تقريبا همه اين مسئله را دارند. بعضي ها سر سنگين هستند. بعضي ها لبخند ميزنند و با خودشان حرص ميخورند. بعضيها گوشه كنايه ميزنند و متلك ميگويند. بعضيها احترام نگه ميدارند و انرژي مصرف ميكنند. بعضيها هم …
با قواعد ظاهري، اصلا مسئله با مادرشوهر يا مادرزن تا حدودي طبيعي است. اختلاف نظر بين نسلهاي مختلف، تفاوت در ارزشهاي فرهنگي خانوادهها (هرچقدر هم كه ازدواج با سنخيت انجام شده باشد يك مقداري تفاوت وجود دارد) و جدا شدن يك عضو از يك خانواده براي تشكيل خانواده جديد به قدر كافي تنش زا هست. اتفاقات دوران اول ازدواج را كه در آن همه طرفين در بازي جديد تازه كار هستند به اين معجون اضافه كنيد. به اين ترتيب شما دستورالعمل پخت يك مسئله تمام عيار را بدست آوردهايد.
لطفا در نظر سنجي زير شركت كنيد:
اين بحث در صفحه بحث آزاد شروع شد و مستقيم راه خود را از بين صف انتشار به جلو صف پيدا كرد و تا ما متوجه شديم ديديم خودش را منتشر كرده است.
به ديدگاههاي بازديد كنندگان كه در ادامه ميآيد توجه كنيد و با ديدگاههاي خودتان مسئله را براي خودتان (گاهي وقتي آدم مينويسد تازه ميفهمد مسئلهاش از چه نوعي بوده است) و همچنين براي خوانندگان ديگر روشن كنيد.





در حقیقت چیزی است که سالیان سال است در قلب من گوشه کرده است و اذیت می کند. آن هم مسئله مادرشوهر است. کاملا دوستش دارم و او هم مرا دوست دارد. در فامیل زبان زد هستیم که چقدر با من خوبیم و همیشه مثال ما را میزنند. ولی من احساس می کنم که باطنا دوستش ندارم و او هم همین طور است. احساس می کنم رابطه ما ظاهری است. از شما چه پنهان که بعضی مواقع از این که همسرم هم بیش از حد به او توجه دارم عصبانی می شوم ولی خوب چیزی نمی گویم و تازه ظاهرم را هم خوشحال نشان می دهم. همسرم این را احساس کرده و سربسته به من می گوید که رابطه عروس و مادرشوهر همیشه همین است. بعضی وقت ها واقعا همدلی بین من و همسرم به هم می خورد از این که می بینم مثلابه مادرش زیاد توجه دارد و یا بدون این که من بفهمم کاری برایشان می کند. به روی خودم نمی آورم ولی باطنا نارحت می شوم. خیلی از این بابت رنج می برم واقعا نمی دانم چطور باید خودم را اصلاح کنم. می دانم اشتباه من است ولی نمی دانم این چه احساسی است و چطور از شرش خلاص شوم.
نگین جان به نظر من همین مرحله ای هم که شما درش هستید ، کم بالا نیست!
من از یک روانشناس شنیدم که اگر مرد قرار باشد کاری یا محبتی به مادرش بکند بهتر است از جانب شما باشد.. یعنی مثلا اگر هدیه هست شما بدهید…این باعث بهبود روابط می شود
من هم با مادر همسرم مشکل دار هستم و برخلاف شرایط شما تقریبا برای همه اطرافیان و خود او مشخص است که من از او خوشم نمی آید
بسیار خانم خوب معتقد و با ایمانی هم هست
هر کاری هم از دستش بر بیاید برای ما می کند (و برای دوست و فامیل و آشنا هم همین طور) و از خودگذشتگی هم زیاد می کند
کلا انسان خوبی است و خیرش به همه می رسد
دلیل این زده گی قلبی را نمی دانم (مخصوصا می گویم زدگی چون نفرت نیست)
شاید به دلیل مسائلی که در ابتدای ازدواجمان بود
(از آن موقع پانزده سال می گذرد حواس تان به کینه شتری که هست!!)
شاید هم به دلیل این که شهرستانی هستند و بعضی از رفتارها و حرفهایشان آن طوری نیست که من مغرور خود بزرگ بین فکر می کنم صحیح است و گاهی خجالت می کشم بگویم این مادر همسر من است
گرفتاری و شرمندگی بدی است
نه می توانم قلبا دوستش داشته باشم نه می توانم از این حالت زدگی و پس زدگی خلاص شوم
ضمن این که همان طور که گفتم اعتقادات مشترکمان هم ما را به هم وصل می کند
قسمت ناراحت کننده ی قضیه این است که خود او این قضیه را می داند که من با او مشکل دارم و بدتر از آن این که دائم سعی می کند به من محبت کند
برای خودم و عقل ناقصم و روح بیمارم خیلی متاسفم
باسلام
فقط ميتوانم به شما پيشنهاد بدهم كه تا ميتوانيد به ايشان محبت كنيد (بدون چشمداشت) خيلي كار سختي است ولي انشاالله خداوند به شما كمك مي كند.
برايشان دعا كنيد و از خدا كمك بخواهيد كه محبت ايشان را در دل شما بيندازد انشالله هم كه اين كينهتان خود به خود از بين ميرود.
قدر عافيت كسي داند كه به مصيبتي گرفتار آيد…
برادر من سعي كن هر چه زودتر رابطهات را با اين خانم بهتر كني…
يك نگاه به دور رو برت بنداز، قدرش را ميدوني.
چه جالب که من هم مشکلم را در این زمینه 2 روز قبل نوشتم و مجدد پاک کردم. این مساله حساسیت ها به خانواده طرف مقابل در من و همسرم هر دو به شدت وجود داشته و دارد. تا جایی که چند ماه گذشته زندگی ما را تبدیل به جهنمی به تمام عیار کرد. این حساسیت ها در همسرم بسیار شدید است. و ریشه همه این اختلافات در همان مسایل اول ازدواج می باشد که نشان می دهد همه ما دچار کینه شتری هستیم. من در اوایل خیلی خانواده ام را با خانواده همسرم مقایسه می کردم و کمبودهایی که از جانب انها بود را یاداور می شدم ولی به مرور دیدم که این نکته بینی ها مشکلی را حل نمی کند. در مورد همسرم اما همچنان این مسایل ادامه دار وجود داشت. نمی توانم بگویم که چقدر سر این که چرا پدرت فلان حرف را زد و یا مادرت زبانش تلخ است بحث و دعوا کردیم. من هم بعضی کمبودهای خانواده ام را قبول دارم ولی در تمام این مدت می گفتم ما اگر می توانیم خودمان را تربیت و عوض کنیم. ادمی که 60 سال با یک سری خصوصیات خو گرفته و شاید بد هم نباشد ولی من انها را دوست ندارم را که نمی توان عوض کرد. گاهی فقط باید ادم ها را انطور که هستند پذیرفت. این مساله انقدر عمیق شده بود که چند ماه قبل به چیزی جز جدایی فکر نمی کردم. زیرا که دیگر تحمل تحقیر و بد شنیدن نسبت به خانواده ام را نداشتم. تحمل ادمی هم حدی دارد و 12 سال شاید کافی باشد. شاید هم باز هم باید تحمل کرد. مسلما من هم اشتباهاتی داشتم که همسرم را ازار داده ولی من با خودم کنار امدم که این ادمها باید در مسیر زندگی من باشند. مگر برای خدا کاری داشت که شرایط زندگی من را به گونه ای دیگر کند؟ پس درسی در پس این همه سناریو نهفته است .به هر حال داستان این زندگی خیلی دراز است ه تنها چیزی که می توانم بگویم این است که خیلی در این سالها اذیت شدم و قلبم به شدت سنگین است. همسرم خیلی دارد سعی می کند که طور دیگری رفتار کند. از من خواست که دوباره همه چیز را شروع کنیم. ولی من خیلی شکسته ام و از او فاصله گرفته ام. به سکوت و تنهایی خودم عادت کرده ام و متاسفانه نمی دانم چرا نمی توانم ببخشم و بگذرم. می دانم که درگیر نفس شده ام ولی گذشت برایم دشوار است. چرا که این زندگی از نظر من تمام شده بود و عملا ارتباط عاطفی ام را با او قطع کرده بودم و حالا برایم خیلی سخت است در پاسخ اینکه می گوید دوستت دارم من هم بگویم دوستت دارم. هم جسمی و هم عاطفی و روانی ازار دیدم. اگر پای صحبت او بنشینید همچنان دل پری دارد و من درگیرم با خودم به شدت که چرا نمی توانم دوباره شروع کنم؟ دوباره دوست داشته باشم. شاید به زمان نیاز دارم.
ببخشید که طولانی شد ولی این ها فقط گوشه ای از دلم می باشد. اگر نظری دارید که می تواند مرا کمک کند در رابطه ام خوشحالم می شوم بدانم.
ساره خانم، خواهر عزیز، وقتی مطلب شما را خواندم خیلی غمگین شدم و از خودم هم ناراحت شدم. شاید بپرسید به شما چه ربطی دارد؟ راستش داستانش تکراری وطولانیه. می دونم که وضع هر کسی با دیگری فرق داره ولی بعضی نکات مشترکی داره که شاید به درد بخوره (لااقل امیدوارم. چون از صمیم قلب دلم می خواد ندانم کاری من حداقل به درد شما بخوره).
