و با خانواده همسرم رابطه خوبی داشتم اما از همون اول از خواهر شوهرم کینه به دل گرفتم سر مهریه و سر ناسازگاری برداشتم پیش نامزدم ازش بد میگفتم تا کار خودم را کردم و نامزدم با او دعوا کرد اما خواهر شوهر من حامله بود و بچش سقط شد حالا من و نامزدم عذاب وجدان گرفتیم و همسرم میگه تقصیر تو بود لازم است که بگم من رابطه ام با برادر شوهرام هم به بدی کشیده شد و همه میگویند که تقصیر همسر اوست حالا نمیدانم چه کنم و چه جوری خودم و همسرم را نجات بدهم میترسم اگه به خانه انها بروم با برخورد بد او مواجه بشم شما بگویید من چه کنم در ضمن بگویم ما نمیدانستیم او حامله است و چند بار او سقط جنین داشته حالا من چه کنم
دوباره سلام شانس منو میبینید؟! حالا که من دیشب اتفاقی اینجارو پیدا کردم دیگه هیج کس پیدا نمیشه که به من کمک کنه. چراااااااا؟!!!!!!!!!!!
چرا هیچکی منو کمک نمیکنه فردا شب چله است. کمکم کنید گیج شدم خواهش می کنم…
سلام نگیین جان نمیدونم عروسی کردی یا نه -به هرحال با مهربونی از شوهرت بخواه تورو از اونجا دورکنه بهش بگو توی احادیث اومده که اگه اقو.ام باهم همسایه بشن بینشون دشمنی ایجاد میشه ولی به مادر شوهرت بی احترامی نکن ونذار اکسی بفهمه چه نقشه ای تو ذهنت هست تازه به شوهرت هم صراحتا نگو بیش شوهرت الکی هم که شده از مادرش و خوبیهاش تعریف کن. اگه میشه برید شهر خودتون زندگی کنید نمی دونم چرا توهم مثل من اینقدر خودتو کم ارزش میدونی؟خیلی به مادرشوهرت رو دادی که این کار رو بات کرده فکر کنم خود کم بینی و فکر می کنی بهش احتیاج داری از اول خودتو بیش اون ذلیل کردی اونم که عقده ای بوده به جای احترام تحقیرت کرده – مشکل خودتی – به ارزشها و استقلال قبلی خودت فکر کن خدا ادمو ازاد افریده در ضمن مادر شوهرت به والدینت حسادت میکنه که اون حرفو زده و مسلمون واقعی نیست چون بهشون تهمت لقمه حرام خواری زده. ولی در هر رفتاری و حرفی که میخواهی بزنی رضایت خدا و حرمت اونها رو مد نظر بگیر. ما میخواهیم فردای قیامت جواب خدا رو چی بدیم تو بد نباش اونم یه روز یا درست میشه یا دست ازسرت برمیداره در مجموع احساسم اینه برای خودت ارزشی قایل نیستی و باعث میشی فرصت لب ها در هر نقشی (بدر/مادر/ مادرشوهر/برادر/حتی شوهریا دوستان )ازت سوئ استفاده کنند.خداحظ مواظب خودت باش
مهسا جون شايد دير برات كامنت گذاشته شد ولي عزيزم شما اول نيت كن كه براي رضايت خدا به اونا محبت كني بعد اگر هم رفتار بدي از اونا ديدي به خودت يادآوري كن «پيامد نوعدوستي قدرناشناسي است»
شما براي رضايت خدا اين كار رو مي كني پس قاعدتا نبايد انتظار داشته باشي خدا هم يك كاري برات بكنه ولي اون انقدر مهربونه كه اين كردارها برات ثبت مي شه
سلام اوین مرسی که جواب دادی به من. حرفت درسته اگه من واقعا بدون چشم داشت به اونا محبت کنم دیگه از رفتاراشون اذیت نمیشم دیگه دعا کن بتونم
سلام مهسا خانم خیلی اشتباه میکنی که بین شوهرت و خواهرش دشمنی درست میکنی معلومه داری از محبت شوهرت سوئ استفاده میکنی تو نامزدی معمولا مردا رف زنشونو میگیرن چون رودروایسی دارن ولی بعد از مدتی بر علیه تو طغیان میکنه اوضاعتو ازین خراب ترنکن بشت سر خواهرشوهرت بدکه نگو هیچ خوبشم بگو دیگه هم ازین اشتباها نکن اگه به زندگیت علاقمندی خواهرانه بهت میگم اخر دشمنی با خواهر شوهر از دست دادن شوهره این واقعیت میخواد بهت بر بخوره یا نخوره -خداحافظ
چرا اینطور میگی؟! من فقط همیشه از همسرم خواستم که هرطور خانوادش با من رفتار میکنن باهاشون همونطور رفتار کنه یعنی حرفم اشتباهه؟
سلام به من هم کمک کنید.من از مادر همسرم متنفرم زیاد.کدوم شما تا بحال واسه مادر شوهرتون تولد گرفتید؟من اینکارو کردم.نمیدونم تا دلتون بخواد محبت کردم ولی اون بهترین لحظه های زندگیمو به هر نحوی خراب کرد.من چه طوری رفتار کنم؟اون به من حسودی میکنه چون من خیلی تو مهمونیها به خودم میرسم.فکر میکنه من رقیبشم.به شدت حسوده.بگید من چه کنم؟
سلام دریا جان، من درک می کنم خیلی سخته چون گاهی من هم این حس رو داشتم اما شما فقط همسرت برات مهم باشه و فقط به فکر رابطت با ایشون باش و طوری رفتار کن که اصلا متوجه کارهاشو رفتاراش نمیشی اینطوری بعد از یک مدت حتی اگه اون تغییر نکنه دیگه تو حداقل خودت اذیت نمیشی به نظر من که اون از قصد اینطور می کنه که اذیتت کنه اما اگر تو بی توجهی کنی خودش اذیت میشه و تو آسیبی نمیبینی!
مرسی از نظرت میشه سنتون و اینکه چند ساله ازدواج کردیدو بگید؟
راستی یادم رفت بگم این حس تنفر اول از همه تو روحیه ی خودت تاثیر میذاره نمیگم دوستش داشته باش اما سعی کن حداقل هیچ حسی نسبت بهش نداشته باشی
سلام دریا جان شاید برات تعجب آور باشه اما من الان نامزدم اگه میگم خودم تجربه اش رو دارم چون تا الان به اندازه ی 4 ،5 سال سختی کشیدم چون از روز اول هم چیزها و رفتارهای عجیبی دیدم من 19 سالمه اماچون پیش مشاورای زیادی رفتم خیلی چیزارو میدونم شاید از نظر خیلی ها بچه ام اما شاید یه بچه بیشتر از یه آدم 50 ساله درک کنه چون مشکلاتم خیلی زیاد بوده. بازم میگم اگه مادر شوهرت اینطور رفتار می کنه فقط واسه اینه که تو رو آزار بده تو به رفتاراش توجه نکن و اگه مثلا اون از سسی که درست کرده یا خریده تو هم بگو آره واقعا خوشمزس به منم یاد بده یا از کجا خریدی؟! اینطوری هم دید شوهرت نسبت بهت خوب میشه هم مادرشوهرت میفهمه که تلاشش واسه ناراحتیه تو بی نتیجه بوده و بی خیال میشه به امید خدا.