ارتباط پر از سؤتفاهم خانواده ها، حدیث مکرره. اشکال من و امثال من در این موارد اینه که محبت بچگی مون رو به مادر(بخصوص) و پدر در موقع ازدواج متعادل نمی کنیم. موضوع این نیست که آدم همسرش رو دوست نداره، بلکه مشکل اینه که آدم یاد نگرفته که عشقش رو با عواطف دیگرش هماهنگ کنه. خواهر عزیز نمی خوام وارد مسائل تئوریک بشم چون تجربیاتم رو بصورت تئوری در مبحث بلوغ وتوضیحات بعدش گفتم ، شاید مراجعه بهش کمک کننده باشه (حتی برای همسر محترمتان اگر اهل این حرفا باشند).
نکته ای که می خوام بگم اینه که حرکت های ناپخته وپر از حساسیت ما از روی بی محبتی به همسرمان نیست بلکه بیشتر از روی محبت بچگانه به خانواده است. یادم میاد وقتی من وهمسرم خواستیم این سیکل رو به هم بزنیم، چقدر سختی کشیدیم. حالا که به اون سالها نگاه می کنیم می بینیم که اصلا ارزش این همه ناراحتی رو نداشت. راستش خانواده هامون تغییری نکردن. ولی دیگه رو ما تأثیری ندارن. چون حرفای اونا یه موضوع واقعی نیست ولی ارتباط ما واقعیه. حرف هم که باد هواس. نباید بذاریم حرفای بی خودی تو زندگی ما اثر کنه.
مسئله مهم اینه که محبت مرد به همسرش واقعیه، اونو باور کنید. اگر سعی کنیم و گذشته رو فراموش کنیم و با هم مثل یه رفیق کودکی بزرگ بشیم و از تسلط احساسی پدر و مادر رها بشیم انوقت بعد از گذروندن این مرحله صاحب یه دوست صمیمی میشیم که تا بحال تجربه اش نکرده ایم.
انوقت بلد می شیم با پدر و مادرمون چطور رفتار کنیم که نه سیخ بسوزه نه کباب.
یادمون باشه بدنبال هر زحمتی نعمتی است.
جناب امیر
با تشکر از همدردی تان من این قسمت از نوشته تان را در کدام قسمت سایت می توام پیدا کنم؟
«چون تجربیاتم رو بصورت تئوری در مبحث بلوغ وتوضیحات بعدش گفتم ، شاید مراجعه بهش کمک کننده باشه »
به حرف هایتان فکر کردم و امید وارم که بتوانم موفق باشم.
ممنونم
ساره جان . در مورد اطرافياني که به ما آزار ميرسانند (خواسته يا نا خواسته) که معمولا» هم در روابط خانوادگي بخصوص از جانب مادر و خواهر شوهر ، پيش ميايد من شخصا» بعد از خون دلهاي فراوان با توجه به گفتار 1086 آثارالحق چاپ جديد (مجموعه گفتارهاي استاد الهي – انتشارات جيحون) ، که در آن از سر گذشت حضرت يوسف عبرتهايي گرفته شده ، من از مورد چهارم خيلي براي آرام کردن خودم استفاده کردم چون از نظر من برادران يوسف هم ظاهرا»!بي دليل به نسبت حضرت يوسف مورد تبعيض پدر قرار گرفتند . در عبرت چهارم اين گفتار آمده است که :
آن برادران خودشان خواستند انتقام بگيرند ، خدا آنها را خوار کردو بالاخره به پاي يوسف افتادند.پس اگر کسي به ما ظلم يا بدي کرد، در صدد انتقام برنياييم و به جاي بدي نيکويي کنيمو سعي کنيم مهر او را جلب کنيم . خداوند به آنکس خجلت و انفعال خواهد داد و به ما هم لطف و رحمت ابدي ميدهد .
منظورم اينه که وقتي ما هم بي دليل مورد بي مهري قرار ميگيريم اگر خودمان بخواهيم انتقام بگيريم خودمان هم از جنس آنها ميشويم . ضمنا» در مورد من که اتفاق افتاده که تمام تمام تمام کارهايي که سالها قبل خانواده ي همسرم سر من در آوردند سال بعد شديدتر سر دختر خوشان نازل شد (بوسيله ي خانواده ي شوهرش ) که حتي خودشان هم به من گفتند هرکاري با تو کرديم عکس العملش را ديديم . پس خدا جاي حق نشسته ! من هم که آن بلا ها را به روزگارم آوردند شايد در يک زمان و مکان ديگري اين مسائل را سر کسي آورده بودم يا قرار بوده که سر عروس خانواده بياورم که حالا از ترس جانم سعي ميکنم اتفاق نيفتد . !
ممنونم سمن عزیز
در مورد کینه و انتقام به نکته قشنگی اشاره کردید. امیدوارم با کمک گرفتن از این مطالب بتوانم گامی در جهت اصلاح احساسات خودم بردارم. می دانم که نیمه خودم هم بد جور کرم خوردگی دارد.شاید من هم دارم عکس العمل چیز دیگری را پس می دهم و زمانی خودم این کارها را با دیگری کرده ام.
ساره خانم گرامي و عزيز
مي دونم كه هيچ كس نمي تونه شرايط سخت شخص ديگر را واقعا درك كنه وخودم رو درهم حدي نمي بينم كه بخواهم راه كار براي رفع مشكل بدم. اما سعي مي كنم تجربه خودم رو بيان كنم شايد بتونه به شما هم كمك كنه. من و همسرم هميشه اغلب مشكلات و كدورتهاي زندگي مشتركمون مربوط به خانواده هامون مي شد . امسال شرايطي پيش اومد كه براي حدود پنج ماه مادر شوهرم كه در شهر ديگري زندگي مي كنه به شهر ما اومد و تقريبا همه آخر هفته ها منزل ما بود اين مقارن با دوره اي بود كه همسر من به يك علت نه چندان منطقي روابط خيلي بدي رو با مادر من داشت به طوريكه حتي با او به سختي سلام عليك مي كرد و مرتب از او انتقاد ميكرد و حرفهاي تندي در مورد او مي گفت.توي همچنين شرايطي تمام مدتي كه مادرش منزل ما بود وقتش رو به او اختصاص مي داد به شدت از او مراقبت ميكرد .براي من هم تحمل ديدن اين رفتارها خيلي سخت بود. اما بدتر ازاين بود كه در اين حال مجبور بودم كه با كمال احترام با مادر شوهرم رفتار كنم و با روي گشاده ازش پذيرايي كنم . خود م رو با فشار مجبور به اين كار مي كردم ولي حقيقتا از ته دل از اين كار اكراه داشتم وحتي بدم نمي اومد كه تلافي رفتارهاي شوهرم با مادر خودم را نسبت به مادرش بكنم.فشار زيادي رو تحمل ميكردم و مرتب از خدا مي خواستم كه من رو در برابر اين فشار شديد نفس كمك كنه . وقتي افكار منفي نسبت به شوهرم به ذهنم مي اومد سعي مي كردم اونها رو دور كنم و به لحظات خوبي كه باهاش داشتم و به محاسنش فكر كنم. با خودم مي گفتم حواست باشه اين امتحان توست مبادا كه مردود بشي ولي فشار واقعا طاقت فرسا بود .فكر ميكردم اگه با محبت با مادرش رفتار كنم شايد او هم رفتارش رو با مادر من تغيير بده اما اين اتفاق نمي افتاد.بالاخره اين پنج ماه طولاني گذشت ولي احساس مي كردم كه شكاف عميق عاطفي بين من و همسرم اتفاق افتاده ديگه نمي تونستم مثل گذشته باشم احساس خستگي و دل شكستگي مي كردم. رفتار همسرم بهتر شده بود ولي من تمي تونستم به راحتي گذشت كنم احساس مي كردم كه اينهمه سختي حقم نبوده. به تجربه دريافته ام كه هر وقت احساس ميكنم كه مظلوم واقع شدم و دلم براي خودم مي سوزه كا ركار نفسمه براي همين از خدا كمك خواستم تا بتونم بر اين حالت غلبه كنم سعي كردم با قاطعيت اما بدون خشم از همسرم بخوام كه يك بحث مفصل با هم داشته باشيم چند جلسه باهم صحبت كرديم اون از خواسته هاش در رابطه با خانواده اش گفت ومن هم همينطور. يك قرار داد مكتوب در اين رابطه نوشتيم و هر دو اون رو امضا كرديم و خودمون رو به انجامش موظف كرديم مدتي طول كشيد تا دلم آروم بشه ولي الان كه حدود يك ماه ونيم از عقد قراردادمون گذشته خيلي او ضاع بهتر شده و به مفاد قرارداد عمل مي كنيم و همدلي مون تا حد زيادي دوباره برگشته و روابطمون با با خانواده هاي طرفين بهتر شده.
مرسی مهتاب جان،
تجربه خیلی جالبی بود چون در این سالها من هم با وجودی که خیلی هم دلخوش از خانواده همسرم نبودم ولی جز محبت به انها نکردم. طوری که انها پس از مدتی در رفتارشان تغییر رویه دادند ( که الان که در جریان مشکلات ما قرار گرفته اند تماس هایشان را هم قطع کرده اند که نمی دانم برای چی؟؟؟ احتمالا کسی که همیشه سعی در رفتار ارام دارد حالا اگر قاطی کند باید تنبیه اش کرد.) و این رویه دوطرفه نبود از جانب همسرم. ولی وقتی که می بینم دیگران هم مشکلاتی از این دست داشته اند کمی فکرم عوض می شود که همه به نوعی در زندگی شان درگیرند. جالب این است که انقدر که ما خانواده هایمان در زندگی مان برایما مهم هستند، ما برای انها این جایگاه را نداریم. ولی سعی می کنم که از تجربیات شما استفاده کنم.