دزیا سلام بازم محبت و احترام کن -اما اگهنتیجه نگرفتی بدون ذاتش همینطوره و ببین فقط نسبت بتو اینطریه یا نسبت به هر کس چیزی بهتر ازون داره -شاید ازون اداماست که به همه حسودی میکنه اگه اینطوری بود زیاد به حرفها و کارهاش و توقع هاش اعتنا نکن .ولی بیش شوهرت اصلا اصلا ازش بد نگو بذار شوهرت همیشه بیش اونا چبزی داشته اشه ازت دفاع کنه – من یه بدر شوهر دارم بنده بوله و بسیار دهن بین اگه الان یکی بیشش ازمن تعریف کنه بشت سرش اون میگه اره به به چه عروسی دارم اما همون ادم تو همون مجلس بلا فاصله اگه دوباره یه حرفی بر علیه من بزنه فوری بام دشمن میشه و طرف تایید میکنه حزب باده اصلا از خودش نظری نداره چشمش به دهن دختراشه یه روز میرم خونشون به به سلام عروس گلم فرداش میرم نگاهم بزور میکنه جواب سلامتم نمیخواد بده البته ادم بی سوادیه توقعی ازش ندارم ولی منظورم اینه که دیگه نمیشه کاریش کرد -منم دیگه به حرفها و گوشه کنایه هاش اعتنا یی نمیکنم سعی کن اخلاق افراد خانواده شوهرتو بشناسی و مجبور نشی هی راه های مختلفو امتحان کنی
سلام من و شوهرم یک سالو نیمه که ازدواج کردیم به خاطر اختلاف فکری و عدم کفویت بسیار سخت گذشت ( من ارشد میخوندم اون کارگر ساده زیر دیبلم ولی بسیار باهوش و استعدا بود)و هردومون تحمل کردیم اما من فکر میکردم بالاخره یه روز راهی برای کنار اومدن بیدامیکنیم تا اینکه مادر شوهرم فوت کرد خواهر شوهرام با اینکه به مادر مریضشون و در مراسمات فوت اون خدمت کردم بهم بی اعتناعی کردند چون منو از خودشون بالاتر میدیدن فکر میکردند خودمو میگیرم خلا صه اونها هم به مشکلمون اضافه شدند و گلایه ها و شکایت ها ازاز من به شوهرم رو شروع کردند و شوهرم که ادم بسیار حساسی بود واقعا فکر کرد زنش بدردش نمیخوره و هرروز گوشه گیر تر شد تا اینکه این اواخر زیاد بهم اصرار میکرد خونه مادرم برم میرفتم ولی ازاینکه اون منو می ذاشت تا اخر وقت وخودش حدود 11 شب به بعد می اومد دنبالم اعصابم بهم می ریخت با خودم میگفتم چرا اینقدر ازمن فرار میکنه؟ یا هروقت حرفمون میشد فوری میگفت مجبور نیستی بمونی برو خونه بابات .در مجموع مدتیه بهش شک کردم یه بار وقتی باهم برگشتیم خونه بوی مشکوکی شبیه بوی تریاک به مشامم خورد ولی اون گفت کاغذ سوزونده دو مرتبه دیگه یک بار نیمه شب و یکبار صبح زود وقتی خواب بودم با همون بو و یک بوی سوختنی ازخواب بریدم با شتاب خودمو به اشبزخونه رسوندم شوهرم بای گازبود و داشت ابزار های بلاستیکی کارس- سفیدکاری- را به اصطلاح خودش روی گاز اصلاح میکرد ولی بوی تریاک لابلای بوی بلاستیک سوخته کاملا معلوم بود -من تریاک رو دیدم وبویش راهم میشناسم اونها مادر ی سرطانی داشتند که اواخر عمرش تریاک میخورد و استنشاق میکرد – بعد ازاین دو سه بار که غافلگیرانه بالای سر شوهرم ظاهر شدم دیگر چیزی ازین موارد ندیدم و ضمنان او رادر خانه تنها نگذاشته ام -یک هفته تمام که این چیز هارو ازش دیدم همه بدنم دچار درد عصبی شد و شبها خوابم نمیبرد یا بانگرانی ازخواب میبریدم چیزی بهش نگفتم نمیدونم درست دیدم که با اطلاعاتی دارم و نوع صحنه ها بعید میدونم اشتباه کرده باشم شاید به خیال خودش تفننیه و معتاد نمیشه شایدم از قبل مصرف میکرده و من نمیدونستم نمیدونم با این قضیه چور برخورد کنم ولی بعد از این ماجرا یکم محبتم و توجهم رو بیشتر کردم از گوشه گیری در اومد-عزیزان لطفا راهنماییم کنید تازه تصمیم گرفته بودم بچه دار شم که شدیدا تردید کردم با همه عشق و علاقه ای که بهش دارم اما با این یکی نمیتونم کنار بیام اگه جدی بشه به عشق مقدسم وبه زندگیم لگدخواهم زد -.منتظر راهنمایی شما هستم
من عذاب وجدانم چرا هیچ کس به من کمک نمیکنه نگاه کنید اینجا هم شانس ندارم خواهش میکنم بین دو راهیم کمکم کنید دلم گرفته
خودتان را جای او بگذارید. اونطوری عمل کنید که دوست داشتید با شما در این شرایط رفتار کنند. بعد از اینکه فهمیدید چه کاری رو می پسندید..همان را با نیت رضایت خدا- نه اینکه فلانی یا فلانی خوشش بیاد یا عزیز بشم پیش فلانی – اون کار را انجام بدهید.
سلام.مرسی که بهم جواب دادید.مادر شوهرم فقط نسبت به من اینطوریه.بقیه خیلی هم دوسش دارن.من شوهرم پسر بزرگ خونه هست و غیر خودش یه داداش کوچکتر داره و خواهر نداره.من 2 ساله ازدواج کردم.مثلا ا کارهای مادر شوهرم اینه که تو جمع به اون پسرش میگه زن نگیریها زن چیه.من فوق لیسانسم و همسرم مهندس هست.من هیچ وقت کارای خانوادشو نگتم بهش.یه بار مهمون داشتم از میز چیدنم مادر شوهرم حسودیش شد تو مهمونی فقط از سس لازانیا که خودش خریده بود تعریف کرد.بعد غذا داشت به فامیلشون اروم میگفت اوایل که پسرش ازدواج کرد چشم دیدنمو نداشت الان عادی شدم براش.من بعد مهمونی کلی گریه کردم و به شوهرم گفتم و تقصیرو گردن اون انداختم.دیگه احساس میکنم ظرفیتم تموم شده.کمکم کنید.دیگه تحملم مثل قبل نیست.حالم بهم میخوره از رفتارهای بقیه
سلام مهسا جونم و بقیه.مهسا جونم کی گفته شما بچه اید عزیز.بزرگی به شناسنامه نیست.من 28 سالمه .مرسی که جواب میدید هم شما هم بقیه.ممنون
سلام مرسی عزیز فقط امیدوارم که حرفام برات مفید بوده باشه دریا جان و تونسته باشم کمکت کنم.
سلام خانم چرخ نیلوفری امروز فرصت کردم راهنماییتان را بخوانم متشکرم برام دعا کن من حق هیچگونه اعمال سلیقه ندارم چه رسد به دفاع شخصی0پدر شوهرم مثل کوه پشت سر همسرشه0همسرم با مانتویی بودنم مشکل نداره وگاهی در بر ابر تمام سختی هام میگه واگذارشون کردم به خدا 0به خاطر اون که میگه احسان به والدین کنید دستم بسته است 0مادر شوهرم دشمن زیاد داره تو فامیلش خیلی حساسه دشمن شاد نشه منم تو این قضیه کوتاهی نکردم تا حدی که همه غبطه میخورن0اما پیش فامیلهای من ابرو برام نذاشته با چادر چروک و مقنعه اومد عروسی خواهرم و کلی حرف نیش دار زده بود 0شب عروسیم ابرو برام نذاشت با نگاهش با رفتارش از عروسیم کابوس برام ساخت0هر وقت برا همسرم تعریف میکنم سکوت میکنه تو خودش میره 00از زیبایی زبانزد بودم و الان موهام کم شدن و صورتم پر جوش 0عزیزم مادر شوهر من رو راست نیست 0هر کار کنم تو خفا بیچارم میکنه همین الان که احترامش را دارم و در برابر حق و نا حقش چشم میگم تو خفا .اذیت میکنه و جلو شوهرش و پسرش میوه تو دهنم میذاره تو خودمم برم دست پیش میگیره شوهرش میاد دعوا که چرا با مادر خشک رفتار کردی
یک بار همه چیز را گفتم اما شوهرش باورش نشد تازه وضعیت بدترم شد چند روز مریض شد و بعد تنها گیرم اورد و تهدیدم کرد که خوشبختیت و بد بختیت دست منه و000اخرشم بهم گفت شوهرش پشتشه 0خستم کاش دست بر میداشت 0یادمه یک بار یک درسام را افتادم سر دروغ گوییش که فلانی از مکه اومده باید حتما بیای این سه روز خونش وگرنه ناراحت میشه بعدها فهمیدم فلانی همچین اخلاقی نداره 0خلاصه اول با نیرنگ و درغ و الان با تهدید به اهدافش میرسه0منتظر راهنمایی تمام دوستان هستم اجرتان با امام رضا
راستی از خانم کمکم کنید کمال تشکر را دارم0انشااله برای طرحم میریم به منطقه محروم اما به نظر شما چه کار کنم که خیلی روی من زوم نکنند و با رفتن ما شری به پا نشه؟چون رفتن فرزندشان به شهر دیگر را دشمن شادی میدانند؟
اگه شوهرم در مقابل سوال منکه چرا در مقابلشون سکوت میکنی بگه چون براشون حریم میندازم من چه جوابی بهش بدم ؟
من به علاقه شوهرم نسبت به خودم شک دارم چون عقیده دارم اگر به من علاقه داشت بعد از سه سال جلوی مادرش میایستاد البته نه با بی احترامی بلکه حدود را مشخص میکرد آیا این حس من اشتباه است؟
و خانم چرخ نیلوفری خیلی وقتها شده که در درونم حس میکنم به راحتی میتوانم جوابهای گویا و برنده که خارج از کوچکترین بی احترامی است به او بدهم اما من بیشتر به خاطر حس درونیم که حریمی برای دیگران و خودم قایل هستم نمیتوانم این جوابها را بدهم و به فکر عذاب وجدان بعد از این جوابم هم هستم و آیا باید منتظر باشم که شوهرم بگوید خودت جوابشان را بده ؟وقتی حس میکنم که شوهرم دوست ندارد من هم راضی به این عمل نیستم.
قبول دارم که خیلی بهشون رو دادم و با احترام باهاشون رفتار کردم تا بهم بی احترامی نشه اما اینطور نشد ، خواستم براش دختری کنم و با تمام وجود خواستم بهترین باشم تا توی غربت جای مادرم باشه اما نشد حال بعد از دوسال و نیم عقد و شش ماه که از عروسیم میگذره بگید الان تا دیگه دیر نشده چه جور باشم؟گفتی در آینده شوهرت ، فرزندت ، همکارت بهت اجحاف میکنند چه کار کنم تا نکنند؟من چون آزادی خودم برایم مهم است به شوهرم هم آزادی میدهم حال شما بگویید آیا اشتباه میکنم ؟ این نکته را هم بگویم که او از آزادی سوء استفاده نمیکند و به پاکیش ایمان دارم.