باز هم ممنون
متاسفانه بعضی وقت ها فکر می کنم شاید این حالت حسادت باشد. چون راستش در عین این که می دانم وظیفه فرزند است که به پدر و مادرش برسد ولی گاهی اوقات از این که همسرم این همه به آن ها می رسد ته دلم ناراحت می شوم.
به نظر من اين ديدگاه كه ما بايد همه را از روي محبت واقعي دوست داشته باشيم كاري است بسيار دشوار
و مربوط به مراحل بالا حال چه رسد به محبت قلبي به مادر شوهر و مادر زن …
به نظر من رابطه هايي از اين دست بيشتر نياز به مديريت و نيز مقدار زيادي گذشت دارد .حال اگر به محبت
و دوست داشتن واقعي انجاميد فبها …
اختيار قلب كه به دست ما نيست مهم اين است كه با نيروي تلقين سعي كنيم انجام وظيفه كنيم اينكه آنها را به اندازه كافي دوست نداريم را هم هر وقت خدا خواست بر ميدارد .
در ابتداي ازدواج پدرزن و به ويژه مادرزنم را خيلي دوست داشتم ولي آنها رفتار سردي با من داشتند و خيلي هم بين من و پسرانش فرق ميگذاشتند. حتي تحقيرم ميكردند.
رابطهمان بد و بدتر شد تا جايي كه يك روز سخت كه نزديك بود زندگيام از هم بپاشمد با ناراحتي به آنها گفتم : حالا كه همه چيز دارد تمام ميشود فقط ميخواهم بدانيد شايد اگر كمي به من محبت داشتيد به اينجا نميرسيديم…
به هر حال به ازدواج نيمه شكست خوردهمان ادامه داديم. خيلي هم سخت بود. خيلي..
تا حدود دو سال پيش به خودم گفتم: تا حالا خواستي به زور محبت ببيني، اين شد. اين بار خودت برو جلو.
بهشان زنگ زدم. به خانهمان دعوتشان كردم. بيشتر از آن چه به مادر و پدر خودم ميرسم بهشان احترام گذاشتم (ميگذارم)….هر كاري توانستم كردم تا جايي كه وجدانم راحت شد كه ديگر كوتاهي از سوي من نيست…
و اين روزها (مثل امروز) از دو سر دنيا به هم زنگ ميزنيم، در اسكايپ همديگر را ميبينيم و خيلي هم دوستشان دارم.
پيش ما ميآيند و از ته از ته دل هم خوشحال ميشوم…
يك نكته مهم را هم بايد بگويم: هيچ انتظاري هم ندارم و نداشتم كه همسرم با پدر و مادر من چنين رفتاري داشته باشد..
به قول قديميها: هر كسي اب دل خودش را ميخورد. دل روشن، آب ذلال…
سرکار ساره خانم
می توانید اون مطلب را تحت عنوان آیا بالغ شده ایم در بایگانی نوامبر 2010 پیدا کنید.
مرسی
شايد اين يك حالت تربيتي يا فرهنگي باشد ولي به هر حال توهين به والدين طرف ديگر، چه به عمد چه ناعمد، اثراتي ميگذارد كه با يك معذرتخواهي ساده، كادو دادن و محبت زباني برطرف نميشود. متاسفانه بنده هم همان تجربه خانم ساره را به شكلي دارم و هنوز هم بعد از سالها وقتي رفتارهاي ناپسند همسرم با والدينم يادم ميآيد به زحمت ميتوانم او را ببخشم. و هر از گاهي آن جراحتها تازه ميشود. مسلما اگر كسي عينك بدبيني بزند و رفتارهاي والدين همسرش را زير ذرهبين بگذارد و به قضاوت بنشيند هزاران اشكال از آن در ميآيد ولي خيلي بدتر اين است كه اين اشكالات را وارد رابطة خودشان كند و باعث جبهه گيري طرف مقابل شود. متاسفانه من فكر ميكنم كه رابطه همسر بنده با والدينم از ابتدا با يك بدبيني اساسي شروع شد كه همچنان هم ادامه دارد. شايد اوايل من سعي ميكردم كه به او ثابت كنم كه اشتباه قضاوت ميكند ولي اخيرا حوصلة اين كار را هم ندارم و ميگذارم هر طور كه دوست دارد فكر كند و حتي يك محبت ساده آنها را هم هزار جور براي خودش تفسير كند.
به نظر من اگر كسي بخواهد علايق فرزندي به والدينش را به كل از بين ببرد به اين منظور كه ثابت كند در زندگي مشترك اولويت با همسر است، مسلما شكافها را بيشتر ميكند. علاقه و احترام لزوما به معني تاييد نيست و نبايد انتظار داشته باشيم اگر رفتاري را تاييد نميكنيم حق داريم بيادبي كنيم.
البته حالا كه كاربه اينجا رسيده، بايد ديد چه كنيم كه بدتر از اين نشود! و رفتارهاي نامناسبمان گريبان خودمان را نگيرد. به هر حال پدر و مادر به گردن اولاد حق دارند و بياحترامي به آنها اثرش به زندگي خود ما برميگردد.
من اوایل خیلی سعی داشتم که به همسرم ثابت کنم که این سکه ای که او می بیند روی دیگری هم دارد ولی به مرور دیدم که این اصلا مهم نیست. مهم دیدگاهی است که دارد و اصرار هم دارد که درست است. همان طور که دربحث های قبلی اشاره شد، ما مسول تربیت و سلوک همسرمان نیستیم. من وظیفه ندارم که بخواهم او مثبت تر فکر کند یا طور دیگری ببیند چون او اصلا نمی خواهد مرا بشنود. پس من هم او را رها کردم و در عوض به خودم پرداختم که چگونه اوضاع را بگذرانم که کمترین اسیب را ببینم. و این شد که از او فاصله گرفتم و نخواستم که دیدگاه هایش را بشنوم. این کمترین کاری بود که می توانستم برای جلوگیری از درگیری بکنم.
من خیلی وقت ها با خودم می گویم اگر یک روز پسرم زن بگیره مثلا همسرش نگذاره که این رابطه صمیمی الانش رو با من داشته باشه چی کار باید بکنم؟ همین باعث میشه که همسرم رو راحت بگذارم که بیش از حد هوای خانواده اش رو داشته باشه و وقت بگذاره. ولی متاسفانه همون طور که قبلا گفتم رابطه ظاهری خیلی خوبه. همه فکر می کنند من چه عروس خوبی هستم که همسرم را تشویق هم می کنم که به اون ها رسیدگی کنه. ولی این کار باعث عقده ی خودم شده و ته دلم از دست مادرشوهرم عصبانی ام که اونه که باعث میشه همسرم به جای یک سری کارها برای ما برای مادر و پدرش وقت بگذاره. خلاصه افتاده ام در محیط داره ای که دور خودم می چرخم.
اول رابطمون به همسرم گفتم اگر هر كسي از خانواده ها اشتباه رفتار كرد ، عمل كرد، و….. بدون توجه به نسبت بيايم و فقط اون رفتار را آناليز كنيم و بعدش فارغ از نسبت كه با من دارن يا با تو آن را قبول كنيم.و هردومون سعي كرديم نهايت احترام و ( در اوايل چون هنوز شناختي وجود نداشت تا عشق و علاقه باشه)ادب رفتار كرديم. و هردو تمام سعي را كرديم كه اوضاع خوب پيش بره ولي بعد از مدتي رابطه خانواده همسرم با همسرم بخاطر من به مشكل خورد و لي رابطه هر دو ما با خانواده من خوب و قوي پيش رفت. تا اينكه موضوع به مرحله حادي رسيد( در ارتباط ما با خانواده همسرم) و همسرم هم فقط شرمنده بود كه اونها نميتونند درست و منطقي با موضوعات بر خورد كنند. طبيعتا بيشترين كسي كه صزبه خورد من بودم چون تمام باورها نسبت به خانواده همسرم بهم ريخته بود ولي اون را سوق دادم كه به سمت خانواده اش برگرده( البته برام خيلي سخت بود). بعد از مدتي اوضاع بهتر شد والان باهم رفتار مسالمت آميزي داريم ولي نه از دوريشون ميميرم ونه در ديدنشون سختي و عذاب ميكشم. در هر كاري هم مثل عزا و عروسي كمك حالشونم( بعنوان اولين نفر) و به همسرم هم گفتم كه آنها را بايد با اين خضوضيات بپذيري تا اذيت نشي.واز تعاليم استاد الهي ياد گرفتم: اينكه كار آنها را فراموش نكردم و نگذاشتم هم به كينه نفرت و انتفام برسه ولي حد وحدودمان را رعايت ميكنيم( من و همسرم). نكته آخر اينكه چون رفتار پدر و مادر من با همسرم خيلي خيلي خوبه هيچ وقت اين موضوع را به زبان نياوردم وبزرگ نكردم و با خانواده طرف مقابل قياس نكردم و نميكنم و اين كار براي من خيلي جواب داده
در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
می گویند وقتي خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و
بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند…
وقتی نزدیکتر به هم بودند گرمتر میشدند ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد
بخاطرهمین تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ولی از سرما یخ زده می مردند…
ازاینرو مجبور بودند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان منقرض شود.