سلام نگین خانم امروز تصادفی به این وب امدم من به عنوان یک مشاور مذهبی باید بگویم همسرتان را پیش یک روحانی با سواد و با تجربه ببرید تا حیطه ااحسان به والدین را برایشان مشخص کند دخترم به خاطر انکه تفاوت دیدگاه با مادر همسرتان دارید انشاله فاصلیتان را زیاد کنید در ضمن از نظر فقهای اسلام مرد اجازه ندارد هممسرش را مجبور به چادر زدن کند چه برسد به مادر گرامیشان دخترم استرس اول بر پوست اثر میگذارد بعد بر سیستم دفاعی بدن مراقب سلامت جسم و روان خودت باش و امیدوارم همسرتان از دین نگاه عمیق تری پیدا کنند من خود زمانی همسرم را قربانی افکار اشتباه خود کردم امروز دخترم بزگ شده و از من متنفر است هر چند 6ساله بود که مادرش پس از انکه مادرم او را افسرده و بیمار کرد به علت اختلال حواس راه خانه را گم کرده بود و در اتوبان به طرز وحشتناکی تصادف کرد و کشته شد دخترم مرا دوست ندارد ارزویم ان است فقظ یکبار بابا صدایم کند همسر دومم کجا و همسر اولم کجا روزگارم را سیاه کرد اینقدر دخترم را ازار داد که سپردمش به مادر مادر مرحومش دخترم الان متخصص قلبه و وقتی بهش سر میزنم مرا با فامیل صدا میزند الان هم امریکاس 6ماهه انجاس به همه تماس گرفته جز من حتی به زن دومم مادرم که بعد از ده سال افتادگی بوی گندیدگی گرفته بود سراغ دخترم رفتم و از او خواستم به سر خاک مادرش بره و بگه حلالش کنه فردایش مادرم مرد اما دخترم را تا چند ماه ندیدم و به منشی اش گفته بود اجازه ورودم را ندهند همسر دومم هم از طرفی همیشه با 3پسرمان مسافرتند و اگر اعتراضی کنم 3 پسرانم کتکم میزنند همسرم خوب حریف مادرم بود اون زمانها مهریشو ازم گرفت وتا تونست زجرم داد امیدم دخترمه که میدونم اهل نماز و روزست چی کار کنم بهم نزدیک بشه تمام شهر از سخاوتش میگن از انسانیتش الهی خدا پشت و پناه دخترم باشه شماها هم مثل دختر من الخص دخترای غریب من میدونم الان تو دل پدراشون چی میگذره التماس دعا
جناب «شرمنده» در مطلب شما دو چیز را نفهمیدم
شما که مشاور مذهبی هستید چرا این مشاوره شما کمکی به زندگی خودتان نکرده و یک همسرتان به یک صورت و همسر دوم به صورت دیگر از شما جدا هستند. فکر نمیکنید این مشاوره مذهبی شما اول باید در زندگی خودتان شکوفا میشد بعد زندگی دیگران را آباد میکرد.
دوم اینکه در این راه حل که شما ارائه دادید یعنی مراجعه به یک روحانی تکلیف کسانی که دید مثبتی نسبت به مذهب به نوعی که الان در صحنه است ندارند چیست. افراد زیادی در جامعه ما خدا و پیغمبر را قبول دارند اما نمیخواهند در مورد چهره فعلی که از خدا و طرفدارانش ساخته شده یک کلمه هم صحبت کنند.
أقا مهران این خصلت خیلی از آدم هاست!تا وقتی یه مشکل واسه خودش پیش نیومده راه حل داره اما وقتی همون مشکل برای خودش پیش میاد انقدر درگیر میشه که حتی راه حل هاش راجع به اون رو فراموش می کنه. پس نباید قضاوت کرد!
نگین عزیز به نظر من احترام قائل بودن متفاوت هست از این چیزهایی که شما تعریف می کنید. احترام وقتی معنی پیدا می کنه که دوطرفه باشه. اگر یک طرفه باشه دیگه اسمش احترام نمیشه. میشه اجبار، احتیاج، ترس، نیاز، تو سری خور بودن و چیزهای دیگه…
به نظر من شما باید آروم آروم قدم برداری و راههای مختلف را تست کنی… چرا اگر می توانید جواب گویا بدهید که خارج از احترام هم نیست، نمی دهید؟ اگر به این منوال پیش بروید که روز به روز وضع بدتر میشود. شاید مجبور شوید گاهی به روش نادرست او ( که جلوی دیگران به نحو دیگریست و پشت سر به نحوی دیگر) عمل کنید بدون اینکه واقعا به فرد نادرستی تبدیل شوید.
شما در مقابل خودتان، شخصیتتان، آبرویتان «وظیفه» دارید. وظیفه دارید که اینها را درست حفظ کنید. اگر احترام به والدین وظیفه است.. حفظ اینها هم وظیفه هست… فرقی درش نیست.
بهتان پیشنها د می کنم فصل «زندگی در این دنیا» از کتاب راه کمال نوشته آقای دکتر بهرام الهی را بخوانید تا به ترتیب حقوق و وظایف و نحوه رفتار صحیح، آشنایی درستی پیدا کنید.ترتیب رعایت حقوق به این صورت است:
روحم، جسمم، همسرم، فرزندانم، والدینم، صله رحم و به همین ترتیب دورتر میشود. شما حقوق اولیه را ندیده می گیرید و این اشتباه است.
در مورد عذاب وجدان هم، وقتی صحیح است که کار اشتباهی کرده باشیم وقتی فکر می کنیم کار صحیحی انجام می دهیم، در جهت انجام وظیفه مان و در قبال مواردی که بالا ذکر شد دیگر عذاب وجدان نباید باشد واگر هم هست باید آن را پس بزنیم. مثلا مادری بگوید از اینکه چند ساعت در هفته برای خودم اختصاص می دهم و بدون فرزندانم هستم یا تفریحی می کنم عذاب وجدان دارم.. این عذاب وجدان صحیح نیست چون کار خلافی انجام نشده ..به جسم و روان خودش میرسد تا بعدا بهتر بتواند به فرزندانش که در سلسله حقوق و وظایف در مرحله چهارم هستند برسد.. باید فکر درست را پیدا کنیم تا بفهمیم عذاب وجدان کی درست است.
خیلی خوب هست که شما اینقدر نیتتان خوب بوده که می خواستید مثل دختر برایشان باشید. حالا هم قرار نیست دشمن بشوید ولی مجبورید که سیاستی اتخاذ کنید. شاید لازم باشد که تدبیر در ما رشد کند و از سادگی زیاد کمی بیرون بیاییم بدون اینکه تبدیل به مار و روباه شویم.
شاید لازم هم نباشد منتظر شوید همسرتان به شما بگوید خودت جوابشان را بده. شاید او هم مثل شما اصلا نمی داند چه حق و حقوقی در اولویت است. الان شما به عنوان همسرش در رتبه بالاتری از والدینش قرار دارید. او هم نمی داند. به او بگویید که برای حفظ زندگیتان مجبور هستید صحیح تر عمل کنید و پس از مطالعه و متوجه شدن مطلب، ترتیب حقوق را برایش توضیح دهید.
امیدوارم امام رضای عزیز هم نظرشان به زندگیتان باشد. ممنون میشوم اگر به زیارتشان رفتید یادی از ما هم بکنید.
یک نکته مهمی را یادم رفت بگم و اون اینکه از خدا کمک بگیرید.. در هر قدمی که می خواهید بردارید ازش کمک بگیرید که فکر صحیح و روش صحیح را به شما یاد بدهد (به ذهنتان بگذارد) و کمکتان کند.