پس دریافتند که بهتر است باز گردند و گردهم آیند و آموختند که : با زخم
های کوچکی که همزیستی با کسان بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند ،
چون گرمای وجود دیگری مهمتراست…
و این چنین توانستند زنده بمانند…
بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و خوبیهای آنان را تحسین نماید
يك سوال براي من مطرح است اون هم اين كه چرا اغلب مشكلات با مادرزن و مادرشوهر است و پدرشوهر و پدرزن معمولاً آن قدر پردردسر نيستند كه مادر زن و مادر و شوهر؟
شما دقیقا درست می گویید. معمولا مشکلات با مادرشوهر و خواهرشوهر و مادرزن است. و پدرها کمتر مشکل دارند. از حق نباید بگذریم. من خودم یک زن هستم و لطفا خانم ها ناراحت نشوند که این را می گویم. یک دلیلش این است که خانم ها حساس ترهستند و بیشتر اهل حرف و حدیث می باشند. یکی دیگر هم این که حسادت در خانم ها بیشتر است. به نظر من خیلی از مشکلات خانم ها با هم به دلیل حسادتشان است که این در آقایان کمتر است. ولی خوب یک چیزی بگویم و آن اینکه آقایان هم مشکلات خودشان را دارند که شاید کمتر از این ها نباشد.
مشکل من و همسرم بیش از اینکه به خانواده هایمان مربوط باشد به خودمان مربوط است چرا که انها جرفشان را می زنند و جریان تمام می شود از نظر انها و ما تازه شروع به بحث می کنیم که چرا خانواده تو این طور می کنند و خانواده من انطور. در ضمن همسر من عمده مشکلاتش با پدربنده است نه با مادرم و من هم مادر شوهرم در قید حیات نیستند ولی کنایه ها و انتظارات و کنایه ها از طرف پدر همسرم همچنان هست. من و همسرم در پی اخرین مذاکرات به این نتیجه رسیدیم که انها هرکدام ساز خودشان را می زنند و این ما هستیم که باید عاقل باشیم و بیش از اینکه به انها فکر کنیم و بیش از اینکه حرفها و رفتارشان را بشکافیم به خودمان و فرزندمان و زندگی خودمان فکر کنیم که چطور می توانیم زندگی و محیط شادتری برای رشد فرزند و محیط مساعدی برای خود فراهم کنیم.
مساله خانواده طرفین است نه فقط مادر زن و مادر شوهر.
من فکر میکنم بعضی از پدر زن و پدر شوهر ها هم از کارهای زن و دختراشون درباره ی عضو جدید راضی نیستند ولی نمیتوانند کاری بکنند . بعضی ها خودشان شخصا» از خجالت طرف در میایند
بعضی ها هم با زیرکی دیگران را جلو می اندازند که خوشان بده نشوند . همه رقمی موجود است در میان آدمیزاد دوپا!
بد از پیش خدا نیاد به قول معروف!
ارتباط من با خانواده همسرم خوب است، البته مشكلات زيادي را پشت سر گذرانديم، يا دم مياد كار انقدر بالا گرفت كه خانواده همسرم ما را از خانه اشان بيرون كردند، اون شب همسرم تا صبح گريه مي كرد ومن اورا دلداري ميدادم، نمي دانم چرا ولي هرگز از دست انها ناراحت نشدم شايد بخاطر اينكه همسر احساس شرم ميكرد. بهر حال من دوباره خودم پيش قدم شدم وبا همسرم به سوي انها برگشتم، تتيجه انكه الان خانواده همسرم با احترام با من رفتار مي كنند وهميشه وهمه جا بيان ميكنند كه مرا اندازه پسرشان دوست دارند. البته رابطه همسرم با خانواده ما هم با تمام اختلافات فرهنگي كه دارند با احترام است البته من بيشتر به انها سر ميزنم وهمسرم رابطه اي دورتر با انها دارد، من هم با اين رابطه كنار امدم وبعضي مواقع هم از كنابه هاي خانوادم با شوخي رد ميشوم،
من اوائل وقتي شوهرم كاري براي مادرش مي كرد تو دلم غر مي زدم و ناراحت مي شدم كه الان وقت اين كار نبود و چه پر توقع و ….ولي بعد تصميم گرفتم به اين كارهاي همسرم به شكل خدمت به خلق نگاه كنم چون پدر همسرم فوت شده اند و با وجود يك برادر شوهر تمام كارهاي مادر شوهرم و كل خانواده با همسرم است.
الان سعي مي كنم خودم هم پيش قدم بشم، نمي دانم چرا يك آلرژري به اسم مادر شوهر وجود دارد ولي اگر به چشم خدمت به خلق و نوعدوستي به هر كاري كه انجام مي دهيم نگاه كنيم برايمان آسانتر مي شود و همان طور كه فرموده اند:
«پيامد نوعدوستي قدرناشناسي»
پس مهم نيست بهتره انجام وظيفه كنيم هيچ حقي از بين نمي رود چون ضامن آن خداست.
يگ چيزي را بايد بگويم كه شايد به اين مبحث زياد ربطي نداشته باشد ولي در نتيجه افكارناشي از خواندن مطالب اين وب سايت برايم پيش آمد.
ديشب براي اوليم بار براي موفقيت همسرم دعا كردم.
شايد براي خيليها طبيعي باشد ولي براي من نخستين بار بود كه اتفاق افتاد.
من اوایل ازدواجم خیلی به خانواده ی همسرم محبت میکردم و احترام میگذاشتم ولی آنقدر واکنشهای عجیب دیدم که برایم قابل درک نبود و اعصاب و روانم متلاشی شده بود تا حدی که روی زندگی مشترکم تاثیر وحشتناکی گذاشته بود . شاید هم مدیریت بحران بلد نبودم یا اگر آنقدر خجالتی نبودم 2 بار که جواب میدادم همه راحت میشدیم . به هرحال آنها هم احتمالا» دل خوشی از من نداشتند . مثلا» یادم هست که زمانی من دچار حادثه ای شدم که باید بستری میشدم ودر این مدت مادر و خواهر شوهرم اصلا» به دیدن من نیامدند البته مادر شوهرم تلفنی احوالپرسی کرد ولی خواهر شوهرم تماسی هم نگرفت تا زمانیه آدرس یک بوتیک را از من میخواست و آن موقع (یک ماه بعد از حادثه تماس گرفت). بعد ها مادر شوهرم گفت که در پاسخ به اطرافیان برای عدم ملاقات من گفته که همچین عروسی دیدن ندارد!!!!!!!
جالب است که خانواده ی دامادشان هم به خاطر وصلت پسرشان با دختر این خانواده تهدید به طرد او نمودند و…..حتی بعد ها هم که پدر همسرم از من خواست که دوباره معاشرت کنم نگفت که دل ما برایت تنگ شده بلکه گفت که برای موقعیت دخترم خوب نیست جلوی خانواده ی شوهرش ، که روابط به این صورت باشد.!
به هرحال این توضیح را دادم که بگویم که دلم چقدر به درد آمده بود. از آن پس با این افراد معاشرت در حد مختصر دارم ولی سعی کرده ام رفتارم آیینه وار باشد . چون نمیتوانم دوستشان داشته باشم فقط احترام میگذارم و هرکاری برایم بکنند جبرا ن میکنم.وقتی هم در مناسبتی کاری را نکنند من هم دقیقا» همان کار را نمیکنم. چون به آن رشد روحی نرسیده ام که بدی را با خوبی جواب دهم و با خدا معامله کنم، امتیازی جمع نمیکنم ولی حداقل در دلم هم نفرین و ناله و این کارهای زشت را نمیکنم.
بنده هم با خواندن كامنتهاي دوستان به صرافت افتادم كه يك كامنت در همان حال و هوا بگذارم كه با ديگر كامنتها هماهنگ باشد.
بله بنده هم مادري دارم كه قبلا فرشته بوده بعد مادر من شده است و از گل بالاتر به همسرم نگفته است اما همسرم كه در اصل يك هيولا است همش به او از گل بالاتر ميگويد و او را ناراحت ميكند. من هيچ تقصيري ندارم و نه اينكه همش طرف مادرم را بگيرم و همسرم را محكوم كنم. نه اينطور نيست اما گاهي در مورد رفتار با مادرم همسرم را به نرمي شلال ميكنم. مادرم خيلي زن خوبي است و از نظر رواني كاملا سالم و سر حال است اما همسرم ميخواهد او را كباب كند كه البته من پادر مياني كردهام و با گذشت من الان همه با هم با صلح و صفا زندگي مي كنيم !!
دوستان عزيز، بخاطر خدا بياييد و اين سايت را محل گله و شكايت از همسر خود و پيدا كردن گزكي براي محكوم كردن او نكنيم. اگر فكر ميكنيد حق با شماست خوب برويد سايت جوك بخوانيد يا خبر سياسي. اگر اينجا مياييد لابد بهبود رفتارتان با همسرتان و خانواده او يا رفتار همسرتان با خانواده شما برايتان مهم است. همه رفتارها در دنيا دو طرفه است و هر كسي (حتي كسي كه به قول چند نفر با تجربه تر «نياز مبرم به كمك تراپيست دارد») يك قلقي دارد كه اگر پيدا شود كار ميكند. بياييد به هم كمك كنيم واين قلقها را پيدا كنيم.
بنده از خواندن كامنتهايي كه در آن نويسنده حق به جانب است حقيقتا براي نويسنده نگران ميشوم. چون حس ميكنم او وقت و انرژي گذاشته و اينجا آمده اما وقتي ميرود تازه انگيزه پيدا كرده كه يك گيرهاي جديدي به همسرش (و احتمالا خانواده محترم او) بدهد كه اين فاجعه است.
خدا به همه ما كمك كند.
آقای دانیال عزیز ، من معنی این جمله را نمیفهمم چیست؟
«گاهي در مورد رفتار با مادرم همسرم را به نرمي شلال ميكنم.»
ضمن اینکه با تذکر شما،با مرور دوباره ی دیگاههای متوجه شدم که درست میگویید و در این صفحه خیلی دلهای پری به زبان آمده اند که لابد آنها هم دوست دارند مثل بقیه بی دغدغه باشند .
ولی مثلا» با زمزمه ی آهنگ » همه چی آرومه من چقدر خوشحالم» در زمانیکه فراگیر شده بود ، همه واقعا» احساس خوشبختی میکردند؟ یاخودشان را گول میزدند ؟ یا خوب است اینجا هم همین رویه را داشت؟ من متوجه راهکار عملی پیشنهادی شما نشدم.
فقط قبول دارم که زخمهای قدیمی را باز کردن جز حسرت و کینه شاید چیزی برای ما نداشته باشد مگر اینکه نتیجه ای بتوان گرفت برای عدم تکرار موقعیت مشابه.
در مورد سایت جوک و خبر سیاسی هم به فکر فرو رفتم که انبوه بازدیدکنندگان سایت در ابتدای کار یا مسابقه ی شوالیه همدلی که الان مدتهاست اینجا خبری ازشان نیست ،آیا الان مشغول خندیدن به جوک یا تحلیل خبرهای سیاسی هستد؟ یا آنقدر بر مشکلات زندگی فائق آمده اند که دیگر نیازی به اینجا آمدن ندارند؟ یا احساس کردند که اینجا هم صحبت از سرزمین رویایی فرشتگان شاد وخوشبخت است و ما را در آن جایی نیست؟
من واقعا» گیج شده ام.
جناب دانیال این طور که از سخنان شما بر می اید خانواده بی مشکلی دارید و رابطه تان با خانواده همسرتان عالی می باشد و هیچ گونه کدورتی در شما و همسرتان از این جهت وجود ندارد. در مجموع خیلی راضی نشان می دهید. شاید این مشکلاتی که مطرح شد مشکل شما نباشد ولی برای من که تمام زندگی مشترکم با ان درگیر بودم و تبدیل به کابوسی برایم شده و داشتن زندگی به دور از این حساسیت ها ارزویم است، اهمیت زیادی دارد. دنبال راهی هستم که بتوانم خودم را ارام کنم تا در این تنش ها نقش کمتری ایفا کنم و با انچه که در سرنوشتم رقم خورده کنار بیایم.
حقیقت زندگی ها را که نگاه کنیم هر کس به گونه ای در زندگی درگیر است یکی با همسر یکی با خانواده همسر و یکی با همکار و … چرا اگر دیگران مشکلی دارند ان را درک نمی کنیم و فکر می کنیم ک این حرف ها همه کینه و ناله است؟ شاید کسی واقعا نیاز به کمک دارد. اگر می خواهیم این سایت برای همه قابل استفاده باشد با نظرات تند دهان دیگران را نبندیم که طرف از ترس انتقاد جرات نکند در جایی که امکان حرف زدن و پیدا کردن راهی برای مشکلاتش دارد هم سکوت کند. وقتی سخن از رابطه جنسی بین همسران به میان می اید انچنان تند و غیر منطقی می تازند که این مساله که از مشکل زا ترین مسایل بین همسران است در نطفه خفه می شود. مگر نمی گویند حرفتان را با دیگران در میان نگذارید مگر بدانید می توانید را حلی پیدا کنید.لااقل بگذارید در این جا حرفمان را بزنیم.
«دوستان عزيز، بخاطر خدا بياييد و اين سايت را محل گله و شكايت از همسر خود و پيدا كردن گزكي براي محكوم كردن او نكنيم. اگر فكر ميكنيد حق با شماست خوب برويد سايت جوك بخوانيد يا خبر سياسي. »
این حرف شما چه معنی میدهد جز روحیه بی نهایت انتقاد پذیر شما؟؟؟ می توان طور دیگری هم دید. همانطور که شایلی عنوان کرده شاید طرف در پی یافتن راهی مناسب برای بهبود روابطش می باشد. گاهی بد نیست دیدگاهمان را بهبود بخشیم و کمی از دیدگاه صرفا مخالف با هر موضوع خارج شویم و خودمان را رد جای طرف گذاشته و کمی منصفانه به قضاوت بنشینیم!!
بيان كردن تجربيات يا واقعيت هاي زندگي شايد اسمش را گله وشكايت نگذلريم، بعضي إز كامنت ها هم شايد راه حل هاي كه ديگران تجربه كرده اند و جواب داده است نيز ارائه شده است. تازه وقتي نظرات مطرح مي شود كساني متوجه نقاط ضعف ها مي شوند، بعد تذكر ميدهند اون بنده خدا هم به فكر فرو مي رود كه جور ديگري هم ميشود فكر كرد، باز از تذكرتان ممنون، من كه سعي مي كنم موقع نوشتن دقت بيشتري بكنم.
با توجه به موج پاسخهاي داده شده به كامنتم بنده بر آن شدم كه منظورم را روشنتر بيان كنم.
اگر به مسابقه چند ماه پيش توجه كرده باشيد تاكيد بر اين بود كه چه مقدار از خواندن مطالب اين سايت متوجه اشكال خود شدهايد. محور كامنت بنده بر اين اساس بود كه اگر در نوشتن ديدگاه بنا را بر گله و شكايت از همسر و بيان كوتاهيهاي او بگذاريم نه تنها به سمت بهبود حركت نكردهايم بلكه در يك وبسايت كه بنا را بر كمك به ما داشت به تدريج همان كاري را ميكنيم كه پاي تلفن با دختر خاله مان هم ميشد بكنيم. منكر اين نيستيم كه ممكن است آنچه به صورت حق به جانب مينويسيم ممكن است مشكل نويسنده باشد اما در اينكه با بيان آن در اينجا به نوعي كه همسرش در آن مقصر است آيا مشكل حل ميشود يا خير جاي سوال است.
اگر در كامنتم كمي تند رفتم دوستان ميبخشند اما سياق كلام به كنار، منظورم واقعا همان است كه گفتم. تا وقتي فكر مي كنيم باعث و باني مشكل ما اشكالي در طرف مقابل است نبايد انتظار حل مشكل داشته باشيم. ممكن است طرف مقابل اشكالي داشته باشد اما مشكل ما اين است كه نحوه برخورد صحيح با آن را نميدانم و الا آزارمان نميداد.
اين كه عرض ميشود از بي دردي نيست از به بن بست رسيدن بنده در گله و شكايت است و خودش نوعي انتقال تجربه بنده در اين سايت است.
از جدي گذشته دوستاني را كه ترغيب به خواندن جوك و خبر سياسي كردم، لطفا برگرديد همينجا قرار است كلي جوك از كامنت پراني ما به همديگر و خبر سياسي از جبهه گيريهاي ما در همينجا توليد شود.
خواهش من این است که اجازه بدهیم نه فقط کاربران این سایت بلکه انسانهای دور و برمان آن طور که خودشان فکر می کنند درست است حرفشان را بزنند (وقتی ادب و نزاکت و .. رعایت شده است)
کسی را وادار نکنیم که آن طور که ما فکر می کنیم صحیح است حرف بزند و رفتار کند
پیشنهاد بدهیم، نقد کنیم، نظر مخالف بدهیم، حتی همین طور که شما گفته اید مستقیما بگوییم گله و شکایت خوب نیست، اما ممنوعیت خاصی برای دیگران ایجاد نکنیم
هرکسی فکر می کند آنچه می گوید درست است یا لااقل تا حدی درست است
اگر مطمئن بود اشتباه است که آن را نمی گفت
به نظر من بهتر است اجازه بدهیم کاربران سایت آن طور که فکر می کنند درست است و آن طور که مایل هستند حرف دلشان را بزنند بتوانند اینجا حرف بزنند
حتی اگر مایل هستند از همسرشان بدگویی و گله شکایت کنند، چرا نکنند؟
شما هم که این اشکال را در مطلب مورد نظر دیده اید نظرتان را بگویید و حرف خودتان را بزنید.
چه اشکالی دارد هر کس حرف خودش را بزند و نظر خودش را بگوید؟
این آزادی بیان اجازه خواهد داد این افکار ثبت شوند، به جریان بیفتند، نقد شوند و بعد مورد بررسی دقیقتر دیگران و حتی خود فرد قرار بگیرند. نظرات و پاسخهایی به آن داده شود، یا شاید خدای نکرده مورد حمله هم قرار بگیرد. این حمله هم وجودش اشکالی ندارد
این روش اجازه خواهد داد اگر کسی که فکر اشتباهی (که همه ی انسانها، مگر استثنا، مزین به چنین زینتی هستند) در ذهن خودش دارد این فرصت را پیدا کند که خودش و فکرش را اصلاح کند.