آقا مهران سلام.شایدایشون اون زمان مشاور مذهبی نبودن.زندگی آدمارو پخته میکنه.به حرحال آقای شرمنده حقیر واقعا متاسف شدم براتون خدا مشکلتونو حل کنه.نگین عزیزم الهی من قربونت برم شما خیلی خانمی اینکه هنوز بقیه رام اخلاقت نشدن جای تعجب داره.ولی من مطمئن هستم تو فاصله خودتو با مادر همسرت بیشتر کن.احترام بذار و نذار ازت سو استفاده بشه.من الان خودم شیوم اینه داره بهتر میشه همه چی
نگین خانم سلام برای اینکه نذاری بهت اجحاف بشه باید یک کمی فعالیت اجتماعی ات را بیشتر کنی یک شغل باره وقت تدریس یا … که طرز رفتار دیگران رو در موقعیت های مختلف ببینی طرز مطالبه خواسته ها و حق و حقوق – طرز اعتراض و ابراز نظر محترمانه و – ازهمه ممتر اثبات شخصیت خود به جمع
سلام دریا جان و تمام دوستان عزیز راستش دریا جان در فامیل همسرم 0بین اقوام خودم .دانشگاه و همه جا خیلی عزیز و محبوبم جز برای مادر شوهرم .خیلی از ادما یی که مادر شوهرم دشمن حسابشون میکنه و دایم باهاشون درگیره از جمله خواهرش مادر شوهرش برادرش زن برادرش خواهر شوهرش وتقریبا اکثر فامیلشون خیلی احترامم را دارن هر چند به مرور زمان این احترام و ارزش بیشتر شد .البته مادر شوهرم به هیچ عنوان علاقه نداره من بدون وجود او با فامیلش ارتباط داشته باشم و از وقتی به هر 2 طرف فهماند یعنی قبل از عروسیم فاصله ها شکل گرفت.امشب خانه مادر شوهرم بودم همسرم ازم خواسته بود کار نکنم اما همین که همسرم رفت دستشویی مادر شوهرم صدایم زد و گفت بیا کمکم غذا بپزهر چند من همراه خودم شام اورده بودم 0قبلش هم رفتیم برا سرما خوردگی همسرم دکتر شوهرم رفت تو اتاق امپول بزنه بیمار کنار مادر شوهرم بهش گفت ماشاله دخترته چقدر رشید و قشنگه جوابش جلو خودم گفت عروسمه صورت مهم نیست کاش سیرت قشنگ باشه و رفت اونطرف نشست .حرف تحصیلاتم که میشه غیر مستقیم کلی کنایه میزنه .شوهرم میگه عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد میگه خیری واسه 2تامون هست که بعدا میفهمیم میگه اگه اگه خوب بود ما تا اخر اصفهان میموندیم و پیشرفت نمیکردیم میگه خسته شدم اول باور نداشتم و هر روز که میگذره هر چی هم ظاهر را حفظ کنه بیشتر رسوا میشه و میشناسمش به خاطر اینکه مادره حرمتش را نگه داشتم و میرم خیتی وقتا خودش بدون اینکه حتی من حرفی بزنم پای جا نماز گریه میکنه و میگه واگدار کردم به خدا ..از طرفی هم همسرم بهم میگه به خانوادت نگو ابروم جلو بابات میره وقتی مادر و پدرت را میبینم و تفاوت ها را حس میکنم خیلی ناراحت میشم مامان و بابات خیلی با شعور و فهمیده هستن دوست ندارم روبه روی هم قرار بگیرن و بی شعوری و نفهمی خانوادم را ببینند این وسط این منم که تباه میشم و پیش خانوادت کوچیک میشم .امیتونستم به مادر شوهرم بگم شوهرم دوست نداره جایی کار کنم یا هم میتونستم چشم بگم و انجام ندم و یابو اب بدم اما راستش تو امتحانات من و شوهرمه وتا 2 هفته دست کم باید اعصابمون خورد باشه از پدر شوهرم یک روزظهر چنان لرزه ای به جونم انداخت که تا چند شبب کابوس میدیدم و با صدای فریاد خودم بیدار میشدم .البته مادر شوهرم وقتی 2 رو شد که پشت سرم حرف زده بود و شوهرم ناراحت شده بود یک بار از زبان مادر شوهرم شنیدم که بهم گفت اسمتو بیارم شوهرت ترش میکنه بذار خودم درستت میکنم میترسم اینقدر لوست کنه که پررو شی اگر شوهرم بهم توجه نشون بده پدر شوهرم میگه بذار یکم سختی بکشه همیشه که نباید تو پر قو بود اما ای کاش شماها کنار من بودید و میدیدید جایگاه و شرایط دخترشون تو خانوااده را خدا شاهده یک بار شوهرم ازش درخواست یک کار کوچیک کرد بعدش مادر شوهرم و پدر شوهرم منو بیچاره کردن که برو به شوهرت بگو فلان و بهمان تا مدتها هم مادر شوهرم میگفت.از لحاظ مادی و عاطفی کوچکترین خلا نداره وکوچکترین ناراحتی دخترشون را نمیتونند ببینند اما هیچ وقت درکشون نمیرسه که منم مثل دخترشون نور چشم مادر و پدرمم راضی نیستند کسی به دخترشون ظلم کنه .درد دل من زیاده و حوصله ی متن کم با این وجود خدا را شکر میکنم به خاگر همه چیز و همیشه اخرین دعایم اینه که راضیم به رضای خدا .در اخر خدمت اقای شرمنده بگم همین که از خطاهاتون شرمنده شدین کار بزرگی کردید شما پدرپد و با تجربه و من در جایگاهی نیستم که شما پدر عزیز را راهنمایی کنم اما پسرهایتان را فراموش نکنید اگر تکیه گاه خوبی برای همسرتان باشید البته به حق هیچ گاه به پسرها پناه نمیاورد .چه اشکالی دارد شما خانمتان را به سفر ببرید و سعی کنید در سفر مرد اید الش باشید شاید همسرتان از لحاظ روحی نیاز دارد هر چند وقت یکبار به سفر برود.و دخترتان ایا حرفهای شما را شنیده احتمالاروزی مشخص سر مزار مادرش میره جست وجو کنید پس از انکه زمانش را فهمیدید دستنه گلی زیبا خریداری کنید و سر مزار همسر مرحومتان بروید و سر صحبت را با دخترتان باز کنید.دخترتان را در اغوش بگیرید و تمام احساستان را بهش بگید و اجازه بدید اونم احساساتش را حتی اگه منفیه بگه.
چرخ نیلوفری عزیز متشکرم از کتابی که معرفی کردی انشاله در اسرع وقت خریداری و مطالعه میکنم .در زمینه سلامت دندانتان و سوالات دندان پزشکی خوشحال میشم اگه سوالی داشتید کمکتان کنم تعریف از کار خودم نمدکنم اما تو این زمینه جز دانشجویان برتر دانشکده ام .
قطعا همینطور هست.. از لطف شما خیلی متشکرم.
نگین جان خیلی خوشحالم که با خانم محترم و با شخصیتی عین شما آشنا شدم.امیدوارم همه کارات درست بشه.من جدیدا سعی میکنم فکر کنم همه کسایی که باعث اذیتم میشن وجود ندارن.اینجوری خیلی راحتتره.امتحان کن.موفق باشی
به نظر من دو چیز در زندگی عامل آرامش محب وگذشت.
سلام مادر شوهرمن مهربونه اما خیلی دهن بینه.من مادرشوهرمو مث مادرم دوس دارم اونم منو دوس داره اما…….تا وقتی خواهر شوهره بیاد همه چی عوض میشه خواهرشوهرم در شهر دیگه ای دانشجوئه.و دو سه سالی ازمن بزرگتره و مجرد.اتیش بیاره.شوهرمم خیلی بهش علاقه منده
رز جون سلام دقیقا» من هم گرفتار همین مشکلم اما خواهرشوهرمن متاهله دو تابچه هم داره شوهرم جونش به اون بسته تا جایی که مسافرت بریم همه فکر میکنن اونا زن وشوهرند تازه از همه بدتر مادرشوهرم پشت سرم میگه عروس من فکر میکنه پسرم میخواد با خواهر خودش(خواهرشوهرم )ازدواج کنه دارم آتیش میگیرم شوهرم هم فقط به خواهرش اهمیت میده اگه راهی پیدا کردی به منم بگو
سلام.فقط پدر مادر همسر مهمه رز جونم.خواهر برادر که دیگه مهم نیستن.ازدواج کنه هم بهتر میشه هم علاقه شوهرتون بهش کمتر میشه.و هم مطمئن هستم هر چقدر هم بهشون علاقمند باشه علاقش به شما 2 برابر هست .حرفاشم اصلا مهم نیست .در یک کلام زیاد جدی نگیرش
سلام دوستان من سه سال و چند ماهه که نامزد کردم ولی به دلیل مشکلات مادی که از طرف خانواده همسرم به ما تحمیل شد نتونستیم به خونه خودمون بریم طوری که پدر شوهر ومادر شوهر از همسرم خواستن با اونا از لحاظ مالی شریک باشیم و انها در عوض واسمون عروسی بگیرن و خونه کرایه کنن و همسرم برای مدت نامزدی و خوبی در حق اونا قبول کرد طوری که در این مدت فقط پول تو جیبی و جالب اینجاس که با منت به ما میدادن و کافی نمیشد و من و همسرم تحمل می کردیم وضع مالی اونا خیلی بهتر شده بود ولی طوری خواهر شوهرام بد خرجی می کردن که پولی واسه اینده ما نمی موند و با وجود مخالفت هایی که من میکردم مادر شوهرم همسرمو تشویق می کرد و گول میزد که همسرم دو سال و نیم بیگاری کرد و خواست وفای به عهد کنن ولی اونا به طرز شگفت اوری منکر شدن و ما رو بازی دادن با همسرم به خونه ما اومدیم و اینجا زندگی میکنیم و از صفر شروع کردیم و با وجود اینکه پدرم کمک کرد تا افسردگی همسرم خوب بشه خیلی سختی کشیدیم الان همسرم کارای اونا رو بعد یک سال فراموش کرده و اشتی کرده و منم به خاطر همسرم چیزی نگفتم ولی اونا دوباره فکر اخاذی به سرشون زده و همسرم معتقده باید در حق پدر مادرمون تا میتونیم خوبی کنیم ولی من از نامزدی و اینکه همه زحمتمون رو دوش خونواده منه خسته شدم و عاشق همسرم به نظر شما چکار کنم؟
دیگه دارم میزنم به سیم آخر با یه خونواده ای وصلت کردم که خیلی کوته فکرن و خیلی دیدشون محدوده ، بام مثل یه غریبه رفتار میشه و انگار از خداشون بوده که دخترشون هر چه زودتر شوهر کنه بره اصه دخترشون اهمیت نمیدن ، یه خواهر زن دارم که همش به اون میرسن و تموم توجهشون به اونه ، چرا؟ چون اون دانشگاه سراسری قبول شده با رتبه بالا چون اون بلده چه جوری دروغ بگه و پدر و مادرشو خر کنه ، من به درک خیلی دلم واسه خانومم میسوزه که انقدر تو خونوادش بی ارزشه .
به نظر من باید به خونواده همسر محبت خشک و خالی کرد و فاصله گذاشت
ایرانی ها اگه دماد بد کنه لال میشن جواب بدن چون زندگی دخترشونه ،اما عروس بدبخت رو خوب میچزونن،چون دختره و حقوقی نداره،انشاالله هر کی بد میکنه خدا هم اونجور بچزونتش مثل خانواده شوهرم که نزاشتن عروسی بگیرم و دلم رو بد شکستن و با اینکه عسلویه زندگی میکنم و از همه کسم دورم و افسردگی گرفتم بازم راحتم نمیزارن من که میسپرمشون به خدا…
با سلام
از اين حرفها و نظراتي كه خوندم تقريبآ همه خانواده شوهر ها مثل همن! مادر شوهر من انگار خودش شوهر نداره و پسراش رو به جاي شوهرش ميبينه! منو ذله كرده مياد يكماه يكماه ميمونه خونه ما تازه مهمونم دعوت ميكنه! من خيلي ساله تحمل كردم همش با خوشرويي وخوش زبوني سعي كردم يه جوري با اين چيزا كناربيام اما خدايي همه ميبينن ميگن چه صبري داري منم ديگه جونم به لبم رسيده چند وقته كه به شوهرم ميگم انتخاب كنه يا مادر و خواهرش يا من و دخترم! ويخوام جدا بشم ديگه نميتونم تحمل كنم دارم ديونه ميشم!
سلام به همه خانوم خانوما.عروس های نازنین.من خودم خواهرشوهرم.عروسمونم خودم انتخاب کردم. 15سالشه اما ازمارمازویی دست ننشو ازپشت بسته.روزای اول خواستگاری و بعدازعقداونقدرنازش دادیم و قربون صدقه اش رفتیم و ازش تعریف و تمجید کردیم تا ازون چهره معصوم کودکانه یه عزرائیل بد ذات ساختیم.دوران نامزدی وقتی میرفتیم دیدنش کادوهامونو پرت میکرد یه گوشه ای و با بدترین شکل بی محلمون میکرد.ریختیم تو دلمون تاااااااااابعدازعروسیش.مثل کرولالها میشینه یه گوشه لام تا کام حرف نمیزنه با پتک بزنی توسرش صداش درنمیاد.طی 6 ماه که به جمعمون پیوسته تحملش واقعا برامون سخته دیگه ازش متنفریم.برادرمو باما دشمن کرده.نمیدونم چی از جونمون می خوان که مستقل هم نمیشن. اونقدر ازمن بدبخت بدگویی کرده که پای خواستگارو به خونمون بسته.کاش میشد داداشم راضی بشه طلاقش بده(غیرممکنه چون عاشقشه)اینارو نوشتم تا به همه عروسای عزیز بگم همه مثل هم نیستن به خدا اگه خانواده شوهر به عروس روبدن از سرو کولشون بالا میرن.میشن مثل زن داداش من.خودم کردم که لعنت بر خودم باد .زن ها برخلاف ظاهرشون واقعا بد جنس اند.به جای بدگویی از مادر شوهر و خواهر شوهر بشینید به رفتار خودتون فکر کنید ببینید کجای کارتون می لنگه که اینجوری با هاتون برخورد میشه و خودتون رو اصلاح کنید بعد قضاوت کنید.مگه کسی مریض باشه با عروس خوبببببببببب بدرفتاری کنه!
من همه نوشته های عزیزان رو خوندم و با هیچکدوم از خانومایی که بدگویی مادر شوهر و خواهر شوهراشون رو میکنن موافق نیستم. اما با نظرات برادر گرامی آقا مهران کاملا موافقم.و معلومه ایشان با ایمان و شخصی تحصیلکرده با سطح آگاهی بالایی هستند.به قول ایشون با دم مادر شوهرچیدن مشکلشون حل میشه؟مگه ما خواهر شوهرا مردیم که بذاریم عروسا مون دم چینی کنن. خانمها باید قبل از ازدواج ظرفیت و تواناییهای خودشون رو بسنجن و خودشون رو برای سازگاری با هر شرایطی آماده کنند بعد تن به ازدواج بدن. پسرها زن نمی گیرن هستیشون رو به باد بدن .پدر و مادر دست نیافتنی اند و اولاد قدر شناس باید همیشه اونارو روی چشم بذارن. اما تا بخوای زن فراوونه میشه براش جانشین گرفت.(0البته زنهای ناسازگار )
سلام نمیدونم از دست اختلاف فرهنگها یا بهتر بگم تفاوت درکها کجا باید فر ار کرد من خودم دانشجوی ارشدم حدود دو ساله عقد کردم از همه نظر به خانواده همسرم توجه کرده ام از رفت و آمد گرفته تا خرید هدیه با مناسبت و بدون مناسبت و.. اما خانواده همسرم خیلی کم لطف هستن میرم خونشون کلی احترام میذارن اما کلا سه بار تو تمام این مدت به من سر زده اند. من در شهر همسرم درس میخونم و خانوادم دو ساعت فاصله دارن با اینجا.خیلیها پیشنهاد طلاق میدن نمیتونم بپذیرم همسرم دیپلم داره اما خیلی فهیمه. خانوادش حتی عید نوروز ، غدیر، فطر،جهارشنبه سوری شب یلدا اصلا به من سر نمیزنند،و دریغ از کوچکترین هدیه یا حمایتی! خسته شده ام تو را خدا منو راهنمایی کنید بدجوری گرفتارم خانواده ام فکر میکنند لااقل به من سر میزنند در صورتیکه خیلی کم لطفند . برای اولین بار از پدر شوهرم درخواست مبلغ کمی پول قرضی کردم بدون اینکه بپرسد چقدر و برای چه میخوام خلاصه و مفید گفت من که پول ندارم! دنیا دور سرم چرخید از قبل شب یلدا قطع رابطه کرده و تماساشونم جواب نمیدم.شما دوست عزیزم بگو راه حل چیه؟ البته با همسرم خیلی صمیمی و خوش هستم ایشان میخوان به من کمک کنن اما نمیدونن چطوری!
دوست عزیز من، مشکلی رو مطرح کردین که خیلی شبیه مشکل من بود و تا مدتی دیوونهام میکرد. من هم مهندس بودم و همسرم دیپلم. سطح فرهنگ خانوادهی من هم بالاتر از خانوادهی اونا بود. من داشتم میرفتم غرب پیش بقیهی خانوادهام ولی اونها نزدیکترین جایی که به گوششون خورده بود سوریه بود. ولی من عاشق همسرم بودم و خانوادهام هم چون دیدند پسر خوبیه قبول کردند و ما ازدواج کردیم. باور کنید الان که میگفتید براتون کادو نمیآرن خندهام گرفته بود. یادمه روز نامزدی با هزار شامورتی بازی به همسرم که اون موقع هنوز با هم دوست بودیم میگفتم باید که مامانتروز نامزدی به من کادو بده! اون هم یک ساعت بعدش تلفن زد که مامانم گفته من چندتا فیلم نامزدی دیدم و هیچ مادرشوهری در نامزدی به عروس کادو نمیده! خلاصه عروسی کردم و فقط من تف و لعنت از فامیلم میشنیدم که اینا تو رو آدم حساب نمیکنن. آخه بابا شب عیده، آخه شب یلداست. یعنی کادو بهت ندادن؟ ولی راستش من هیج تاثیری رویم نداشت. چون واقعا عاشق همسرم بودم و میدونستم اکه به حرف این و اون گوش بدم زندگیام به باد میره. حالا ببینید چی کار کردم. هر وقت میرفتم پیش مادرشوهرم و خواهر شوهرمها براشون کادو میبردم. به بچههاشون محبت میکردم. دعوتشون میکردم. اکه یکیشون مریض میشد اولین نفر من بودم که میرفتم. تولد یکیشون اگه بود خودم کیک درست میکردم. میدونین چی شد؟ الان واقعا عاشق همشونم و اونا هم صد برابر عاشق من هستند. دوست مادرشوهرم جلوی خودم بهش گفت عروست یک فرشته است و مادرشوهرم برگشت و بلافاصله گفت ولی من شرمندهاش هستم! بچههای خواهر شوهرام برام میمیرن. عاشق همشونم. اینو جدی میگم. این که میگن از محبت خارها گل میشود. همینه. البته محبت بدون توقع. من واقعا محبت نمیکردم که مثلا یاد بگیرن. بلکه محبت میکردم که منو دوست داشته باشن که منم بتونم با همسرم که عاشقش بودم زندگی خوبی داشته باشم. 12 ساله از ازدواجمون گذشته و باید بگم بهتر از این نمیشه.
سلام.4 ماهه عقد كردم.يه خواهر شوهر دارم كه خيلي اذيتم ميكنه.حسودي ميكنه.تو همه كارام دخالت ميكنه.البته من بش رو دادم.الان به قول معروف سرم سواره.منم خيلي بي زبونم.نميدونم چطوري درستش كنم.بدشانسي اينجاست كه از عيد ميرم واحد پايين خونه مادر شوهرم زندگي كنم.دارم ديونه ميشم.افسردگي گرفتم.از طرفي خودمم خيلي حساسم و وقتي به شوهرم ميگم انگار نه انگار.ميگه درست ميشه صبر داشته باش.ديگه خسته شدم.ميترسم از روزي كه زندگيمونو خراب كنه.من بهش محبت ميكنم ولي اون سو استفاده ميكنه و از حريم خودش خارج ميشه.مجرده وسنشم 19 سالشه.به هر كي ميگم ميگن بچست در صورتي كه حرفش تو خونه شون خيلي خريدار داره.مادر شوهرمم دوست داره كه من ناراحت نكنم دخترشو و باهاش راه بيام وباهاش دوست باشم ولي تو همه چيزم دخالت ميكنه .مني كه ده سال با شوهرم دوست بودموبحثم نميكرديم الان روزي يبارو بايد بحثمون بشه.خسته شدم.كمممممممممممممكم كنيد
کیجا عزیز یه توصیه: مشکلتو مرتبا به شوهرت نگو//این جوری تو چشم اون یه زن غر غرو میشی.خودت وارد عمل شو//جلوی شوهرت خوب و مواقع عادی باهاش سرد باش نه توهین //که بفهمه برات مهم نیست کاراش و نمیتونه بین شما جدایی بندازه
دوستان عزيز
حالا كه خداوند اين امكان رو از طريق اين سايت در اختيارمون گذاشته كه روابطون در زندگي زناشويي رو بهبود بديم بياييد ازش استفاده كنيم.