دیگران هم با دیدن آن فکر اشتباه و یافتن موارد مشابه در خود می توانند خود را اصلاح کنند و پیشرفت کنند
به نظر من آسیبی که سانسور افکارمان به خودمان و پیشبرد مطالب این سایت می زند احتمالا بیشتر از بیان برخی گله شکایاتی است که معمولا هم با پاسخها و نظرات دوستانه ی کاربران سایت مطالب مفیدی در آنها پیدا می شود
به نظر می رسد نیت افرادی که در اینجا فعالیت می کنند، با به اشتراک گذاشتن تجربیات تلخ و شیرین و بیان افکار صحیح و ناصحیح و عملکرد درست یا اشتباهشان، این است که به همدلی خانواده خودشان کمک کنند و تجربیات خودشان را نه تنها در اختیار، بلکه در معرض نقد و اصلاح دیگران قرار بدهند
آقای عزیز ، دهان شما را هم گل (flower) فراوان بگیرند . خدا به شما خیر دنیا و آخرت بدهد که جمعی را از سردرگمی در میاورید.
بازخورد :
من از وقتی به کامنت های این سایت توجه می کنم (همان گله و شکایت ها از همسر و خانواده همسر و….) متوجه خیلی از کارهای خودم شده ام که باعث عذاب همسرم یا دیگران شده است. ممنون از کسانی که مشکلاتشان را عریان و بی پروا مطرح می کنند. من که خیلی استفاده می کنم .گاهی آدم از ترس جوابیه های تند و تیز به مسائل زندگی اش، از خیر کامنت دادن می گذرد و عطایش را به لقایش می بخشد.
خانم ستاره
شخصا خواهش ميكنم از پاسخهاي تند و تيز هيچكس نترسيد
نهايتش اين است كه كامنتي كه ميگذاريد صد تا امتياز منفي ميگيرد و چهار نفر هم مثل من پيدا ميشوند و يك حرف تندي ميزنند كه مربوط يا نامربوط است
شما كه به خاطر امتياز مثبت و منفي يا به خاطر جلب نظر ديگران به اين سايت نيامدهايد كه اين امتيازهاي منفي و حرفهاي امثال من، شما را از گفتن نظرتان بازبدارد.
خواهش ميكنم نظرات خودتان را بگوييد
بنده هم با دانيال دانشجو موافقم كه نبايد نظرمان را به علت اينكه ممكن است با آن مخالفت شود سانسور كنيم. نشانه زندهاش هم نظر بنده است كه با آن مخالفت شد و بنده الان هم دست و پايم سرجايش است و هم به هوش هستم و مي توانم اين كامنت را بنويسم. هيچ اتفاق بدي هم برايم نيفتاده است.
با اين تعريف اصلا چيزي بعنوان «كامنت تند و تيز» وجود ندارد چون تند وتيزيش همان جان نظر نويسنده است كه با تعاريف دمكراتي كه در بالا آمد و مورد تاييد همه هم قرار گرفته است نظر نويسنده است و محترم است.
تند و تيز واقعي وقتي است كه مستقيما به شخص خاصي گفته شده باشد كه از اتيكت معمول در محيطهاي آنلاين به دور است ما هم كه يك جماعت هلاك اتيكت و …
یک پیشنهاد دارم برای همه ی دوستانی که بعضی حرفها را نمی زنند چون فکر می کنند همسرشان یا دیگران اسم کاربری آنها را در این سایت می دانند
با یک نام کاربری دوم یا حتی سوم بعضی از مطالبی که دوست دارید بگویید و ناشناس بمانید
بعد هم هر چی امتیاز منفی و حرفهای تند و نقد و انتقاد و توهین هست نثار آن کاربر دوم یا سوم یا ناشناس می شود
هم شما حرفتان را زده اید هم ناشناس مانده اید و هم ما را محروم از تجربیات آموزنده خود نکرده اید
من در شرف ازدواج هستم اما وحشت از اینکه نکنه خوانواده همسرم توی زندگیم دخالت کنن میترسم اخه ما توی یه ساختمون هستیم و میترسم که به همسرم بگم او هم فکر کنه من با خانوادش مشکل دام. اما ترس من از به وجود آمادن مشکل هست.
مدتی بود به دلیل مشغله نتوانسته بودم سری به این سایت بزنم. می بینم که درد دل های دوستان نسبت به مسئله ی خانواده هایشان خیلی بیش تر از کامنت هایی است که در بخش های دیگر سایت گذاشته اند. رویه ای که من و همسرم در پیش گرفته ایم (البته به اصرار من) این است که نسبت به رفتار هم با خانواده های همدیگر، بی طرف باشیم، هیچ اجبار و اصراری وجود نداشته باشد مثلاً امروز تولد خواهرم است، فردا تولد مادرم است، هفته ی دیگر روز پدر است و … به این ترتیب خود به خود یک سری از حساسیت ها برطرف خواهد شد. در ضمن رابطه ی بین خانم ها را باید خودشان تعیین کنند، بعضی اوقات سکوت، بعضی اوقات جواب دادنِ محترمانه (در حد رفع سوء تفاهم و دفاع از حق)، بعضی اوقات مایه گذاشتن و محبت کردن و وقت صرف کردن و بعضی اوقات کمی رعایت فاصله ی ایمن را کردن. مغز خانم ها برای مدیریت چنین مسائلی طراحی شده و مکرراً به تجربه دیده ام که اگر آقایان در این گونه روابط دخالت نکنند، خود به خود مسایل به سمت و سوی ایمن (نمی گویم ایده آل، چون شاید خیال پردازانه باشد) پیش می رود، احترام ها حفظ می شود، کدورت ایجاد نمی شود و … رعایت حق والدین فقط از این طریق نیست که هر روز با وجود ده ها نیازِ خانواده ی خودمان، وقتی را صرف سرزدن به آن ها و برآوردن نیازهایشان بکنیم (که چه بسا به این ترتیب با دست خودمان همسرمان را اصولاً با خانواده مان دشمن بکنیم) . از طرف دیگر فراموش نکنیم کسی که به پدر و مادرش که او را باجان و دل پرورش داده اند کم توجهی و کم محبتی بکند، گُلی به سرِ همسر و فرزندانش هم نخواهد زد. من وظیفه دارم حق والدینم را رعایت کنم، آن هم در حد احترام گذاشتن و اگر به کمکی هم نیاز داشته باشند، کمک کردن. اما حق ندارم همسرم را مجبور کنم که او هم به همین اندازه برای والدین من مایه بگذارد. حالا نسبت به خواهر و برادر که دیگر جای خود دارد.
من هم مثل عده ای از دوستان در ابتدا با خوش باوری و خوش بینی بیش از حد رفتار کردم و لازم به ذکر است که محبت من به خانواده شوهرم از ته دل بود حتی به مادرشوهرم یستر از مادرم توجه می کردم بعد از 12 سال فهمیدم که حماقت محض بوده اخرین بار چنان پشتم رو خالی کردن که اصلا باورم نمی شددر مقابل رفتار بسیار بسیار زشتی که برادر شوهرم از خود نشان داد و سخن چینی های جاریم مادرشوهرم و بقیه از برادر شوهرم وجاریم دفاع کردند چون علاقه خاصی به برادرشون دارن و حق منو ضایع کردن این موضوع چنان احساسات منو جریحه دار کرد که قادر به توصیفش نیستم حتی منجر به برخورد فیزیکی شد اصلا برام قابل تصورهم نبودتجربه من در این رابطه اینه که با خانواده همسر باید دور باشی دوست باشی و مایه نذاری چون در نهایت همیشه خانواده خودشون در الویته .این تجربه یه عروس دلسوزه که حتی در عین اینکه خودش طلا نداشت به فکر مادرشوهرش بود و باهزار بدبختی براش طلا می خرید و کارهایی از این دست که در قلم نمی گنجه بعد 12سال به نظر من صمیمیت با خانواده همسر حماقته چون به تار مو بندی تا طردت کنن
البته توضيح واضحات است و خود شما احتمالا با اين مطلب آشنا هستيد و به آن توجه داشتهايد و صد البته خود من وقتي در چنين شرايطي قرار ميگيرم، يادآوري و سعي به عمل به مطلب زير برايم بسيار دشوار است، اما يادآوري آن شايد بد نباشد:
كتاب طب روح (دكتر بهرام الهي – انتشارات جيحون) :
در مورد نوعدوستي، بايد آن را به طور تمام و كمال در خود تحليل ببريم، يعني پيامد آن( قدرناشناسي) را نيز بپذيريم، وگرنه ممكن است كار نوعدوستي به تلخي بيانجامد.
كتاب طب روح:
16- ميگوييد پيامد نوعدوستي، قدر ناشناسي است. منظورتان چيست؟
عمل به اصول اخلاقي اصيل غالباً بازتابي در پي دارد كه براي شخص نوعي امتحان محسوب ميشود، مثل قدر ناشناسي در مقابل عمل به نوعدوستي. مردم معمولاً قدرناشناسند، بنابر اين در بعضي موارد، عكس العملشان در مقابل فرد نوعدوست، قدر ناشناسي است. اگر شخص اين مكانيزم را بشناسد، از قدر ناشناسي افراد دل آزرده نميشود، زيرا نوعدوستي را وظيفة انساني خود ميداند و از كسي توقع پاداش ندارد؛ به اين ترتيب امتياز معنوي عملش صد در صد در وجودش ثبت خواهد شد.