اكثر كامنت ها گله و شكايت از يك شخص ثالثه و من به عنوان يك خواننده برداشتم اينه كه نويسنده كامنت يك فرشته آسماني است كه گير شيطاني بد ذات افتاده.
باور كنين اون شيطان بد ذات تو وجود خود ماهاسات. هيچي خارج از ما نيست.
براي چي مي گن اگر مي خواي خدا رو بشناسي اول خودت رو بشناس
الان ماها مادر شوهر و خواهر شوهر و عروس مون بهتر از خودمون مي شناسيم يا بهتره بگم اصلا خودمون رو نمي شناسيم
يه ذره اين ذره بين با دقتمون برگردونيم روي خودمون
وقتمون كمه بريم اونور قطعا در مورد فاميلامون ازمون سئوال نمي كنن
سلام دوستان عزیزم تنهاترین تنها هستم خیلی وقته با شما درد دل کردم منتظرم منو راهنمایی کنید اما از هیچ خبری از مهربونیهاتون نیست. چشم انتظارم کمکم کنید.
خانم تنها ترین تنها
پیشنهادم این است که مسئله خودتان را در قسمت مسئله من این است در این سایت به عنوان یک مطلب جداگانه مطرح کنید
در این قسمت که بحث دیگری در جریان است مسئله شما میان گفتگوهای دیگر گم میشود
سلام من شش ماه ازدواج کردم و شوهرم یکی یدونه است مادرش مریضه وپسرشو خیلی دوست داره به اونم خیلی محبت کرده وحتی برای خریدن خونه طلا هاشو فروخته تا زه موقعی که ناراحت میشه میگه طلاهای منو بدید خونتون نمیام خیلی زبونش تلخه ولی احساس می کنم قلب مهربونی داره خیلی موقعها با من خوب نیست فکر می کنه من پسر شو ازش گرفتم دوست داره هر هفته بریم خونشون یا من یه روز در میان به هش زنگ بزنم اما من اینطوری نیستم دوست دارم همون طوری که هستم رفتار کنم و این اونا رو عذاب میده مادر شوهرم به من میگه تو ظالمی پسر مظلوم من دست تو افتاده من موندم چه رابطی با اونا داشته باشم اگه همون طور اونا می خوان رفتا رکنم خودم اذیت میشم موندم چیکار کنم دوری دوستس من بهش معتقدم اما نمی ونم چرا نمیشه مادر شوهره من اصلا گذشت نداره این از همه بدتر خب دیگه حرفهام تموم شد به نظر منم تو خوبی کن در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز
مریم جان مادر شوهری که برای زندگی تو مایه گذاشته و پشتوانه مالی خودشو در اختیارتون قرار داده ارزش اینو داره که هفته ای 1 بار بهش سر بزنید و گاهی تماس تلفنی//به نظرم مادر شوهر پر توقی نداری//قدرشو بدون
به نظرمن به مادرشوهراحترام كنيم اگه ديديم نميفهمه بهش رونديم
سلام دوستان عزیز
من 15 ساله که ازدواج کرده ام کوچکترین کمک و یا محبتی از پدر شوهر و خواهر شوهرم ندیدیم ضمن اینکه جاهایی بدی نیز کرده اند (مادرشوهرم معمولی است ولی فوق العاده دخترش را دوست دارد و فرق می گذارد که باعث حساسیت شده است) البته این را بگویم که چون ما به آنها نزدیک هستیم هر کاری که دارند سریعا به ما تلفن می کنند و توقع کمک دارند. من دراین سالها کوتاهی نکرده ام برای رضای خدا، ولی باز هم مورد بی محبتی آنها هستیم و دیگر کم آورده ام. نه در عزا و نه در عروسی فامیل من حضور ندارند.البته همسر بسیار فهمیده ای دارم و الان مدتی است که رفت و آمد نمی کنیم.راهنمایی کنید
با سلام لطفا مرا راهنمایی کنید
همسر م با خانواده من درنهایت بی احترامی بر خورد می کند به پدرم بی احترامی می کند حتی گاها سلام نمی دهد و با سر و دست واشاره با او صحبت می کند و به خواهرام و شوهر خواهرام فش می دهد و من مجبور شدم که ارتباطمان را با همه قطع کنیم و هیچکس حتی نوروزهم به خانه ما نمی آیند و من به بهانه ای آنها را به خانه نمی زارم و شوهرم با این همه در کوچه و خیابان هم به آنها بی احترامی میکند حتی وقتی تلفن می کنند با لحن بدی صحبت می کند به نظرتان من چه کنم در ضمن من به او و خانواده اش خیلی احترام می گذارم تا شاید او خوب شود ولی در کوچکترین فرصت هم بی احترامی می کند و من خیلی خجالتی هستم و نمی توانم مثل او رفتار کنم
نا امید عزیز
به نظر من شما کاری را بکنید که به نظرتان درست است. من هم با همسرم مشکل مشابه دارم و از کوچکترین حرف و برخوردشان کوهی می سازد و شروع به بدگویی می کند. به خاطر خانواده تان با همسرتان نجنگید. اول همسرتان حق دارد و بعد خانواده. ما مسیول تربیت دیگری نیستیم فقط باید خودمان درست رفتار کنیم که به او هم کمکی شود. من مدت هاست که تا همسرم شروع می کند برای اینکه عصبانی نشوم محیط را ترک می کنم یا می گویم در این رابطه دیگر نمی خواهم حرف بزنم. به اندازه کافی در این رابطه بحث کرده ایم. گاهی چاره ای نیست یا تمام مدت باید جنگید یا باید کنار آمد. من قبلا می خواستم رابطه او را با خانواده ام خوب کنم و سال ها نگذاشتم خانواده ام از حس تنفر همسرم به آنها پی ببرند ولی زمانی رسید که دیگر بریدم و خودم را کنار کشیدم هر دو خانواده فهمیدند که در این سالها چه ها بر من گذشته و الان دیگر مهم نیست که چطور فکر می کند یا رفتار می کند. برای راحتی خودم با خودم کنار آمدم و دیگر در این رابطه نه بحث می کنم و نه می جنگم. من نمی توانم فکر او را عوض کنم پس راهی را پیش می گیرم که خودم کمتر عصبانی و داغون بشم.
سلام
دوستان عزیز منظر راهنمایی هستم.
باسلام. من خودم هم عروسم وهم خواهرشوهر. واقعا مشکلاتی که ما داریم یابه خاطر فقر فرهنگی خانوادههاست یا فقر مالی! بی تعارف میگم توایران به پسر به عنوان یه سرمایه گذاری مالی نگاه میکنند. اکثر خانوادهها و همینکه میاد سر و سامون بگیره و مستقل زندگی کنه عوض اینکه فکر زندگی خودش باشه باید بار مشکلات خانواده رو هم به دوش بکشه و اگه نتونه و یا نخواد از چشم زنش میبینن! از یه طرف روابط بیش از اندازه خانوادگی در ایران و کشورهایی نظیر ایران باعث کشمکش ها و دخالت های بیجای اطرافیان در زندگی زوجین میشه. ببینید عزیزان ماکه نسل قدیم نیستیم بگیم سواد نداریم…کتاب نخوندیم ….برنامههای فرهنگی و آموزشی رو از جاهای مختلف دنبال نکردیم….ما نسل جوان و تحصیل کردهایم مثلا و باید بتونیم کم کم این فرهنگ رو تغییر بدیم.
مثلا لزومی نداره بدون مناسبت یا دعوت و زود به زود به دیدن خونواده ها بریم و یا همش شام ونهار بازی کنیم بی مورد خونشون بمونیم…..و ازین قبیل کارها باعث میشن حریمها از بین بره و کمرنگ بشه و کسانی که نمیتونن و خیلی وابسته هستن باید بهشون گفت که چرا ازدواج کردن و مستقل شدن؟! خواهرشوهرهای عزیز لطف کنن به مسایل زندگی خودشون بپردازن و دلسوزیهای بیجا و دخالت در امور برادرشون رو بذارن کنار مگه برادر اینقدر تو زندگی خواهرش دخالت میکنه؟ نظرمیده؟ بدگویی و دخالت در امور دامادش میکنه؟ غیر از مواقعی که ازآدم نظر و مشورت بخوان نباید به کار هم کار داشته باشیم. قرار نیست عمر و جوونی ما به کشمکش و قهر و دعوا سر مسایل حاشیه بگذره!
خواهش میکنم فکر کنین واسه روابط حد و مرز بذارین و اگه نمیتونیم همدیگه رو دوست داشته باشیم حداقل به هم احترام بذاریم. بدونیم که هرکسی در قلب همسرمون پسرمون دخترمون مادرمون…جایگاه خودش رو داره و قرار نیست کسی جای دیگری رو اشغلل کنه. بذاریم پسر و دخترمون هر جورکه راحتند و دلشون میخواد زندگی کنن. حتی اگه از نظرما راهشون اشتباه باشه تا نظر نخواستن راهنمایی نخواستن دخالت بیجا نکنیم.
دیده شده در اکثر موارد این عروسه که با خانواده همسر مشکل داره تا داماد. حالا چرا پسر بعد از ازدواج اینقدر شیرین تر میشه؟ به خاطر حسادت بیجاست…. فکر میکنن عروس پسر و فقط واسه خودش میخواد و یا چون قبلا پسر جیک و پیکش با مادر و خونوادش بوده حالا با زنشه و این طبیعیه تقصیر کسی نیست و باید بتونیم قبول کنیم ولی نمیکنیم و همش زندگی اطرافیان رو زهر میکنیم.
من خودم به زندگی برادرم کاری ندارم و بااینکه ایرادایی در عروسمون میبینم که طبیعیه و همه عیب داریم مگه برادرم بی عیبه؟ کاری ندارم بدگویی نمیکنم دخالت نمیکنم انتقاد نمیکنم نظر تا نخواستن نمیدم مادرمم با اینکه یه پسر داره بازم حساسیت بیجا نشون نمیده و کاری نداره هر وقت دوست دارن بیان نیان……ولی مادرشوهرم روزگارم رو سیاه کرده و منم قطع رابطه کردم و شوهرم خیلی ازم ممنونه که راحتش کردم! باورتون میشه یا نه الان خیلی راحتیم. مگه آدم چقدر وقت و اعصاب و انرژی دارها اونم توي زندگی سخت امروز که همش کوتاه بیاد محبت کنه چشم پوشی کنه ولی دشمنی و دورویی ببینه؟ اینم یادتون باشه پدر و مادر خیلی با ارزشن ولی میتونن ناخواسته و گاهی هم خواسته آسیبهای بزرگی به زندگی فرزندشون بزنن که دیده شده وزدن…..پس حرمت هرکس که میخواد باشه رو نگه داریم و اگه از جانب کسی اذیت میبینیم باید رابطه مون رو کم یا قطع کنیم. فقط زندگی زناشویی خودمونه که مهمه و تربیت بچههامون که از ما الگو میگیرند. اینقدر به حاشیهها نپردازیم….بعداز ازدواج دو نفر میشن درجه اول همدیگه اولویت همدیگه….اگه در ازدواج شما این اتفاق نیفتاد پس رابطه تون متاسفانه مشکل داره چه پسر باشید چه دختر باید بتونین بدون وابستگی به خونواده زندگی کنین و گرنه هنوز انسان مستقلی از نظر شخصیتی نیستین و ازدواج موفقی هم نخواهید داشت.
شوهر من خوشبختانه خیلی مستقل فکر میکنه و تحت تاثیر اطرافیانش قرار نمیگیره ما با هم مشکلی نداریم ولی خونوادش انگار بااین موضوع مشکل دارن … ماهم یه حصار دور زندگیمون کشیدیم و دور از این رابطههای بیمورد راحت شدیم و آرامش داریم. هروقت هم لازم باشه بهشون کمک کردیم و به دیدنشون میره همسرم و من منعی براش نذاشتم و حق اینکارم ندارم خودم یه پسردارم و میدونم در آینده هیچوقت باعث رنج وعذابش در زندگی نمیشم اگه واقعا دوسش دارم!!!
با سلام خانم نا امید از اسمی که انتخاب کردید میشه مشکل شما را فهمید شما در نهایت عدم اعتماد به نفس قرار دارید شما به خودتان بی احترامی می کنید و اجازه میدهید با عزیزانتان بی احترامی شود شما جرات ندارید مقابل عمل بد شوهرتان بایستید و او را متوجه عمل زشتش کنید شما در برابر این گناه اوساکت اید و او بر شما مسلط شده است او حق ندارد به هیچ کس غریبه یا اشنا بی احترامی کند به عنوان یک عمل تنبیهیموقعی که خواست خانه نزدیکانش برود از همراهی و رفتن به انجا امتناع کنید اگر پرسید چرا انوقت علتش را بگو ییدامید وارم در برابر گناه ساکت نباشیم
سلام.مشکل من با شوهر خواهر شوهرمه 4 ماهه عقدم و خواهر شوهرم 6 ماهه عروسی کرده.شوهر خواهر شوهرم همش میخواد تو زندگی من تنش ایجاد کنه و چون مادر شوهرم عاشقشه حرفشو قبول میکنه/کل خانواده با این مرد به خاطر اخلاقش قهرن اما بازم مادر شوهرم اونو میپرسته//این در حالیه که من همه جوره واسه مادر شوهرم خوبی کردم.
من در مورد زندگی های افراد قضاوت نمی کنم و شرایطی که باعث میشود فرد یک سبک خاصی از رفتار را پیشه کنند ولی با کامنت اوین عزیز موافقم که » اكثر كامنت ها گله و شكايت از يك شخص ثالثه و من به عنوان يك خواننده برداشتم اينه كه نويسنده كامنت يك فرشته آسماني است كه گير شيطاني بد ذات افتاده.»
با توجه به کامنتها و اینکه اکثر مطالبی که می خوانم گویای این است که افراد، دخالت دیگران در زندگی شان را دیده اند و نپسندیده اند و به این نتیجه رسیده اند که خانواده ها نباید در زندگی فرزندانشان دخالت کنند، به این نتیجه رسیده ام که به امید خدا نسل آینده، زندگی بهتری خواهند داشت. چون همه بزرگترها این درس را الان گرفته اند. امیدوارم که واقعا اینطور باشد.
در هر حال از آنجا که از وظایف فرزندان احترام و محبت به والدین و رسیدگی و مراقبت از آنها در صورت نیاز در روز پیری شان است فکر کنم خوب است حواسمان باشد چه الگویی را با رفتارهایمان به طریق ضمنی به فرزندانمان منتقل می کنیم. چون به احتمال زیاد این همان رفتاریست که در آینده نسبت به ما خواهند داشت.
من شش ماه میشه که نامزد کردم ولی از همون اول تا الان رابطه ی صمیمی با خانواده نامزدم نداشتمو ندارم نمیدونم چرا اینجورین رو همه چی حساسن حتی صحبت کردن وقتی پیش اونام اصلا نمیتونم خودم باشم مادر شوهرم فقط جلوی من از بقیه تعریف میکنه با حرفاشون آزارم میدن خواهر شوهرم تا قبل نامزدیمون دوست صمیمیم بود ولی حالا فقط در حد یه سلام منو میشناسه
همشون اولش بهتر بودن ولی من هرچی خواستم خودمو بهشون نزدیکتر کنم نشد دورتر شدیم ولی نزدیک نشدیم بخدا همیشه با محبت باهاشون رفتار کردم ولی نمیدونم چرا خودشونو دور میکشن
بدتر از همه این که وقتی به نامزدم میگم چرا اینجورین میگه تو حساسی اونا خوبن حاضرم نیست بره باهاشون صحبت کنه
به نظر شما من چجوری باید باهاشون رفتار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به راهنمایی نیاز دارم
سلام
به نظرم تعداد مردانی که اهل حق و انصاف نسبت به همسر باشند زیاده ولی نمی دونم چرا نمی تونن روی اعتقادی که دارن جلوی خانوادشون پایداری کنن. مردها موجودات عجیبی هستن عین یه عروسک می شه انها و اعتقاذاتشونو چرخوند. برام جالبه. کاش هیچوقت پدرو مادرها دلشون نمی آمد خوشبختی فرزندشونو به خاطر خودخواهی خودشون خراب کنن. من دانشجوی رتبه 1 دانشگاه تهران در مقطع دکترا هستم ولی افسوس از یک اظهار عقیده کردنی که با تحقیر شوهر و پدر شوهر همراه نشه. ایرانی ها واسه زن ارزش زیادی قائل نیستن. باورتون نمیشه تمام زندگیم تحت کنترله. الان سه روزه که بهم اجازه بیرون رفتن از خونه نمیدن. ادم تو سری خوری نیستم ولی حوصله دعوا رو ندارم. پدر شوهرم به شوهرم یاد مده که زن نباید بدون اجازه تو از خونه خارج شه این کار رو نباید بکنه تو اگه اجازه دادی می تونه بره دیدن پدر و مادرش. اگه می دونستم زندگی زناشویی بردگیه هیچ وقت ازدواج نمی کردم.
شوهرم اصلا منو درك نميكنه بهم بها نميده.فقط فكر اعتيادشه.حتي وقتي وارد خونه ميشه منو ي بوس هم نميكنه.با اينكه خودم بارها بهش گفتم.خيلي جاها غرورمو خورد كردم رفتم جلواما اون بهم محل نداده.همه اعضاي خانوادشون حتي جاريم ميدونه ك بهم بها نميدهتعريف نباشه اما و خانوادشون از همه سرم.
چرا اینقدر عروسها مظلوم نمایی میکنن در حالی که تمامی فتنه ها زیر سر اونهاست در هر صورت برید خجالت بکشید و از خدا بترسید.