سلام دوستان من که الان این پست رو مینویسم انیجا رو اتفاقی پیدا کردم اونههم شبی از شبها که ناراحت وبودم و فکرم مشغول بود و دنبال راه چاره توی گوگل مشکلم رو تایپ کردم و به اینجا رسیدم…خوب راستش یه کم آروم شدم همین که دیدم خیلی ها مشکلات من رو دارن…ولی سوای اینکه همه توصیه به خوب بودن و احترام گذاشتن و توجه نکردن میکنن…باید بگم بعضی از پدر و مادر ها واقعا ناجوانمردانه عقده های دوران جوونی خودشون رو سر عروس و داماد هاشون خالی میکنن کاش یکی بود و اونها رو توجیه می کرد و آروم میکرد و بهشون میفهموند که رفتارهای غلطشون و دخالت هاشون باعث بروز اختلاف توی زندگی بچه هایی میشه که با خون دل بزرگشون کردن…برنده شدن توی این محیط عروس مادرشوهری در واقع بازنده شدن هست چون از بین رفتن آینده و زندگی بچه هاشون رو به همراه داره..کاش مادرشوهر ها و پدر شوهرها یا حتی پدر زن و مادر زن ها هم اینترنت و مجله و روزنامه ای راجه به این مطالب می خوندن تا کمی منطقی تر برخورد میکردن
دوست عزيز خيلي خوش اومدين
به نظر من اين مسائل براي ما پيش مياد تا درسش رو بگيريم.
مسلما هيچ كس نمي تونه يه خانم يا آقاي 50-60 سال را تغيير بده ولي خودمون رو كه ميتونيم
ما اين صحنه را مي بينيم چون يه چيزي داره كه بايد ياد بگيريم.
شايد اينه كه بفهميم اين رفتار بديه حواسمون باشه با كسي چنين رفتاري نكنيم يا شايد يه اشكالي در طرز فكرمون هست كه بايد اين موضوع رو تجربه كنيم يا خيلي چيزاي ديگه
براي هر كس متفاوته
باسلام واحترام خواهشمند است درصورت امکان راهنمائیم کنید من داماد اول خانواده ای مهربان وخونگرم هستم که 6 یا 7 سال ازدواج کرده وخانواده ای خوشبخت داریم ولی اخیراًً خواهرزنم ازدواج کرده واحساس می کنم فاصله بین ما ومادرزنم افتاده که مراخیلی اذیت می کند مثل اینکه بغضی درگلوم گیرکرده وهرکاری میکنم از فکر آن نمیتونم دربیارم.
دلیل این بغض چیست؟ آیا مادرزنتان گرفتار ماجرای دخترش است که فاصله افتاده یا شما احیانا خود را با داماد جدید مقایسه می کنید و احساس ناراحتی می کنید؟ خودتان دلیلش را چه تشخیص می دهید؟
سلام من وقتی تو این سایت شرکت کردم یا سایت های دیگر به بسیاری از اشتباهاتم پی بردم که حتی وقتی پدرو ماردو خواهرم بهم میگفتن قبول نمی کردم چه برسه به شوهر و مادر شوهرو خواهر شوهر. البته و صد البته که طرز بیان خواهر شوهر بسیار تند و تحقیر امیز بودو هرگز ازیادم نخواهد رفت .چه زخم زبان از زخم شمشیر برنده تر و اثرش ماندگارتراست . پیشنهادی برای عزیزان خواهر شوهرو مادرشوهر های اینده دارم:همیشه خود را جای عروس بگذارید و به او هم حق بدهید . خاطره و تجربه بدی که بنده با خواهر شوهرم داشتم باعث شد رفتاری را باعروس مان پیش بگیرم که او اکنون همه جا از ما(خواهر شوهرهایش) تعریف و تمجید میکند. طوری که بسیاری حسادت کرده اند. حتی مادرم مانده که چرا عروسمان از خواهرشوهرش بیشتر خوشش می اید تا مادر شویش!!! تنها نکته رفتار من ان بود که «»"ادب ازکه اموختی ؟ از بی ادبان»"» را در رفتارم اجرا کردم .میدیدم خود روی چه چیزهایی حساسم در همان نقاط طرف عروس مان را میگرفتم واو الان مرا خبلی دوست دارد.
اقای امیر ظاهرا تازه به این سایت امده اید .شما باید مساله تان را در بخش مساله من مطرح نمایید .این راگفتم تا بیش ازین درین بخش منتظر جواب نباشید
من هم با وجود مشکلات مالی درمقابل هدیه های پولی شوهرم از حساب مشترکمان به خانواده اش چیزی نمی گفتم. یا اینکه مادرشوهرم در مورد اینکه خونه ی کی بریم چی ببریم در مورد خیلی چیزها تعیین تکلیف می کنه. وقتی به اون می گم که دخترش چه حرفایی به من زده ناراحت می شه می گه به دختر من هیچ کس حق ندارده کاری داشته باشه. اون عزیز منه. من عزیز خانواده ام نبودم؟
بدم می یاد خاطراتم رو بنویسم. احساس می کنم دارم آب لجن رو هم می زنم. ولی به این نتیجه رسیدم که اونا پسرشون رو می خوان ببینن نه من رو. شوهرم تو این مشکلاتی که اخیرا به دعوا هم منجر شد حق رو به من میده. به نظرم مشکل برای آقایون کمتر هست چون اونا با مادرزن طرفن. که خوب جنس مخالفه و بالاخره یه جا نرم می شه. اما مادرشوهر!!!! من با مادرشوهرم اونجور مشکل نداشتم به خاطر رفتارای زشت خواهرشوهرام و طرفداری متعصبانه مادرشون با همشون مشکل پیدا کردم. خدایا آخه این چه امتحانیه؟ من به شوهرم می گم دیگه جسمی و روحی کشش حرف شنیدن رو ندارم خودش هرچقدر دوست داره سربزنه و زنگ بزنه.
من فکر میکنم اگر خانواده شوهر یا زن پایشان را از گلیم خودشان دراز تر نکنند، کلا اگر همه آدمها توی روابط حرمت نگه دارند، حریم شکنی نکنند، هر کس یه نگاهی به خودش بکنه و سعی کنه عیب های خودشو رفع ورجوع کنه، به جای اینکه درجستجوی معایب دیگران باشه، آدم خودشو عقل کل ندونه که خودشوهمه چیز دان وطرف مقابل را نادان فرض کنه، وخلاصه اگر غبطه ، حسادت وخودبرتربینی روبزاره کنار خیلی از مشکلات در روابط حل میشه.
اما در زندگی های امروزی با اینکه جوونها خیلی چیزها روبلدند (گرچه زیاد تجربه ندارن)خیلی هم نسبت به قدیم تحصیلات بیشتری دارند، اما بیشتر وقتها جیبشان خالی است. یعنی از یه طرف میخوان به استقلال برسن ، اما از طرفی هم هنوز یه وقتایی وابستن به والدین. در نتیجه این وابستگی مثلا جوان مجبوره تو خونه والدین خودش زندگی کنه علی رغم اینکه دم از استقلال میزنه. البته حق هم بدین که خیلی وقتا زندگیها مجبوریه، یعنی طرف سی چهل سالش شده حالا اگه نخواد کچ دارو مریض اینطوری هم زندگی نکنه که تا آخر عمر باید مجرد بمونه. با این حقوقهایی هم که میدن به تنهایی نمی تونه مثلا خونه مستقلی داشته باشه، همه پدر ومادرها هم که اهل از خود گذشتگی وکمک به فرزند نیستند یا اگرم هستند ممکنه خودشونم چیزی نداشته باشند. خلاصه زوج جدید نیاز به حمایت مالی وعاطفی والدینشون دارن. بنابراین خودبخود وقتی کمک گرفتی یعنی اجازه دخالت دادی. یعنی اینکه اونها میتونن تو حریمت قدم بزنن ، نظر بدن وگاهی اونقدر عرصه روبهت تنگ میکنند که اجازه نفس کشیدن رو هم بهت نمیدن.
من فکر میکنم ریشه اصلی دخالت های خانواده های دوطرف اول نداشتن استقلال مالی بعد هم نداشتن استقلال عاطفیه.
بعد از این به شخصیت خانواده طرفین وخوده زوجین هم بستگی داره. بعضی از والدین بیش از اندازه کنترلگر هستند. یعنی به حالت وسواسگونه سعی دارند همه چیز فرزند را تحت نظر بگیرند. بعضی از والدین هم نسبت به بعضی از بچه های خودشون حساسیت های خاصی رو دارن که به همین دلیل هم به خودشون اجازه میدن دخالت کنند.
والدین وابسته وکنترلگر معمولا بچه هایی با عزت نفس واعتماد به نفس پایین رو هم دارن. این بخصوص اگر اون فرزند پسر هم باشه زندگی کردن باهاش واقعا غیرقابل تحمله. چون معمولا زنا دنبال مردی میگردن که بعد از خدا اونو تکیه گاه زندگیشون قرار بدن، حالا اگر اون مرد هم خودش تکیه گاهش والدینش وعموما مادرش باشه( یعنی هنوز بند نافش از مامان جونش جدا نشده باشه) اونوقت وضعیت مشمئزکننده ای روبه وجود می آورند که هر کس ببینه حالت تهوع بهش دست میده.
از طرفی هم این جور مرد قدرت ابراز وجود بخصوص در برابر خانواده اشرو ندارد ، چون یه جور ترس هم پشته این قضیه است، ترس از اینکه مبادا با حمایت از همسرم حمایت خانواده ام رو از دست بدم. واز آنجاییکه این مرد محتاجه خانواده اش هست بنابراین نمی تونه به طور قاطع در برابر دخالت های والدینش حرفش رو بزنه. اما اگه بدونه که مثلا خانواده همسرش چنین نیروی تکیه گاهی نیست ممکنه به راحتی در مقابل اونها سرکشی کنه، گرچه کسی که قدرت ابراز وجود نداره معمولا در برابر هیچ کس نمیتونه حرفی بزنه.
در اینجا دخالت ها روز به روز بیشتر ودعواها شدیدتر میشه.