حالم از هر چی خاله زنکه به هم میخوره…
ننوشتید که مرد هستید یا زن به احتمال زیاد مرد هستید و اگر زن باشید عروس نیستید. من فکر می کنم که عروس ها ملوم نمایی نمیکنن و براس دلیل دارم. مادر شوهر کسیه که فکر میکنه پسرش رو از دست داده و دیگه اهمیتی برای پسرش نداره. در نتیجه عیب جویی عروس بیچاره رو میکنه و عیب های عروس رو که هیچی بلکه عیب های پسر خودش رو هم به پای عروس می نویسه و هر جا میشینه آه و ناله میکنه که عروسم بده. و از اونجایی که عروسم یه آدم معمولیه بدی میبینه و بدی میکنه. حالا روانشناس عزیز سوال من اینه که اگر برگترها خوبی کردن رو به بچه هاشون یادبدن آیا دختر ها و پسر ها یاد نمیگیرنش؟!!! همون مادرهایی که میان پیش شما از دست عروسشون گریه می کنن به دختر و پسر خودشون یاد میدن که (زیاد به خانواده همسرت رو نده!!!! )
من 7 ساله ازدواج کردم خانواده شوهرم بد نیستند ولی خیلی توقعی هستند جدیدا برادر شوهرم ازدواج کرده با زن اون خیلی خوبند و اونو خیلی بالا می برند
مادر شوهرم جاریمو خیلی دوست داره و اونو با جانم و عزیزمو و… صدا می کنه ولی با من به چشم یه نوکر، دیگه داره اعصابمو خرد می کنه اصلا دوست ندارم ببینمش. در ضمن جاریم خیلی خوشگل و مهربونه مهریه اش هم از من کمتره مدام مهریه اش رو پیش می کشن و ازش تعریف می کنند و هرجا اون بشینه پیشش می شینن ولی منو اصلا تحویل نمی گیرن در صورتی که من تا حالا خیلی بهشون محبت کردم، تو رو خدا کمکم کنید چکار کنم بی خیال باشم
با سلام. من 2 ساله ازدواج کردم.شوهر من کارمند بانکه و تا عصر سر کاره و وقتی برمیگرده پیش پدر شوهرم که مغازه داره میره. من با رفتنش مخالف نیستم ولی واقعا شورشو در اورده. من از خونوادم دورم و بعضی وقتها واقعا دلم میگیره و دوست دارم با همسرم بیرون برم و هر دفعه که این موضوع رو مطرح میکنم یه بهونه ای میاره و میگه اخر هفته میریم بیرون. یغنی از کل هفته فقط همون 2-3 ساعت پایانی هفته رو به من اختصاص میده. نمیدونم دیکه چیکار کنم
سلام.به نظر من مرد اگه مرد باشه همه رو مدیریت می کنه.هر کسی جایگاه خودش و داره.متاسفانه مردا مدیریت بلد نیستند.در پاسخ به خانم روانشناسی که گفته عروسها بدند.بد نیست 1 سری به مراکز مشاوره بزنند.ببینند عروسها چی می کشند.چون بیشتر مادر شوهر ها رو پسرها نفوذ دارند
تا هر جا که میشه به همسرتان بها بدهید ولی عمرتان را در هر جا از زندگی به باد ندهید .
با سلام
من تا الان که دارم این تاپیک رو می نویسم هیچ رضایتی از زندگیم نداشتم و ندارن . من یک سال هست که ازدواج کردم ولی حتی یک روز هم آرامش نداشتم.الانم اون رفته خونه باباش قهر البته باباش اومده بردتش.من هم دنبالش نمیرم ؟ نگید برو چون اگه قرار بود که اهمیت داشته باشه گذشت کردنای من اون سه دفعه که رفتم دنبالش براش شده بود تجربه و قدر می دونست . تو رو خدا در برابر آدم بی ارزش و نفهم اصلان گذشت ئنکنید .هیچ چیز کم نداشت تو زندگی .همه چی داشت .تا سر کار هستم که هیچی بعدشم تا فرداش تو خونه ام . روزای تعطیل هم که کامل تو خونه ام . این رفتارای من هم بد بوده چون سعی کردم که آدم خوبی باشم.بی خیال مغزم داره سوت می کشه امیدوارم که مشکل همه حل بشه و من هم بتونم طلاق بگیرم .
خب آخه حرفش چیه؟؟ دلیل این قهر کردنها چی هست.. اگر ازش بپرسند تو چند جمله بگه که چرا قهر می کنه و میره خونه باباش چی میگه؟
من اومدم درددل کنم ولی دیدم در مقابل مشکلات شما مشکل من هیچی نیست!!! الحمدالله نه خودم تو زندگی کسی دخالت می کنم نه اجازه دخالت به کسی رو توی زندگیم میدم. البته این مهم به برکت ده سال زندگی مشترک و کلی سرد و گرم چشیدن محقق شده! بهترین راه همونه که حریم ها رو حفظ کنیم و احترام رو تو هیچ شرایطی فراموش نکنیم. برای همتون دعا میکنم.
سلام همتون از مادرشوهرگفتین من از پدرشوهرم 24تیرماه 89عقد کردم 7فروردین 90 عروسی فردای عروسی ازارشروع شد فحش میداد دریوری میگفت تا 6 ماه هیچی نگفتم دخترش هر هفته خونشونه ولی من که میرفتم فحش میداد میگفت پسر منو اوسرشو گرفتی کخا میبری
مادرش ادعای باسواد ی داره ولی هیچ کدومشون درس نخوندن جز شوهرمن که دیپلمه داره مادر من سواد نداشت ولی همه مادرس خوندین
وداری مدرک لیسانس هستیم من کارمند بانک هستم کا رودرس جزشرایط عقد بود زد زیز درس خوندن جاری اولیو خیلی میخوان دومی به حدی اذیت کردن که میخواست طلاق بگیره ولی اشتیشون دادن نمیذاشتن من باهش یک لحظه تنها باشم تا مبادا بگه مشکل سر چی بود تلفنی پرسیدم سر تلوزیون که چرا مادرش توجاهاز نذاشت وپاتختیی اورده 15سال پیش هنوز که هنوزه میزننش وسکوفت 3تا دخترشو میدن خواهرشوهرم هم2تادختر اورد دیگه کاری باهاش درمورد دختراش ندارن جاری اول خبرچین ودروغ گوست ولی چون جلوی همه قران ونماز میخونه خودتون حدس بزنید ولی من ازهمشون سرم ولی شوهرم برخورد خوبی باخانوادهام نداره کاری کردم که به پدرش برگشت دلم خنک شد خیلی فحش مرده میداد منمپدربزرگم شهید شده از پدرشوهرم بدم میاد اصلا روانیه هرجا میرم به همه فحش میده خجالت میکشم باهاشون جایی برم به دامادشون خیلی احترام میذارن ولی شعورندارن ازازدواج باهاش متنفرم وپشیمانم چه کنم
دوستان من 8 ساله ازدواج کردم. یک مادر شوهر مهربان و دو خواهر شوهر عصبی و بد اخلاق دارم. خانواده شان هم معتقدند که این دو تا خیلی بد اخلاقند. با این حال اگر در جواب هر 10 تا توهینی که به آدم می کنند یکبار هم جوابشون رو بدیم تا مدتها همه چپ چپ نگاه می کنند ولی خوب اونها اجازه همه نوع صحبتی رو دارند. نمیدونم اینها امتحان الهیه یا گناه کبیره ای مرتکب شدم. احساس می کنم دیگه سکوت کافیه و باید در تمام موارد ناراحتی رو نشان بدم تا کمی به خودشون بیان. خسته شدم به نظر شما راه خوبیه؟
منممن از مشاور کمک گرفتم خیلی مظلوم بودم مقابل خانواده ی شوهرم کارشون به تمسخر و دست انداختن ام کشیده بود او مو به مو راهنمایی ام کرد و الحق که تا حدود زیادی موفق شدم اوضاع را کنترل کنم اما هنوز خیلی زود رنج ام توی سایت ها می گردم شاید خدا کنه دوای دردم را پیدا کنم
سلام.نظرتون را در مورد مشکل من بگید.شوهر من به خواهراش بیشتر از من توجه می کنه.حرفایی رو که باید به عشقش بگه به خواهراش می گه.به خواهرش میگه نازم جانم خوشگلم ولی به من …………..به خاطر خواهراش خیلی با من دعوا کرده.اینم بگم خواهراش ادم حسایش نمی کنن.خواهرش که 8 سال ازش کوچکتره زنگ زده بود که اول شما بیاین عید دیدنی.يك خواهرشم واسمون کادوی خونه نداده. اینم که اگه من چیزی نگم می ره. من چی کار کنم؟
سلام
من 6 ماهه عقد کردم ، شوهرم نه کار داشت نه پول . پدرم براش کار پیدا کرد ،حالا ماشین خریده ،پس اندازش پر شده . پدر و مادر شوهرم خیلی از من و خانواده ام تشکر می کنن اما برادر شوهرم با خانمش آنقدر حسودی می کنند و به عناوین مختلف میخواهند بین ما تفرقه بندازند کاری کردند که الان من با پدر و مادر شوهرم قهرم . خودم خیلی از این موضوع ناراحتم به نظرتون برم آشتی کنم؟ برادر شوهرم خیلی تو زندگیمون دخالت می کنه از دستش خسته شدم
به علت تعدد نظرات روي اين نوشته و براي جلوگيري از كند شدن مرور اين صفحه ورود ديدگاه جديد به اين صفحه بسته شد.
ميتوانيد ديدگاه خود را در نوشته «مديريت روابط با همسر (2)» مطرح نماييد.
http://wp.me/s14s4b-1047