در بسیاری از موارد اگر پدر ومادر ببینند که جنبه ندارن که دخالت نکنند پی به اشتباهشان ببرند، وخودشان را از زندگی فرزندشان کنار بکشند وبگذارند آنها زندگی خودشان را بکنند خیلی از این مشکلات وناسازگاریها حل میشه.
چون آدم تو مملکت ما به اندازه کافی استرس، دشواری و درد سر دارد که باید از صبح تا شب حلش کند، حالا اگر دخالتهای خانواده ها را هم به آنها اضافه کنیم واقعا زندگی غیر قابل تحملی را خواهیم داشت که نتیجه ای جز فرسایش روح وروان ندارد.
ای کاش مادرشوهر یا خواهر شوهره محترمی که به عروسش سخت میگیرد یا به وی حسادت میکند بداند آن مادر محترم که عروس هم مانند دختر خودش است، اما به قولی دختر مردم. ای کاش ما همه بدانیم که آنچه را برای خود می پسندیم برای دیگران هم همان را بخواهیم. آیا آن مادر شوهر محترم دلش میخواد وقتی دخترش خونه مردم رفت نازکتر از گل به او بگویند؟ آیا آن دختر بیچاره با هزار امید وآرزو پا به خانه آنها نگذاشته که پسرش را شیر می کند، شارژ می کند ودوبه هم ریزی ودعوا راه می اندازد.
واما آن خواهر شوهر محترم که اگر ازدواج نکرده او هم روزی زن مردم میشود وای بسا که آدم هر دستی که بدهد از همان دست میگیرد، واگر هم ازدواج کرده که….بالاخره خدا جای حق نشسته.
حال در مورد عروسها که آنها هم باید حدو حدود خودشان را رعایت کنند. به کاری که به آنان مربوط نمی شود کار نداشته باشند، سعی نکنند به همه چیز سرک بکشند وته توی همه چیز را دربیاورند. موش ندوانند. شوهر را برعلیه خانواده خودش تحریک نکنند. آنها هم نباید حسادت کنند. وبدانند اگر حسادت میکنند بسیار زبون هستند که مثلا به مادر شوهر پیر خود حسادت می کنند. زیرا این نشان می دهد که این افراده ضعیف هنوز به توانایی ها وقابلیت های خود پی نبرده اند که به فرده ناتوانی که عمر خودش را برای بزرگ کردن فرزندش گذاشته حسادت می کنند.
اوایل که نامزد کرده بودیم مادرشوهرمو دوست داشتم ولی به مرور که متوجه حسادتهاش به رابطه خودم و همسرم شدم مخصوصا بعد از ازدواج که طبقه پایین خونه اونا زندگی کردیم علاقه ام بهش کم شد ولی پدر شوهرمو از همون روز اول دوسش دارم میشه گفت عاشقشم.رابطه مو به شکل ظاهری با مادر شوهرم حفظ میکنم اما تو دلم محبتی احساس نمیکنم بهش سعی میکنم اونو مثل مادر خودم دوست داشته باشم ولی هر کار میکنم نمیشه .گاهی وقتا میگم کاش از همون اول مجبور نمیشدیم کنار اینا زندگی کنیم شاید فاصله بینمون باعث محبت میشد.حتی وقتی بهم محبت میکنه هم باز نمیدونم چرا ازش بدم میاد شاید به خاطر اینکه اول زندگیمون اذیتم کرد کلا ازش دلسرد شدم.شایدم به خاطر اینه که من و همسرم زیاد همدیگه رو نمیبینیم در ماه فقط 10 روز میتونیم کنار هم باشیم و 15 روز کلا از هم دوریم وقتی میاد خونه دلم میخواد فقط برای من باشه صبح تا شب کنارم باشه حتی دوست ندارم برای 5 دیقه هم که شده بره طبقه بالا پیش مادرش وقتی میره حس بدی دست میده بهم هم حسادت هم ترس.ترس از اینکه مادرش بهش چیزی راجب زندگیمون بگه و تحریکش کنه.حسادت واسه اینکه دلم میخواد محبت همسرم فقط مختص من باشه.حتی دلم نمیخواد با خانواده اون بیرون بریم چون میترسم وقتی تو جمع اونا هستیم بهم کم توجهی کنه و بیشتر از همه رو مادرش حساسم که نکنه به اون بیشتر از من توجه کنه یا با اون بیشتر از من حرف بزنه واقعا خودمم از این رفتارم خیلی عذاب میکشم دلم نمیخواد اینطوری باشم اما هرچی سعی میکنم نمیشه خیلی عذاب میکشم وقتی با همسرم جایی میریم که برای چند ساعت نمیتونیم کنار هم باشیم و با هم حرف بزنیم یا مثلا با خانواده اون جایی میریم و اون پیش مردا میشینه فقط فکرم پیش این میمونه که پس کی میاد پیش من چرا باهام حرف نمیزنه چرا پیش خانواده اش منو تحویل نمیگیره فقط خود خوری میکنم ایا به نظر شما اینا به خاطر دوری از همسرمه؟اگه نظراتتونو بگین ممنون میشم شاید بتونم خودمو از این عذابها نجات بدم.
من نمیدونم شما چند وقته که ازدواج کردین؟ اما اگه اوایل ازدواجتون باشه ، و همسرتون دور باشه این کاملا طبیعیه.
در مورد حسادت عروس با مادر شوهر و بر عکس هم که در مورد ایرانی ها خیلی چیز عجیبی نیست. اگر اینطور به خودتان بقبولانید ، که آنها هم مثل شما فرزندشان راببینند یا با او حرف بزنند، وبرای آنها هم دوری فرزندشان سخت است، یعنی سعی کنید دنیا را از دید طرفه مقابل ببینید ، هم این احساسات در شما کم می شود ، و هم آرامش بیشتری دارید.در ضمن سعی کنید مشغولیت های مفید دیگر داشته باشید، تا همه اشتغال ذهنی شما فقط کنترل همسرتان نباشد. در مواردی که شوهرتان بالا می رود هم با او بروید تا خیالتان از آنچه به هم می گویند راحت باشد. به خاطر اینکه هرچقدر تنها تر باشید، خیالپردازی هایی که از حرفها ورفتارهایشان می کنید بیشتر است.
سعی کنید توجه مثبت شوهرتان را ازهمه نظر به خودتان بیشتر جلب کنید.
خیلی ممنون از راهنماییتون برخورد مناسب من 1سال و نیمه که ازدواج کردم.منظورتون از اینکه توجه مثبت شوهرمو به خودم جلب کنم یعنی جه جوری؟من مخالف دیدن والدینش نیستم ولی بعضی وقتا واقعا شورشو در میاره روزی 4 یا 5 بار میره بالاخوب منم هردفعه نمیتونم که باهاش برم اون موقع مادرشوهرم فکرای دیگه ای میکنه به نظر شما اعصاب خرد کن نیست؟وقتی هم زیاد میره همه جزییات زندگیمونو به مادرش میگه از خریدای خونمون گرفته تا پس اندازامون مو به مو وقتی هم نمیگه مادرش خودش از جزییات زندگیمون سوال میکنه اصلا خوشم نمیاد.خیلی پشیمونم از اینکه قبول کردم طبقه پایین اینا بمونیم درحالیکه همسرم استطاعت مالی داشت و میتونست خونه بگیره.دلم میخواست اوایل ازدواجمو با اعصاب راحت بگذرونم زندگیم کاملا مستقل باشه ولی نشد.
خانم تنها ، متأسفانه با وجودی که همه عروسها بخصوص در اوایل ازدواج می خواهند مستقل زندگی کنند، اما این برای همه ممکن نیست.دلایل آن هم مسائل مالی و.. می تواند باشد. اما در مورد شما چون شوهرتان مدتی طولانی سر کار هست واحتمالا شما شبها را هم تنها می مانید،همان بهتر که در طبقه پایین مادر شوهرتان زندگی کنید، شاید اینطوری امن تر باشد.
این نوع رفت و آمدهای مکرر وقتی دریک خانه زندگی میکنید اجتناب ناپذیر است. متاسفانه بسیاری از موقعیت های زندگی موافق میل ما نیست.اما مجبوریم با آنها کنار بیاییم. نیازی نیست شما هر بار که پایین می رود شما هم با او بروید، به خاطر اینکه او در جایگاه فرزند است اما شما عروس خانواده هستید. پس کارتان بسیار هم خوب است که حد وحدود را رعایت می کنید.
به هر حال من هم با شما همدردی میکنم وکاملا درکتان میکنم که چقدر سخت است، اما باید تحمل کنید تا مستقل شوید.
خیلی ممنون از همدردیتون خانم ملیکا.به قول شما باید با بعضی موقعیتهای زندگی کنار اومد چاره ای ندارم.فقط به اینده امید بستم که یک روزی هم میشه که همسرم شغلش درست بشه و هرروز بیاد خونه ما هم مستقل بشیمو از اینجا بریم خیلی به درگاه خدا دعا کردم که مشکلمون حل بشه اما هنوز نتیجه ای نگرفتم انشالله خدا مشکلات همه رو حل کنه مارو هم بین اونا بدون همسرم زندگی واسم بی معنی و پوچه.از اینجا به همه دوستان میگم قدر لحظات با هم بودنتونو بدونین ادم وقتی کسی رو کنارش داره قدرشو نمیدونه ولی وقتی نیست تازه میفهمه که زندگی چقدر بدون اون بی مفهومه پس زندگی ارزش اینو نداره که ادم به خاطر چیزای بی ارزش خرابش کنه.